بعد از مدت ها احساس کردم نیاز دارم اینجا رو به روز کنم. چند روزه دائم دارم این شعر رو گوش می دم. نمی دونم چرا اما دلم خواست این شعر که نسبتا طولانی هم هست رو اینجا بنویسم...
هر کسی می تونه بنا به اون حس و حالی  که داره از این شعر برداشت کنه.
اگر دوست داشتین برداشت شخصیتون رو از این شعر برام بنویسین. خوشحال می شم.
در ضمن در لینک زیر می تونید کتاب صوتی این شعر رو هم با صدای احمد شاملو دانلود کنید و از گوش دادنش لذت ببرید.

لینک دانلود کتاب صوتی:

http://www.audiobook.blogfa.com/post-129.aspx

یکی بود یکی نبود.
جز خدا هیچ‌چی نبود
زیر ِ این تاق ِ کبود،

نه ستاره
نه سرود.

عموصحرا، تُپُلی
با دو تا لُپ ِ گُلی
پا و دست‌اِش کوچولو
ریش و روح‌اِش دوقلو
چپق‌اِش خالی و سرد
دلک‌اِش دریای ِ درد،
دَر ِ باغو بسّه بود
دَم ِ باغ نشسّه بود:

«ــ عموصحرا! پسرات کو؟»

«ــ لب ِ دریان پسرام.

دخترای ِ ننه‌دریارو خاطرخوان پسرام.
طفلیا، تنگ ِ غلاغ‌پر، پاکشون
خسته و مرده، میان
از سر ِ مزرعه‌شون.
تن ِشون خسّه‌ی ِ کار
دل ِشون مُرده‌ی ِ زار
دسّاشون پینه‌تَرَک
لباساشون نمدک
پاهاشون لُخت و پتی
کج‌کلاشون نمدی،
می‌شینن با دل ِ تنگ
لب ِ دریا سر ِ سنگ.

طفلیا شب تا سحر گریه‌کنون
خوابو از چشم ِ به‌دردوخته‌شون پس می‌رونن
توی ِ دریای ِ نمور
می‌ریزن اشکای ِ شور
می‌خونن ــ آخ که چه دل‌دوز و چه دل‌سوز می‌خونن! ــ:

«ــ دخترای ِ ننه‌دریا! کومه‌مون سرد و سیاس
چش ِ امید ِمون اول به خدا، بعد به شماس.

کوره‌ها سرد شدن
سبزه‌ها زرد شدن
خنده‌ها درد شدن.

از سر ِ تپه، شبا
شیهه‌ی ِ اسبای ِ گاری نمیاد،
از دل ِ بیشه، غروب
چهچه ِ سار و قناری نمیاد،

دیگه از شهر ِ سرود
تک‌سواری نمیاد.

دیگه مهتاب نمیاد
کرم ِ شب‌تاب نمیاد.
برکت از کومه رفت
رستم از شانومه رفت:
تو هوا وقتی که برق می‌جّه و بارون می‌کنه
کمون ِ رنگه‌به‌رنگ‌اِش دیگه بیرون نمیاد،
رو زمین وقتی که دیب دنیارو پُرخون می‌کنه
سوار ِ رخش ِ قشنگ‌اِش دیگه میدون نمیاد.

شبا شب نیس دیگه، یخ‌دون ِ غمه
عنکبوتای ِ سیا شب تو هوا تار می‌تنه.

دیگه شب مرواری‌دوزون نمی‌شه
آسمون مثل ِ قدیم شب‌ها چراغون نمی‌شه.

غصه‌ی ِ کوچیک ِ سردی مث ِ اشک ــ
جای ِ هر ستاره سوسو می‌زنه،
سر ِ هر شاخه‌ی ِ خشک
از سحر تا دل ِ شب جغده که هوهو می‌زنه.

دلا از غصه سیاس
آخه پس خونه‌ی ِ خورشید کجاس؟

قفله؟ وازش می‌کنیم!
قهره؟ نازش می‌کنیم!
می‌کِشیم منت ِشو
می‌خریم همت ِشو!

مگه زوره؟ به خدا هیچ‌کی به تاریکی‌ی ِ شب تن نمی‌ده
موش ِ کورم که می‌گن دشمن ِ نوره، به تیغ ِ تاریکی گردن نمی‌ده!

دخترای ِ ننه‌دریا! رو زمین عشق نموند
خیلی وخ پیش باروبندیل ِشو بست خونه تکوند

دیگه دل مثل ِ قدیم عاشق و شیدا نمی‌شه
تو کتابم دیگه اون‌جور چیزا پیدا نمی‌شه.

دنیا زندون شده: نه عشق، نه امید، نه شور،
برهوتی شده دنیا که تا چِش کار می‌کنه مُرده‌س و گور.

نه امیدی ــ چه امیدی؟ به‌خدا حیف ِ امید! ــ
نه چراغی ــ چه چراغی؟ چیز ِ خوبی می‌شه دید؟ ــ
نه سلامی ــ چه سلامی؟ همه خون‌تشنه‌ی ِ هم! ــ
نه نشاطی ــ چه نشاطی؟ مگه راه‌اِش می‌ده غم؟ ــ:

داش آکل، مرد ِ لوتی،
ته خندق تو قوتی!
توی ِ باغ ِ بی‌بی‌جون
جم‌جمک، بلگ ِ خزون!

دیگه دِه مثل ِ قدیم نیس که از آب دُر می‌گرفت

باغاش انگار باهارا از شکوفه گُر می‌گرفت:

آب به چشمه! حالا رعیت سر ِ آب خون‌می‌کنه
واسه چار چیکه‌ی ِ آب، چل‌تارو بی‌جون می‌کنه.
نعشا می‌گندن و می‌پوسن و شالی می‌سوزه
پای ِ دار، قاتل ِ بی‌چاره همون‌جور تو هوا چِش می‌دوزه

ــ «چی می‌جوره تو هوا؟
رفته تو فکر ِ خدا؟...»

ــ «نه برادر! تو نخ ِ ابره که بارون بزنه
شالی از خشکی درآد، پوک ِ نشا دون بزنه:
اگه بارون بزنه!
آخ! اگه بارون بزنه!».

دخترایِ ننه‌دریا! دل ِمون سرد و سیاس
چِش ِ امیدمون اول به خدا بعد به شماس.

اَزَتون پوست ِ پیازی نمی‌خایم
خود ِتون بس ِمونین، بقچه‌جاهازی نمی‌خایم.

چادر ِ یزدی و پاچین نداریم
زیر ِ پامون حصیره، قالی‌چه و قارچین نداریم.

بذارین برکت ِ جادوی ِ شما
دِه ِ ویرونه‌رو آباد کنه

شب‌نم ِ موی ِ شما
جیگر ِ تشنه‌مونو شاد کنه
شادی از بوی ِ شما مَس شه همین‌جا بمونه
غم، بره گریه‌کنون، خونه‌ی ِ غم جابمونه...»



پسرای ِ عموصحرا، لب ِ دریای ِ کبود
زیر ِ ابر و مه و دود
شبو از راز ِ سیا پُرمی‌کنن،
توی ِ دریای ِ نمور
می‌ریزن اشکای ِ شور
کاسه‌ی ِ دریارو پُردُر می‌کنن.

دخترای ِ ننه‌دریا، تَه ِ آب
می‌شینن مست و خراب.

نیمه‌عُریون تن ِشون
خزه‌ها پیرهن ِشون
تن ِشون هُرم ِ سراب
خنده‌شون غُل‌غُل ِ آب
لب ِشون تُنگ ِ نمک
وصل ِشون خنده‌ی ِ شک
دل ِشون دریای ِ خون،
پای ِ دیفار ِ خزه
می‌خوونن ضجه‌کنون:

«ــ پسرای ِ عموصحرا لب ِ تون کاسه‌نبات
صدتا هجرون واسه یه وصل ِ شما خمس و زکات!
دریا از اشک ِ شما شور شد و رفت
بخت ِمون از دَم ِ در دور شد و رفت.
راز ِ عشقو سر ِ صحرا نریزین
اشک ِتون شوره، تو دریا نریزین!
اگه آب شور بشه، دریا به زمین دَس نمی‌ده
ننه‌دریام دیگه مارو به شما پس نمی‌ده.
دیگه اون‌وخ تا قیامت دل ِ ما گنج ِ غمه
اگه تا عمر داریم گریه کنیم، باز کمه.
پرده زنبوری‌ی ِ دریا می‌شه بُرج ِ غم ِمون
عشق ِتون دق می‌شه، تا حشر می‌شه هم‌دَم ِمون»!



مگه دیفار ِ خزه موش نداره؟
مگه موش گوش نداره؟ ــ

موش ِ دیفار، ننه‌دریا رو خبردار می‌کنه:
ننه‌دریا، کج و کوج
بددل و لوس و لجوج،
جادو در کار می‌کنه. ــ
تا صداشون نرسه
لب ِ دریای ِ خزه،
از لج‌اِش، غیه‌کشون ابرارو بیدار می‌کنه:

اسبای ِ ابر ِ سیا
تو هوا شیهه‌کشون،
بشکه‌ی ِ خالی‌ی ِ رعد
روی ِ بوم ِ آسمون.
آسمون، غرومب‌غرومب!
طبل ِ آتیش، دودودومب!
نعره‌ی ِ موج ِ بلا
می‌ره تا عرش ِ خدا;
صخره‌ها از خوشی فریاد می‌زنن.
دخترا از دل ِ آب داد می‌زنن:

«ــ پسرای ِ عموصحرا!
دل ِ ما پیش ِ شماس.
نکنه فکر کنین
حقه زیر ِ سر ِ ماس:
ننه‌دریای ِ حسود
کرده این آتش و دود»!


پسرا، حیف! که جز نعره و دل‌ریسه‌ی ِ باد
هیچ صدای ِ دیگه‌ئی
به گوشاشون نمیاد! ــ
غم ِشون سنگ ِ صبور
کج‌کلاشون نمدک
نگاشون خسته و دور
دل ِشون غصه‌تَرَک،
تو سیاهی، سوت و کور
گوش می‌دن به موج ِ سرد
می‌ریزن اشکای ِ شور
توی ِ دریای ِ نمور...



جُم جُمَک برق ِ بلا
طبل ِ آتیش تو هوا!
خیزخیزک موج ِ عبوس
تا دَم ِ عرش ِ خدا!
نه ستاره نه سرود
لب ِ دریای ِ حسود،
زیر ِ این تاق ِ کبود
جز خدا هیچ‌چی نبود
جز خدا هیچ‌چی نبود! 

احمد شاملو - 1338

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 19:17  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام



خیلی دلم می خواد بنویسم. شاید بیشتر از همیشه! اما نوشتنم نمیاد! سوژه ای ندارم برای نوشتن. شاید من دیگه اطرافم رو نمی بینم که سوژه ای نمی بینیم.

انگار بزرگ شدم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 22:55  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام



دوست، تقدیر گریزناپذیر ما نیست. برادر، خواهر، پسرخاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد. دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند، تعریف می شود. با دوستانمان میتوانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنیم. با دوستانمان میتوانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند. از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم و اگر مدتی بعدتر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم. با دوستانمان میتوانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم : امشب نیا حوصله ندارم. با دوستانمان می توانیم بخندیم، می توانیم گریه کنیم، می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم، می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم، می توانیم شادی کنیم، می توانیم غمگین شویم، میتوانیم دعوا کنیم. می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد، لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم. با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم، می توانیم نصف شب زنگ بزنیم  و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم : حرف نزن فقط بیا و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم. با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم، کاری نکنیم، جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم.

نوشته شده توسط سروش صحت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 23:42  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام



یک روز خُلواره، یک دسته گل کوچک کوتاه قد برایت آوردم. پدرت، ناگهان و پیش از تو سر رسید. دسته ی گل را دید. آذری خندید.
هاه! این را باش! در ساوالان من، گل بالاتر از قامت توست، گیله مرد کوچک! تو در دریای گل، برای دخترم، یک قطره گلک آورده ای مردک؟
این قطره پر از ارادت است آقا؛ اما در آن دریای شما جز گل هیچ چیز نیست. همه اش این دسته گل کوتاه که نیست. عشق هم هست. ایمان، سخت تر از آهن آبدیده.
آنوقت تو از دور پیدا شدی که شتابان به سوی من می آمدی. چه عطری، خدای من! صدای زنبور می آمد و تو را دیدم که از دور می آمدی...

عشق دل مضطرب نمی خواهد. آرام بگیر محبوب خوب من. آرام بگیر! عشق یعنی پویش ناب دائمی. به سراغ خستگان روح نمی آید. خسته دل نباش محبوب خوب من!

نوشته شده توسط نادر ابراهیمی در یک عاشقانه ی آرام.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 17:52  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام



تقدیم به دوست عزیزم" الف.ش" که پرسید چرا این روز ها کمتر می نویسی و تشویق به نوشتنم کرد:

یک روز خنک پاییزی بود.  نسیم خنک و ملایمی می آمد که کم کم در تنش نفوذ کرده بود و باعث شده بود دستانش سرد شود. اما فکرش از همیشه گرم تر بود. در پارک منتظر بود تا کلاس دوستش تمام شود و با هم به خانه برگردند. این روز ها کارش شده بود تمرین صبر برای آینده و یکی از تمرین هایش همین بود که هفته ای یکی دو بار برای دیدن دوستش صبر کند.

سه بعد از ظهر بود. همانطور که مشغول تماشای بازی بچه ها بود بدون اینکه متوجه باشد غرق در افکار خود شده بود:

بار دوم که دیدش، برای اولین بار دلش رفت. چشم ها و خنده های با حجب و حیایش بود که دلش را ربوده بود. همان بار دوم بود که دوستش به مناسبت عید نوروز یک مجسمه ی کوچک حاجی فیروز به او هدیه داد. او نگران بود تا به خانه برسد بشکند. برای همین دوستش جامدادی اش را باز کرد و همه محتویاتش را توی کیف زنانه اش ریخت و حاجی فیروز کوچک را در جامدادی گذاشت و به او داد و گفت: "اینجوری دیگه نمیشکنه!" و پس دادن همین جامدادی بود، که بهانه ی دیدار سوم شد و حالا بیشتر از شش ماه از آن روز می گذرد.
روزی که بله را از دوستش گرفت دم دمای غروب، توی دریاچه قایق سواری می کردند.
پس ار آن شش ماه پرفراز نشیب با اتفاق های مختلف را گذراندند و می دانست راه پر فراز و نشیب تری در انتظارشان است. این که نمی دانست در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد باعث می شد اضطرابی دلچسب داشته باشد که سبب می شد با انگیزه ی بیشتری تلاش کند. سختی راه را خوب می شناخت و خود را خوشبخت می دانست که همراهی مناسب دارد و با این که عشق حلال مشکلات نیست این همراه سختی راه را کمی آسان میکند.

صدای بلند خنده ی پسر بچه ای از فکر بیرون آوردش. پدرش روی تاب هولش می داد و پسرک از ته دل می خندید. ساعتش را نگاه کرد. نزدیک پنج بود. دلش می خواست دوستش همیشه شاد باشد.
به گل فروشی نزدیک پارک رفت و سه گل سرخ خرید. اراده کرد محکم تر از همیشه باشد. تمام ترس هایش را از خود دور کرد و تصمیم گرفت بدون فکر به آینده تا می تواند برای دوستش بهترین باشد و خودشان را به خدا سپرد.

ساعت پنج عصر بود. دوستش را دید که با متانت همیشگی اش به آرامی به سمت او می آید. به هم که رسیدند لبخند زدند. گلها را به دوستش داد و گفت: "سلام."

نوشته شده توسط مهیار ریاحی نیا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 21:11  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام



از مرحوم پرفسور حسابی (به اصلاحیه مراجعه شود) نقل میکنن که جهان سوم جائی است که هرکس بخواهد کشورش را آباد کند خانه‌اش خراب می‌شود و هرکس بخواهد خانه‌اش آباد باشد باید در تخریب کشورش بکوشد! 

اینجا که غربیه بینمون نیست. شما واقعا کدوم رو انتخاب می کنید؟

اصلاحیه:
گویا گوینده این مطلب دکتر پاپلی یزدیه و به اشتباه اونو متعلق به دکتر حسابی میدون.

http://radepayebachegi.persiangig.com/image/khaneye%20vilaie%20dar%20lavizan.jpg

یا

http://radepayebachegi.persiangig.com/image/poverty-5.jpg

؟؟؟؟

پ.ن:
عکس خانه ی ای که در بالا مشاهده کردید مربوط به  ویلایی در لویزان است.

پ.ن2:
ممنون از دوستانی که به این سوال پاسخ دادند. پرسیده بودند نظر خود من در این باره چیست؟ من فکر می کنم اینجور افکار تنها افکار مخربیست که برای باقی ماندن ما در همین جهان سوم به ما تزریق می کنند. اگر نه چگونه متوان سرزمین خود را آباد کرد و خانه ای ویران در سرزمین آباد داشت. گیرم اگر هم خانه ای ویران شود بهای ارژسیست که به دست خواهیم آورد. و شاید بتوانیم همه با همدلی خانه های یکدیگر را آباد سازیم تا در نهایت سرزمینی آباد داشته باشیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 15:2  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام



خدای عزیز،

متشکرم که آمدی.

وقتی را که انتخاب کردی درست به موقع بود. چون حال خوبی نداشتم.

وقتی بیدار شدم در این فکر بودم که نود ساله شده ام و برای تماشای برف سرم را به سوی پنجره چرخاندم.

این جا بود که حدس زدم آمده ای. صبح بود. در سراسر زمین تنها بودم. آن قدر زود بود که پرنده ها هنوز خواب بودند. و تو سعی می کردی سپیده دم را بسازی. حتما سختت بود اما پافشاری می کردی. رنگ آسمان روشن و باز می شد. هوای سفید، خاکستری و آبی را باد می کردی. توقف نداشتی. آنجا بود که تفاوت بین تو و خودمان را فهمیدم: تو تنومندِ خستگی ناپذیر  هستی. کسی که از پا نمی افتد و همیشه در حال کار است. این از شب، این از روز، این بهار، این زمستان، این پگی بلو، این اسکار، این مامان صورتی و این هم سلامتی!!

فهمیدم که تو آنجا بودی و رازت را به من گفتی: نگاه کن، هر روز دنیا انگار برای اولین بار است.

باری نصیحت تو را پذیرفتم و به کار بردم. اولین بار. در رنگ ها، نور، درخت ها، پرندگان و جانداران تامل می کردم. احساس می کردم هوا درون ریه هایم می رورد و مرا به نفس کشیدن وا می دارد. خودم را زنده احساس می کردم و از شادمانی ناب می لرزیدم. خوش بختی وجود داشتن، حیرت زده بودم.

خدایا از این کاری که برایم کردی متشکرم. احساس می کردم که دست مرا گرفته بودی و به قلب راز ها می بردی، به تماشای راز ها.

زندگی هدیه یی عجیب است و با مزه است. اول کار به این هدیه ارزش زیادی می دهیم. فکر می کنیم که زندگی ابدی دریافت کرده ایم. بعد قدر آن را نمی دانیم. آن را فاسد و خیلی کوتاه می یابیم و تقریبا حاضر می شویم آن را دور بیاندازیم. بالاخره متوجه می شویم که نه یک هدیه بلکه یک امانت است. حال سعی می کنیم لایق و سزاوارش باشیم. باید باریک بین و هنر مند شد.

 تا فردا                 می بوسمت

 اسکار

نوشته شده توسط اریک امانوئل اشمیت در کتاب اسکار و خانم صورتی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 16:59  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام



دو سال پیش با هم ازدواج کردیم. توی دانشگده با هم آشنا شدیم. یعنی توی کتاب خانه ی دانشگاه. افسانه عکاسی می خواند. خیلی زود عاشق هم شدیم. مثل بیشتر عشق ها، تقریبا بی دلیل. یعنی حتی اگر دلیلی داشته باشد من دلیلش را خاطر نمی آورم. تنها دلیلی که به خاطرم می رسد انگشتان افسانه است. من به طرز احمقانه ای ناگهان عاشق دست ها و انگشت های او شدم. در واقع اول انگشت هایش را دیدم و بعد صورتش را. دست راستش را گذاشته بود روی پیشخان کتاب خانه و داشت با دست چپ چند تار مو را که روی گونه ی راستش افتاده بود زیر روسری اش می گذاشت. همه ی این چیز ها چند ثانیه بیشتر طول نکشید. حتی وقتی روسری اش را صاف کرد و دست چپش را پایین آورد و من دست کم می توانستم نیم رخش را ببینم، هنوز محو دست ها بودم. داشتم فکر می کردم – یعنی حس می کردم – که این انگشت ها به خاطر ظرافت و زیبایی و انحنای نرم ومعصومیتِ تا مرز تقدس شان شایسته ی دوست داشتن اند. همان لحظه بود که عاشقش شدم. قسم می خورم. با این همه خوب می دانم اگر در دانشگده ی دیگری درس می خواندم، عاشق کس دیگری می شدم. یا اگر در شهر دیگری می بودم. یا کشوری دیگر. اگر صد سال قبل زندگی می کردم لابد عاشق خاتونی می شدم از قاجاریان. و اگر دویست سال قبل به دنیا آمده بودم با همین توان و غرابت، عاشقی زنی دیگر با اسم دیگر. مه لقا مثلا. خودم را این طور قانع کرده ام که افسانه تنها یکی از هزاران معشوقه های بالقوه ای بود که می توانستم به آنها عشق بورزم. دلیلی روشنی ندارم اما فکر می کنم بین این افسانه ها باید چیز های مشترکی باشد. دقیقا نمی دانم چه چیز هایی. شاید شباهت انگشتان شان. افسانه هم همینطور. او هم از میان هزاران امکان، از میان هزاران ابراهیم، من را انتخاب کرد. این یکی از آن هزاران چیزهای عوضی این دنیا است که من هرگز نخواهم فهمید. هرگز. بنابراین ما – من و افسانه – باید خیلی خوش شانس باشیم که از میان این همه سال، این همه شهر، این همه دانشگاه، این همه کتاب خانه، این همه افسانه، این همه ابراهیم، درست در بعد از ظهر پاییزی یکی از چهار شنبه های هزار و سیصد و هفتاد خورشیدی در کتاب خانه ای از دانشگده ای از شهری در شرق این کره خاکی با هم مواجه شویم و بعد عاشق هم شویم تا فکر کنیم ما خوشبخت ترین زوج دنیا هستیم و برای هم ساخته شده ایم و نیمه ی گمشده ی هم هستیم و بعد ازدواج کنیم.

نوشته شده توسط مصطفی مستور، در کتاب من گنجشک نیستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 23:8  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام



سرباز نیروی انتظامی بود. یک ماه از مدت آموزشش می گذشت. ساعت نزدیک 12 شب بود که از اولین ماموریتش به خانه بر می گشت. قطار نسبتا خلوت بود. سرش را به شیشه تکیه داده بود و فکر می کرد. غرق در رویاهای خودش بود که چشمش به پسر بچه ی کوچکی افتاد که از شکاف صندلی دزدکی نگاهش می کرد. سرباز به پسرک چشمک زد و پسرک سرش را پشت صندلی مخفی کرد. سرباز خندید و منتظر عکس العمل بعدی پسرک شد. مدتی طول نکشید که  پسرک سرش را بالا آورد. این بار سرباز کلاهش را روی صورتش گذاشت و خودش را از نگاه پسرک مخفی کرد. اینبار پسرک خندید. این بازی 5دقیقه ای ادامه پیدا کرد تا اینکه نه سر باز نه پسرک خودشان را مخفی نکردند. سرباز لبخند زد. پسرک بی دغدغه خندید.
پسرک آمد و روی صندلی روبروی سرباز نشست و یواش خندید. دستش یک فرفره بود. سرباز گفت: "چه فرفره ی قشنگی" و به فرفره فوت کرد. فرفره که چرخید پسرک ذوق کرد.
سرباز پرسید: "چند سالته آقا کوچولو؟"
یکی یکی انگشتانش را باز کرد تا سه انگشتش باز شد و گفت: "این سالمه!" و مشغول تماشای سرباز شد. پس از یک برسی مفصل پرسید: "پس تفنگت کو؟"
- من که تفنگ ندارم!
- باتومت چی؟
سرباز با تعجب از شنیدن کلمه ی باتوم از یک پسر سه ساله ناخوداگاه پرسید: "باتوم؟"
- آره از همون چوبا که باهش آدما رو می زنند.
- خب از اونا هم ندارم.
- پس تو چه جور پلیسی هستی؟
سرباز خندید و گفت: "خب من که پلیس نیستم."
- پس چی هستی؟
- سربازم.
- سرباز چیه؟
- یک چیزیه مثل همون پلیس.
- فرقشون چیه؟
صدای خانمی از صندلی جلو آمد که: "سامان آقا رو اذیت نکن. بیا اینجا"
پسرک یواشکی گفت: "مامانمه. برمی گردم." 5 دقیقه نگذشته بود که پسرک برگشت و نشست رو بروی سرباز. اما ساکت بود و حرفی نمی زد. این بار سرباز شروع کرد: "فرفرت ر و میدی ببینم؟" پسرک با صدای یواش که مادرش نشنود گفت: "شام رفته بودیم بیرون. پیتزا خوردیم. اونجا بهم دادند." سرباز گفت: "پس هم شام خوردی هم فرفره گرفتی!" پسرک شانه اش را بالا انداخت. دوباره یکم سرباز را نگاه کرد و گفت:
- قدم اندازه تو که شد می خوام پلیس شم!
- چرا؟
- می خوام ماشین پلیس سوار شم.
- چرا؟
- که دزد بگیرم.
- چطوری؟
- با باتوم و تفنگ. تازه الان هم اسباب بازیش رو دارم.
- پس الانش هم یک پا پلیسی!
ذوق کرد. گفت: "کلات رو میدی سرم کنم؟"
کلاه رو رو سر پسرک گذاشت. این قدر براش بزرگ بود که جلو چشمش رو گرفت. رفت پیش مادرش و برگشت. گفت: "قول میدی فرفرم رو دور نندازی؟"
- آره. ولی چرا؟
- می خوام بدمش به تو.
-  راستکی؟
- آره. مامانم هم اجازه داد. میشه کلات مال من باشه؟
- نه. آخه اگه کلاه نداشته باشم دعوام می کنند.
- اگه دعوات می کنند نمی خوام.
کلاه رو پس داد. سرباز گفت: "هنوز فرفرت ماله منه یا منم پس بدم؟" پسرک گفت: "نه مال خودت.من مامانم دعوام نمی کنه" خواهر تقریبا ده ساله اش آمد و دستش رو گرفت گفت: "بیا بریم. این ایستگاه باید پیاده شیم. از آقا خدافظی کن." باهم خیلی مردونه دست دادند و پسرک رفت. خانم مسنی که تازه سوار قطار شده بود جای پسرک نشت. سرباز سرش را به شیشه تکیه داده بود و دوباره غرق در افکار خودش بود. برای زندگیش برنامه ریزی می کرد. صدای خانم مسن به خودش آوردش. شیشه آبی در دستش بود. به سرباز تعارف کرد و گفت: "خیلی خسته و تشنه ای پسرم آب بخور." سرباز لبخند زد و تشکر کرد و گفت: "ممنون. تشنه نیسم." خانم مسن گفت: "بخور پسرم. آب نطلبیده مراده. دهن نخورده!" سرباز تشکر کرد و از آب خنک نوشید. خنک و گوارا بود. دلش تازه شد. خانم مسن گفت: "الهی به مراد دلت برسی پسرم!" سرباز گفت: "دعام کنید مادر." خانم مسن لبخند گرمی زد و گفت: "جوون های دل پاک به دعای کسی نیاز ندارند خدا همیشه باهاشونه پسرم!" سرباز گفت: "از کجا معلوم که دلم سیاه نباشه؟" خانم مسن لبخدی زد و گفت: "به سن من که برسی از چشم ها می فهمی دل پاکه یا سیاه!"
شب که به خانه رسید همه خواب بودند. فرفره را فوت کرد و روی میزش گذاشت. حرف های خانم مسن دلش را آرام کرده بود. خدا رو شکر کرد. کار های قبل خوابش رو کرد. توی تختش خوابید. دوباره غرق در رویاهایش شد و در لبخند به خواب رفت!

نوشته شده توسط مهیار ریاحی نیا.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 19:0  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام




سیرک دو روز است که به لیموژ آمده. نزدیک قفس شیر اکردوکر بازی می کنم. صدای آواز هایی نظرم را جلب می کند: بچه هایی هستند که دسته جمعی به تعطیلات آمده اند. سه آدم بزرگ جلو آن ها حرکت می کنند و پشت سرشان بچه هایی توی صف که خارج و بی نظم می خوانند. بعد می بینم رهگذر ها با احتیاط از آنها فاصله می گیرند، بهتر نگاهشان می کنم: همه دیوانه اند. دیوانه ها را به گردش آورده اند. می دانم که نباید به آنها گفت دیوانه،باید گفت عقب مانده ذهنی یا چیزی شبیه به این، ولی کلمه ی دیوانه را ترجیح می دهم.تلفظش سریع تر است و طنینش ملایم تر. از آن ها نمی ترسم. خوب می دانم از چی می ترسم. ترسم از این است که دیگر دوستم نداشته باشند _ نه از چیز دیگر، چرا شاید از عنکبوت ها. نسبت به ترس اولی خیالم آسوده می شود، نمی دانم چرا ولی خاطرم آسوده می شود، همانطور که خاطر مادرم آسوده است: بالاخره یک نفر پیدا خواهد شد که دوستم بدارد. اگر هم کسی نباشد، هوا هست، ماسه و آب و روشنایی هم هست. هرگز وانهاده نخواهم ماند. به گروه کوچک نزدیک می شوم. حالا می فهمم چرا آنها را بچه فرض کرده ام: چون سن مشخصی ندارند. بدن آدم های بالغ و سر بچه ها روی آن. این ترکیب چه بامزه است. انگار زمان که گوشت را به تحلیل می برد و نگاه را بی رمق می کند، آنها را فراموش کرده است.انگار زمان از روی شان گذشته، سپری شده و متوجه شان نشده. دست نفر آخر صف را می گیرم، او هم دستم را بی آنکه تعجب کند فشار می دهد،  من هم همراه آن ها آواز می خوانم و از کاروان ها دور می شویم...

نوشته شده توسط کیریستین بوبن در کتاب دیوانه بازی.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 15:0  توسط مهیار ریاحی نیا  |  داغ کن - کلوب دات کام