داستان ششم: آيا او يك عقب مانده ذهني است؟!
"او يك عقب مانده ذهني است!"
من اين جمله را بارها از آدم بزرگايي شنيده ام كه با انگشت به حميد كه يكي از شاگردان دوست داشتني شناي من است اشاره مي كنند و مي گوبند: "طفلك پدر مادرش. آخه اون يك عقب مانده ذهني هست!"
آنها اين جمله را مي گويند چون فقط با چشم سر مي بينند و براي متوجه شدن هر چيزي بايد برايشان بارها توضيح داد. براي همين من اينجا كمي درباره حميد براي آنها و براي شما توضيح مي دهم هر چند كه شما عزيزان احتياجي به توضيح نداريد و همه چي رو چون با چشم دل مي بينيد خيلي سريع متوجه مي شيد.
حميد شاگرد نه ساله ي من بود كه داراي قد كوتاه، چشمان مغولي، كمي هم كند و لجباز است. در كل به قول آدم بزرگا او يك عقب مانده ذهني است. او هميشه در حال خنديدن با صداي بلند بود چه در آب و چه بيرون آب. او دوست داشت دست بچه هاي ديگر را هنگام بالا آمدن از آب بگيرد و به آنها كمك كند. بچه ها هم حميد رو خيلي دوست داشتند و به هر كدومشون مي گفتي دوست تو كيه؟ حميد رو نشون مي داد. حميد آدم ها رو به خاطر پول و لباسشون دوست نداشت بلكه آدمها رو به خاطر نوع برخوردشون دوست داشت.
تابستان همينطور در حال سپري شدن بود تا اينكه يك روز بچه ها رو به موزه حيات وحش برديم. حميد كنجكاوتر از بقيه بچه ها به حيوانات نگاه مي كرد و هنگامي كه با يك تابلو پر از پروانه هاي رنگارنگ روبرو شد با لحن خاص خودش به من گفت:
چ..چ..چرا ب...با...با اي..اي...اين ها اي...اينجو...جوري كردن؟
پ...پ...پروانه ها گ...گ...گناه د..دا...دارن! او...اونا جا...جاشون رو گله نه اي...اين...كه با...با سو...سوزن به دي...ديوار ب...بچسبو...بونند!!!
تا اين لحظه چشمانش رو از پروانه هاي رنگارنگ بر نداشته بود. رويش را به سمت من برگردوند و با چشماني كه از اشك خيس شده بود از من پرسيد:
چ..چ..چرا ب...با...با اي..اي...اين پ...پر وانه ها اي...اينجو...جوري كردن؟
من چه جوابي داشتم كه به حميد بدهم؟ من هميشه از ديدن اين پروانه هاي خشك شده لذت مي بردم و مي گفتم: "واي، چه قشنگ!!!" هيچ وقت به اين موضوع مهم فكر نكرده بودم كه در حقيقت، پروانه روي گل زيباست نه روي تابلو، گيرم كه روي تابلو خيلي هم غم انگيز است.
اگر از حميد بپرسيد دو ضرب در دو چند مي شود، شايد نداند.
اگر از او بپرسيد پايتخت ايران كجاست، شايد نداند.
و خيلي اگر هاي ديگر.
آدم بزرگا حميد را به علت اينكه جواب اين سوالها را نمي داند، به خاطر نوع خاص صورت و بدن و حرف زدنش، عقب مانده ذهني مي دانند.
آنها كسي را عقب مانده ذهني مي دانند كه هميشه دوست دارد به اطرافيانش كمك كند و هميشه با صداي بلند مي خندد ولي اگر شما سوال حميد رو در مورد پروانه ها ازشون بپرسيد چون جوابي ندارند يا خودشون رو به يك كار ديگه سرگرم مي كنند كه مثلا بگند ما متوجه سوال شما نشديم يا اينكه ميگند: چه سوال مسخره و احمقانه اي!!!
حالا شما چه فكر مي كنيد؟
حميد يك عقب مانده ذهني است؟!
راستي واقعا چرا به پروانه ها چنين ظلم بزرگي مي كنند؟! جاي آنها روي تابلوهاي ديوار موزه هاست؟!
اين سوال سوال مهمي نيست؟!
من جواب اين سوال ها را نميدانم چون من يك آدم بزرگم كه فقط دوست داره بچه باشه و ديگه بچه نيست و كلي بزرگ شده.
گاهي واقعا به حميد حسوديم ميشه!
نوشته شده توسط مهيار رياحي نيا.
سلاخی میگریست، به قناری کوچکی دل باخته بود.