وقتي كه بچه بودم!
وقتي كه بچه بودم
پرواز يك بادبادك مي بردت
از بامهاي سحرخيزي پلك
تا نارنج زاران خورشيد
وقتي كه بچه بودم
خوبي زني بود كه بوي گل مي داد
و اشك هاي درشتش از پشت عينك
با قرآن مي آميخت.
- آه آن روز هاي رنگين
- آه آن روز هاي كوتاه
وقتي كه بچه بودم
آب و زمين و هوا بيشتر بود
و جيرجيرك شبها در خاموشي ماه
آواز مي خواند
وقتي كه بچه بودم
در هر هزاران و يك شب
يك قصه بس بود
تا خواب و بيداري خواب ناكت سرشار باشد
- آه آن روزهاي رنگين
- آه آن فاصله هاي كوتاه
آن روز ها آدم بزرگها و زاغ هاي فراغ
اين سان فراوان نبودند
وقتي كه بچه بودم
مردم نبودند
آن روز ها وقتي كه من بچه بودم
غم بود
اما
كم بود...
نوشته شده توسط اسماعيل خويي.
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 11:9 توسط مهیار ریاحی نیا
|
سلاخی میگریست، به قناری کوچکی دل باخته بود.