برخي در دنياي كوچك خود گم شده اند!

 

تو دنياي هايي كه وجود داره دنياي هنر از همه دنيا ها بزرگ تره. هفت هنر وجود داره. تو اين هنر ها، هنر تاتر از همه هنر ها با ارزش تره آخه تاتر مادر همه ي هنر هاست. تو تاتر گروه هاي زيادي مشغول كار هستند. تو اين گروه ها گروه من از همه بهتره و تو اين گروه من از همه بهترم.

چندوقت پيش با يك آقا آشنا شدم. معتقد بود كه كساني كه گذشته رو فراموش مي كنند متهم به فنا شدنند. مي گفت آدم بدون تاريخ مي ميره. آخه تاريخ دان بود. مي گفت تاريخ فقط تاريخ آسيا! اونم خاور ميانه! در خاور ميانه تاريخ ايران! در ايران هم سلسله اشكانيان! اگه مي خواي راه و رسم پيشرفت رو بدوني بايد تاريخ اشكانيان رو مطالعه كني. به هر حال دنياي كوچيك خودش رو داشت به نظرش دنيا فقط دنياي تاريخ بود اونم تاريخ اشكانيان.

مي دوني چرا؟!

آخه اون از دنياي واقعي خبر نداشت.

هنر، تاتر، گروه من، من! اون اصلا از اين چيزا خبر نداشت.

اين آقا هم يه هم اتاقي داشت كه همش با هم دعواشون مي شد. اونم تاريخ دان بود. مي گفت اگه مي خواي پيشرفت كني بايد تاريخ آمريكا رو مطالعه كني. اونم از سال 1900 تا 1960. مي توني دنيا رو اونجا ببيني.

بنده خدا اونم دنياي كوچك خودش رو داشت و توش گم شده بود.

اونم از اينا بي خبر بود:

هنر، تاتر، گروه من، من!

تازه اينجا بود كه فهميدم منم تو دنياي كوچيك خودم گم شده بودم. الان هم كه اين رو دارم مي گم و افتخار مي كنم كه دنيا رو پيدا كردم يكم مي ترسم كه نكنه باز تو دنياي كوچيك خودم گم شده باشم؟!

شما چي؟

نگاه كنيد ببينيد تو دنياي كوچيك خودتون گم شديد يا نه؟

به نقل از آقاي فرهاد آييش.

داستان نهم: اي كاش آقاي بهرنگي هنوز هم پيش ما بود هر چند كه هست!

 

بي شك صمد بهرنگي يكي از بچه ترين نويسنده هاي ايران و حتي جهان بوده كه متاسفانه شايد اين روز ها، كمتر كسي آثار گرانبهاي اين نويسنده شيرين قلم را خوانده باشد.

الدوز و كلاغ ها، الدوز و عروسك سخنگو، پسرك لبو فروش، كچل كفتر باز، سرگذشت دانه ي برف، دو گربه روي ديوار و نوشتار هاي با ارزش ديگر كه هركدام جاودانه هستند و حاوي ارزش هاي فراوان كه مطالب بسيار مهمي را براي بچه ها بازگو مي كنند.

مي خواستم از بچه هايي كه رد پاي بچگي را مي خوانند خواهش كنم كه اگر تا به امروز داستان هاي اين نويسنده توانا را نخوانده اند در اولين  فرصت كتاب «قصه هاي بهرنگ» را تهيه كرده و بخوانند. در ضمن اين را بگويم كه آدم بزرگها و همين طور بچه هايي كه از نظر سني هنوز بچه هستند ولي بزرگ شده اند اجازه ندارند تا اين داستان ها را بخوانند مگر خود را اصلاح كنند.

 

نوشته اي از دلم براي آقاي صمد بهرنگي:

 

آقاي بهرنگي عزيز به خودم مي بالم كه داستان هاي شما را خوانده ام گيرم اين به خود باليدن هم از سر بزرگ شدن باشد ولي قول مي دهم كه تمام سعيم را بكنم تا دوباره بچه شوم.

راستي دلم براي الدوز و ياشار خيلي تنگ شده و خيلي نگرانشانم هرچند كه حتما كلاغ ها و عروسك ها حواسشان به آنها هست و حسابي خوش و خرم هستند.

راستش دلم براي ننه ي ياشار هم خيلي مي سوزد آخه خيلي ننه دوست داشتني اي بود حقش نيست تنها بماند حتما ياشار خيلي زود به نزدش بر مي گردد.

آقاي بهرنگي عزيز چه قدر حيف كه اينقدر زود از پيش ما رفتيد. خيلي دلم مي خواست كتاب «كلاغ ها، عروسك ها و آدم ها» را هم مي نوشتيد اما خب گاهي از حكمت كارهاي خدا نمي شود سر درآورد.

 

خدايا از تو سپاسگذارم. همين طور از تو آقاي صمد بهرنگي عزيز.

 


احمد شاملو در باره مرگ صمد بهرنگي چنین مي گويد:

آنچه مرگ صمد را تلخ تر مي كند از دست رفتن موجدي يكانه است. مرگي كه به راستي ايجاد خلا مي كند.

شهري است كه ويران مي شود، نه فرو نشستن بامي، باغي است كه تاراج مي شود. نه پرپر شدن گلي. چلچراغي است كه در هم مي شكند، نه فرو مردن شمعي و سنگري است كه تسليم مي شود، نه از پا افتادن مبارزي!

صمد چهره حيرت انگيز تعهد بود. تعهدي كه حق مي يابد با مصاف غول و هيولا توصيف شود.

 

داستاني از صمد بهرنگي:

 

خيلي دلم مي خواست يك از داستان هاي آقاي بهرنگي رو در ردپاي بچگي بنويسم. كوتاه ترين داستاني كه از ايشان خوانده ام و مي شود در اينجا نوشت «سرگذشت يك دانه ي برف» بود كه البته داستان هاي بسيار زيباتري هم نسبت به اين داستان بود ولي به همان دليلي كه گفتم اين داستان رو انتخاب كردم.

گيرم اين داستان يكي از ساده ترين داستان هاي ايشان است.

مي دونم كه لذت مي بريد.

 

سرگذشت يك دانه برف

 

يك روز برفي پشت پنجره ايستاده بودم و بيرون را تماشا مي كردم. دانه هاي برف رقص كنان مي آمدند و روي همه چيز مي نشستند. دانه ي بزرگي سمت پنجره مي آمد. دستم را از پنجره بيرون بردم و زير دانه ي برف گرفتم. دانه آرام كف دستم نشست. چقدر سفيد و تميز بود! چه شكل و بريدگي هاي منظمي داشت! زير لب به خودم گفتم: "كاش اين دانه ي برف زبان داشت و سرگذشتش را برايم مي گفت!"

در اين وقت دانه ي برف صدا داد و گفت: اگر دوست داري بداني سرگذشت من چيست، گوش كن تا برايت تعريف كنم:

من چند ماه پيش قطره ي آب بودم. توي درياي خزر بودم. همراه ميليارد ها ميليارد قطره ديگر اين ور و آنور مي رفتم و روز مي گذراندم. يك روز تابستان روي دريا مي گشتم.  آفتاب گرمي مي تابيد. من گرم شدم و بخار شدم. هزاران هزار قطره ي ديگر هم با من بخار شدند. ما از سبكي پر در آورده بوديم و خود به خود بالا مي رفتيم. باد دنبالمان افتاده بود و ما را به هر طرف مي كشاند. آنقدر بالا رفتيم كه ديگر آدمها را نديديم. از هر سو توده هاي بخار مي آمد و به ما مي چسبيد. گاهي هم ما مي رفتيم و به توده هاي بزرگتر مي چسبيديم و در هم مي رفتيم و فشرده مي شديم و باز هم كيپ هم راه مي رفتيم و بالا مي رفتيم و دورتر مي رفتيم و زياد تر مي شديم و فشرده تر مي شديم. گاهي جلو آفتاب را مي گرفتيم و گاهي جلو ماه و ستارگان را و آنوقت شب را تاريك تر مي كرديم.

آنطور كه بعضي از ذره هاي بخار مي گفتند ما ابر شده بوديم، باد توي ما مي وزيد و ما را به شكل هاي عجيب و غريبي در مي آورد. خودم كه توي دريا بودم،‌گاهي ابر ها را به شكل شتر و آدم و خر و غيره مي ديدم.

نمي دانم چند ماه در آسمان سرگردان بوديم. ما خيلي بالا رفته بوديم. هوا سرد شده بود. آنقدر توي هم رفته بوديم كه نمي توانستيم دست و پاي خود را دراز كنيم. دست جمعي حركت مي كرديم. خيلي وسعت داشتيم. چندصد كيلومتر درازا و پهنا داشتيم. مي خواستيم باران شويم و برگرديم زمين.

من از شوق زمين دل تو دلم نبود. مدتي گذشت. ما همه نيمي آب بوديم و نيمي بخار.داشتيم باران مي شديم. ناگهان هوا چنان سرد شد كه من لرزيدم و همه لرزيدند. به دور و برم نگاه كردم. به يكي گفتم: "چه شده؟" جواب داد: "حالا در زمين آنجا كه ما هستيم زمستان است.البته درجاهاي ديگر ممكن است هوا گرم باشد. اين سرماي ناگهاني ديگر نمي گذارد ما باران شويم.نگاه كن! من دارم برف مي شوم. تو خودت هم ..."

رفيقم نتوانست حرفش را ادامه بدهد. برف شد و راه افتاد طرف زمين. دنبال او، من و هزاران هزار ذره ي ديگر هم يكي پس از ديگري برف شديم و بر زمين باريديم.

وقتي توي دريا بودم، سنگين بودم. اما حالا سبك شده بودم. مثل پر كاه پروار مي كرديم. سرما را هم نمي فهميديم. سرما جزو بدن ما شده بود. رقص مي كرديم و پايين مي آمديم.

وقتي به زمين نزديك شدم، ديدم دارم به شهر تبريز مي افتم. از درياي خزر چه قدر دور شده بودم!

از آن بالا مي ديدم كه بچه اي دارد با دگنگ سگي را مي زند و سگ زوزه مي كشد.ديدم اگر همينجور بروم يكراست خواهم افتاد روي سر چنين بچه اي. از باد خواهش كردم كه مرا نجات بدهد و جاي ديگري ببرد. باد خواهشم را قبول كرد. مرا برداشت و آورد اينجا. وقتي ديدم تو دستت را زير من گرفتي ازت خوشم آمد و ...

 

******

 

در همينجا صداي دانه ي برف بريد. نگاه كردم ديدم آب شده است!

 

 

 

 

 

آقاي بهرنگي عزيز روحت شاد و گرامي باد.