بعد از مدت ها احساس کردم نیاز دارم اینجا رو به روز کنم. چند روزه دائم دارم این شعر رو گوش می دم. نمی دونم چرا اما دلم خواست این شعر که نسبتا طولانی هم هست رو اینجا بنویسم... هر کسی می تونه بنا به اون حس و حالی که داره از این شعر برداشت کنه. اگر دوست داشتین برداشت شخصیتون رو از این شعر برام بنویسین. خوشحال می شم. در ضمن در لینک زیر می تونید کتاب صوتی این شعر رو هم با صدای احمد شاملو دانلود کنید و از گوش دادنش لذت ببرید.
لینک دانلود کتاب صوتی:
http://www.audiobook.blogfa.com/post-129.aspx
یکی بود یکی نبود. جز خدا هیچچی نبود زیر ِ این تاق ِ کبود،
نه ستاره نه سرود.
عموصحرا، تُپُلی با دو تا لُپ ِ گُلی پا و دستاِش کوچولو ریش و روحاِش دوقلو چپقاِش خالی و سرد دلکاِش دریای ِ درد، دَر ِ باغو بسّه بود دَم ِ باغ نشسّه بود:
«ــ عموصحرا! پسرات کو؟»
«ــ لب ِ دریان پسرام.
دخترای ِ ننهدریارو خاطرخوان پسرام. طفلیا، تنگ ِ غلاغپر، پاکشون خسته و مرده، میان از سر ِ مزرعهشون. تن ِشون خسّهی ِ کار دل ِشون مُردهی ِ زار دسّاشون پینهتَرَک لباساشون نمدک پاهاشون لُخت و پتی کجکلاشون نمدی، میشینن با دل ِ تنگ لب ِ دریا سر ِ سنگ.
طفلیا شب تا سحر گریهکنون خوابو از چشم ِ بهدردوختهشون پس میرونن توی ِ دریای ِ نمور میریزن اشکای ِ شور میخونن ــ آخ که چه دلدوز و چه دلسوز میخونن!
ــ:
«ــ دخترای ِ ننهدریا! کومهمون
سرد و سیاس چش ِ امید ِمون اول به خدا، بعد به شماس.
کورهها سرد شدن سبزهها زرد شدن خندهها درد شدن.
از سر ِ تپه، شبا شیههی ِ اسبای ِ گاری نمیاد، از دل ِ بیشه، غروب چهچه ِ سار و قناری نمیاد،
دیگه از شهر ِ سرود تکسواری نمیاد.
دیگه مهتاب نمیاد کرم ِ شبتاب نمیاد. برکت از کومه رفت رستم از شانومه رفت: تو هوا وقتی که برق میجّه و بارون میکنه کمون ِ رنگهبهرنگاِش دیگه بیرون نمیاد، رو زمین وقتی که دیب دنیارو پُرخون میکنه سوار ِ رخش ِ قشنگاِش دیگه میدون نمیاد.
مگه زوره؟ به خدا هیچکی به تاریکیی ِ شب تن
نمیده موش ِ کورم که میگن دشمن ِ نوره، به تیغ ِ
تاریکی گردن نمیده!
دخترای ِ ننهدریا! رو زمین عشق نموند خیلی وخ پیش باروبندیل ِشو بست خونه تکوند
دیگه دل مثل ِ قدیم عاشق و شیدا نمیشه تو کتابم دیگه اونجور چیزا پیدا نمیشه.
دنیا زندون شده: نه عشق، نه امید، نه شور، برهوتی شده دنیا که تا چِش کار میکنه مُردهس
و گور.
نه امیدی ــ چه امیدی؟ بهخدا حیف ِ امید! ــ نه چراغی ــ چه چراغی؟ چیز ِ خوبی میشه دید؟
ــ نه سلامی ــ چه سلامی؟ همه خونتشنهی ِ هم! ــ نه نشاطی ــ چه نشاطی؟ مگه راهاِش میده غم؟
ــ:
آب به چشمه! حالا رعیت سر ِ آب خونمیکنه واسه چار چیکهی ِ آب، چلتارو بیجون میکنه. نعشا میگندن و میپوسن و شالی میسوزه پای ِ دار، قاتل ِ بیچاره همونجور تو هوا
چِش میدوزه
ــ «چی میجوره تو هوا؟ رفته تو فکر ِ خدا؟...»
ــ «نه برادر! تو نخ ِ ابره که بارون بزنه شالی از خشکی درآد، پوک ِ نشا دون بزنه: اگه بارون بزنه! آخ! اگه بارون بزنه!».
دخترایِ ننهدریا! دل ِمون سرد و سیاس چِش ِ امیدمون اول به خدا بعد به شماس.
«ــ پسرای ِ عموصحرا لب ِ تون
کاسهنبات صدتا هجرون واسه یه وصل ِ شما خمس و زکات! دریا از اشک ِ شما شور شد و رفت بخت ِمون از دَم ِ در دور شد و رفت. راز ِ عشقو سر ِ صحرا نریزین اشک ِتون شوره، تو دریا نریزین! اگه آب شور بشه، دریا به زمین دَس نمیده ننهدریام دیگه مارو به شما پس نمیده. دیگه اونوخ تا قیامت دل ِ ما گنج ِ غمه اگه تا عمر داریم گریه کنیم، باز کمه. پرده زنبوریی ِ دریا میشه بُرج ِ غم ِمون عشق ِتون دق میشه، تا حشر میشه همدَم ِمون»!
□
مگه دیفار ِ خزه موش نداره؟ مگه موش گوش نداره؟ ــ
موش ِ دیفار، ننهدریا رو خبردار میکنه: ننهدریا، کج و کوج بددل و لوس و لجوج، جادو در کار میکنه. ــ تا صداشون نرسه لب ِ دریای ِ خزه، از لجاِش، غیهکشون ابرارو بیدار میکنه:
اسبای ِ ابر ِ سیا تو هوا شیههکشون، بشکهی ِ خالیی ِ رعد روی ِ بوم ِ آسمون. آسمون، غرومبغرومب! طبل ِ آتیش، دودودومب! نعرهی ِ موج ِ بلا میره تا عرش ِ خدا; صخرهها از خوشی فریاد میزنن. دخترا از دل ِ آب داد میزنن:
«ــ پسرای ِ عموصحرا! دل ِ ما پیش ِ شماس. نکنه فکر کنین حقه زیر ِ سر ِ ماس: ننهدریای ِ حسود کرده این آتش و دود»!
□ پسرا، حیف! که جز نعره و دلریسهی ِ باد هیچ صدای ِ دیگهئی به گوشاشون نمیاد! ــ غم ِشون سنگ ِ صبور کجکلاشون نمدک نگاشون خسته و دور دل ِشون غصهتَرَک، تو سیاهی، سوت و کور گوش میدن به موج ِ سرد میریزن اشکای ِ شور توی ِ دریای ِ نمور...
□
جُم جُمَک برق ِ بلا طبل ِ آتیش تو هوا! خیزخیزک موج ِ عبوس تا دَم ِ عرش ِ خدا! نه ستاره نه سرود لب ِ دریای ِ حسود، زیر ِ این تاق ِ کبود جز خدا هیچچی نبود جز خدا هیچچی نبود!
احمد شاملو - 1338
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 19:17 توسط مهیار ریاحی نیا
|
یک روز خُلواره، یک دسته گل کوچک کوتاه قد برایت آوردم. پدرت، ناگهان و پیش از تو سر رسید. دسته ی گل را دید. آذری خندید. هاه! این را باش! در ساوالان من، گل بالاتر از قامت توست، گیله مرد کوچک! تو در دریای گل، برای دخترم، یک قطره گلک آورده ای مردک؟ این قطره پر از ارادت است آقا؛ اما در آن دریای شما جز گل هیچ چیز نیست. همه اش این دسته گل کوتاه که نیست. عشق هم هست. ایمان، سخت تر از آهن آبدیده. آنوقت تو از دور پیدا شدی که شتابان به سوی من می آمدی. چه عطری، خدای من! صدای زنبور می آمد و تو را دیدم که از دور می آمدی...
عشق دل مضطرب نمی خواهد. آرام بگیر محبوب خوب من. آرام بگیر! عشق یعنی پویش ناب دائمی. به سراغ خستگان روح نمی آید. خسته دل نباش محبوب خوب من!
نوشته شده توسط نادر ابراهیمی در یک عاشقانه ی آرام.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 17:52 توسط مهیار ریاحی نیا
|
وقتی را که انتخاب کردی درست به موقع بود. چون حال خوبی نداشتم.
وقتی بیدار شدم در این فکر بودم که نود ساله شده ام و برای تماشای برف سرم را به سوی پنجره چرخاندم.
این جا بود که حدس زدم آمده ای. صبح بود. در سراسر زمین تنها بودم. آن قدر زود بود که پرنده ها هنوز خواب بودند. و تو سعی می کردی سپیده دم را بسازی. حتما سختت بود اما پافشاری می کردی. رنگ آسمان روشن و باز می شد. هوای سفید، خاکستری و آبی را باد می کردی. توقف نداشتی. آنجا بود که تفاوت بین تو و خودمان را فهمیدم: تو تنومندِ خستگی ناپذیر هستی. کسی که از پا نمی افتد و همیشه در حال کار است. این از شب، این از روز، این بهار، این زمستان، این پگی بلو، این اسکار، این مامان صورتی و این هم سلامتی!!
فهمیدم که تو آنجا بودی و رازت را به من گفتی: نگاه کن، هر روز دنیا انگار برای اولین بار است.
باری نصیحت تو را پذیرفتم و به کار بردم. اولین بار. در رنگ ها، نور، درخت ها، پرندگان و جانداران تامل می کردم. احساس می کردم هوا درون ریه هایم می رورد و مرا به نفس کشیدن وا می دارد. خودم را زنده احساس می کردم و از شادمانی ناب می لرزیدم. خوش بختی وجود داشتن، حیرت زده بودم.
خدایا از این کاری که برایم کردی متشکرم. احساس می کردم که دست مرا گرفته بودی و به قلب راز ها می بردی، به تماشای راز ها.
زندگی هدیه یی عجیب است و با مزه است. اول کار به این هدیه ارزش زیادی می دهیم. فکر می کنیم که زندگی ابدی دریافت کرده ایم. بعد قدر آن را نمی دانیم. آن را فاسد و خیلی کوتاه می یابیم و تقریبا حاضر می شویم آن را دور بیاندازیم. بالاخره متوجه می شویم که نه یک هدیه بلکه یک امانت است. حال سعی می کنیم لایق و سزاوارش باشیم. باید باریک بین و هنر مند شد.
تا فردا می بوسمت
اسکار
نوشته شده توسط اریک امانوئل اشمیت در کتاب اسکار و خانم صورتی.
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر ۱۳۸۹ ساعت 16:59 توسط مهیار ریاحی نیا
|
دو سال پیش با هم ازدواج کردیم. توی دانشگده با هم آشنا
شدیم. یعنی توی کتاب خانه ی دانشگاه. افسانه عکاسی می خواند. خیلی زود عاشق هم
شدیم. مثل بیشتر عشق ها، تقریبا بی دلیل. یعنی حتی اگر دلیلی داشته باشد من دلیلش
را خاطر نمی آورم. تنها دلیلی که به خاطرم می رسد انگشتان افسانه است. من به طرز
احمقانه ای ناگهان عاشق دست ها و انگشت های او شدم. در واقع اول انگشت هایش را
دیدم و بعد صورتش را. دست راستش را گذاشته بود روی پیشخان کتاب خانه و داشت با دست
چپ چند تار مو را که روی گونه ی راستش افتاده بود زیر روسری اش می گذاشت. همه ی
این چیز ها چند ثانیه بیشتر طول نکشید. حتی وقتی روسری اش را صاف کرد و دست چپش را
پایین آورد و من دست کم می توانستم نیم رخش را ببینم، هنوز محو دست ها بودم. داشتم
فکر می کردم – یعنی حس می کردم – که این انگشت ها به خاطر ظرافت و زیبایی و انحنای
نرم ومعصومیتِ تا مرز تقدس شان شایسته ی دوست داشتن اند. همان لحظه بود که عاشقش
شدم. قسم می خورم. با این همه خوب می دانم اگر در دانشگده ی دیگری درس می خواندم،
عاشق کس دیگری می شدم. یا اگر در شهر دیگری می بودم. یا کشوری دیگر. اگر صد سال
قبل زندگی می کردم لابد عاشق خاتونی می شدم از قاجاریان. و اگر دویست سال قبل به
دنیا آمده بودم با همین توان و غرابت، عاشقی زنی دیگر با اسم دیگر. مه لقا مثلا.
خودم را این طور قانع کرده ام که افسانه تنها یکی از هزاران معشوقه های بالقوه ای
بود که می توانستم به آنها عشق بورزم. دلیلی روشنی ندارم اما فکر می کنم بین این
افسانه ها باید چیز های مشترکی باشد. دقیقا نمی دانم چه چیز هایی. شاید شباهت
انگشتان شان. افسانه هم همینطور. او هم از میان هزاران امکان، از میان هزاران
ابراهیم، من را انتخاب کرد. این یکی از آن هزاران چیزهای عوضی این دنیا است که من
هرگز نخواهم فهمید. هرگز. بنابراین ما – من و افسانه – باید خیلی خوش شانس باشیم
که از میان این همه سال، این همه شهر، این همه دانشگاه، این همه کتاب خانه، این
همه افسانه، این همه ابراهیم، درست در بعد از ظهر پاییزی یکی از چهار شنبه های
هزار و سیصد و هفتاد خورشیدی در کتاب خانه ای از دانشگده ای از شهری در شرق این
کره خاکی با هم مواجه شویم و بعد عاشق هم شویم تا فکر کنیم ما خوشبخت ترین زوج
دنیا هستیم و برای هم ساخته شده ایم و نیمه ی گمشده ی هم هستیم و بعد ازدواج کنیم.
نوشته شده توسط مصطفی مستور، در کتاب من گنجشک
نیستم.
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور ۱۳۸۹ ساعت 23:8 توسط مهیار ریاحی نیا
|
سیرک دو روز است که به لیموژ آمده. نزدیک قفس شیر اکردوکر بازی می کنم. صدای
آواز هایی نظرم را جلب می کند: بچه هایی هستند که دسته جمعی به تعطیلات آمده اند.
سه آدم بزرگ جلو آن ها حرکت می کنند و پشت سرشان بچه هایی توی صف که خارج و بی نظم
می خوانند. بعد می بینم رهگذر ها با احتیاط از آنها فاصله می گیرند، بهتر نگاهشان
می کنم: همه دیوانه اند. دیوانه ها را به گردش آورده اند. می دانم که نباید به
آنها گفت دیوانه،باید گفت عقب مانده ذهنی یا چیزی شبیه به این، ولی کلمه ی دیوانه
را ترجیح می دهم.تلفظش سریع تر است و طنینش ملایم تر. از آن ها نمی ترسم. خوب می
دانم از چی می ترسم. ترسم از این است که دیگر دوستم نداشته باشند _ نه از چیز
دیگر، چرا شاید از عنکبوت ها. نسبت به ترس اولی خیالم آسوده می شود، نمی دانم چرا
ولی خاطرم آسوده می شود، همانطور که خاطر مادرم آسوده است: بالاخره یک نفر پیدا
خواهد شد که دوستم بدارد. اگر هم کسی نباشد، هوا هست، ماسه و آب و روشنایی هم هست.
هرگز وانهاده نخواهم ماند. به گروه کوچک نزدیک می شوم. حالا می فهمم چرا آنها را
بچه فرض کرده ام: چون سن مشخصی ندارند. بدن آدم های بالغ و سر بچه ها روی آن. این
ترکیب چه بامزه است. انگار زمان که گوشت را به تحلیل می برد و نگاه را بی رمق می
کند، آنها را فراموش کرده است.انگار زمان از روی شان گذشته، سپری شده و متوجه شان
نشده. دست نفر آخر صف را می گیرم، او هم دستم را بی آنکه تعجب کند فشار می دهد،من هم همراه آن ها آواز می خوانم و از کاروان
ها دور می شویم...
نوشته شده توسط کیریستین بوبن در کتاب دیوانه بازی.
+ نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 15:0 توسط مهیار ریاحی نیا
|
سالومه چه با حسرت از دریا می گفت! از امام زاده ای که وسط آب بود و آدم ها با قایق می رفتند طرفش! اگر دریا بود گیاه بود و باد بود و هوای تازه! با دریا دل ها بزرگ تر می شد و آرزو ها کوچیک تر! شاید اگر دریا بود…
نوشته شده توسط پیمان معادی در فیلم نامه ی کافه ستاره!
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 12:38 توسط مهیار ریاحی نیا
|
واطان در جوانی ماهی گیر بود. حالا دیگر دوست ندارد تور بیندازد دریا! اجداد مادری واطان یونانی بودند. مادرش ملینا ارتودکس مومنی بود. ملینا می گفت: "جهان بالغ شده و دیگر مسیح بر صلیب نیست." ملینا در یک سفر دریایی در مدیترانه غرق شد و چین های عمیقی بر صورت واطان گذاشت.
هنوز دایی یانیس از آتن نامه می دهد. دایی یانیس می نویسد: "هر موقع که بخوای می توانی به وطنت برگردی." یک بار واطان به او نوشت: "وطنم دریاست! آنجا که مادرم گم شد. خانه ام قایق پدری ام..." کنار مرمره، یونس قایق های چوبی را تعمیر می کند. یونس خیلی دقیق الوار ها را جفت می کند. چندین بار کف قایق ها را وارسی می کند. دست آخر به دریانورد ها و ماهی گیران می گوید: "احتیاط کنید! طوفان نشانه هایش ثابت نمی ماند." یونس کم حرف می زند. چشم هایش رنگ آب ها شده!
واطان دیگر ماهی گیری نمی رود. این روز ها کنار هتل سورملی استانبول سی دی می فروشد. کاسبی بدی نیست... آخر شب ها هم پشت موزه پاتوق دارد. جوان ها با او راحتند: فرید، علی، بشری، کارین، سفورا گاهی سفورا گیتارش را می آورد. آواز می خوانند. هر کس قصه ی خود را می گوید. می خندند. واطان قصه های بسیار دارد. از دریا، از مادرش ملینا، از سفر! همه واطان را دوست دارند.
همین حالا آنها لب مرمره جمع شدند. آخه امشب تولد کارین است. کارین دختر شادیست. کمی فارسی بلد است. هنگام قتل عام ارامنه، اجداد کارین به شمال ایران مهاجرت کردند. از ایران برای کارین نامه می آید گاهی! امشب کارین نوزده ساله می شود. جوان ها برایش جشن گرفته اند! لیلا کیک پخته است. بشری صلیب چوبی کوچکی آورده. واطان برایش یک سی دی آورده. علی اما؛ برایش چند شاخه رز سرخ آورده! همه شادند! واطان می خندد و می گوید: "کارین نگاه کن! گل سرخ نشانه چیست؟!" علی به سفورا اشاره می کند: "چرا معطلی؟! گیتار بزن دختر. گیتار بزن."
كودكي كه آماده ي تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد:
"مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ
كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟"
خداوند پاسخ داد: "از ميان بسياري فرشتگان، من يكي را
براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد."
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه.
- اينجا در بهشت، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن
ندارم و اينها براي شادي من كافيست.
خداوند لبخند زد: "فرشته ي تو برايت آواز خواهد خواند
و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي
بود."
كودك ادامه داد: "من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه مي
گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟"
خداوند او را نوازش كرد و گفت: "فرشته ي تو، زيبا ترين
و شيرين ترين واژه ها را كه ممكن است بشنوي، در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و
صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه دعا كني."
كودك سرش را برگرداند و پرسيد: "وقتي مي خواهم با شما
صحبت كنم چه كنم؟"
خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت: "فرشته ات دست
هايت را كنار هم مي گذارد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني."
كودك سرش را برگرداند و پرسيد: "شنيده ام كه در زمين
انسان هاي بدي هم زندگي مي كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟"
- فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد،حتي اگر به قيمت جانش
تمام شود.
كودك با نگراني ادامه داد: "اما من هميشه به اين دليل
كه ديگر نمي توانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود."
خداوند لبخند زد و گفت: "فرشته ات درباره ي من هميشه
با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت؛ گرچه من همواره
در كنار تو خواهم بود."
در آن هنگام بهشت آرام بود،اما صداهايي از زمين شنيده مي
شد. كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند.
او به آرامي يك
سوال ديگر از خداوند پرسيد: "خدايا! اگر بايد همين حالا بروم، لطفا نام
فرشته ام را به من بگوييد."
خداوند شانه ي او را نوازش كرد و پاسخ داد: "نام فرشته
ات اهميتي ندارد. به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني."
نوشته شده توسط ناشناس.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۷ ساعت 12:53 توسط مهیار ریاحی نیا
|
متني كه در زير برايتان نوشتم بخشي از كتاب درخت زيباي من
هست كه خيلي من رو به فكر و اندوه فرو برد. اطراف ما پسر بچه هاي چهار ساله، مثل
زه زه خيلي زيادند!
بيايد بيشتر از قبل حواسمون
بهشون باشه!
داستان از اين قراره كه:
زه زه كه براي نوئل هديه اي نگرفته بود كفش هاي تنيسش رو بيرون
از در گذاشت تا شايد صبح، مسيح كوچك هديه اي در كفشش قرار بده.
بقيش رو خودتون
بخونيد تا ببينيد چه اتفاقي ميفته؟! (ببخشيد كه اين پست كمي طولاني شد! ولي به خوندنش مي ارزه!)
تازه بيدار شده بودم كه توتوكا را صدا زدم.
- نمي آيي ببيني؟ من كه مي گويم چيزي دارم.
- من نمي آيم.
- اما من مي روم.
در اتاق را باز كردم. با سرخوردگي فراوان ديدم كه كفش هاي
تنيس خالي است. توتوكا كه چشم هايش را مي ماليد جلو آمد و گفت:
- نگفته بودم؟
آميخته اي از كين و طغيان و اندوه در روحم سر كشيد. بي آنكه
بتوانم جلوي خودم را بگيرم فرياد زدم:
- چه مصيبتي است كه آدم پدر فقيري داشته باشد...
از كفش هاي تنيس چشم برداشتم و گالش هايي كه در برابرم توقف
كرده بود ديدم. پدرم ايستاده بود و ما را نگاه مي كرد. چشم هايش از فرط اندوه
كاملا باز شده بودند. مثل اينكه كاملا بزرگ شده بودند، به قدري بزرگ كه مي
توانستند پرده سينما بانگو را بپوشانند. چنان اندوهي در چشمانش بود كه اگر مي
خواست گريه كند نمي توانست. لحظه اي كه پاياني نداشت ايستاد و نگاهمان كرد، بعد بي
آنكه چيزي بگويد از مقابلمان گذشت. ما از پا در آمده بوديم، نمي توانستيم چيزي
بگوييم. پدر كلاهش را از روي كمد برداشت و باز به خيابان رفت. آن وقت بود كه
توتوكا دست روي بازويم گذاشت.
- زه زه تو بدجنسي. بدجنس مثل مار. براي همين است كه...
چنان به هيجان آمده بود كه نتوانست ادامه دهد.
- نديده بودم كه اينجا است.
- بچه ي بد. سنگدل. خودت كه مي داني پدر از مدت ها پيش بي
كار است. تو هم روزي پدر ميشوي و درك مي كني در چنين لحظه هايي آدم چه احساسي
دارد. با شدت بيشتر گريه كردم.
- اما نديده بودم. توتوكا نديده بوديم...
دلم مي خواست دوان دوان به خيابان بروم و گريه كنان به
پاهاي پدر بياويزم. به او بگويم خيلي بدجنس بوده ام، خيلي شرور بوده ام. اما بي
حركت بودم و نمي دانستم چه كنم. ناچار روي تختم نشستم و از آنجا كفش هاي تنيسم را
نگاه مي كردم كه سر جاي خود بودند و كاملا خالي. خالي مثل قلب من كه بي اختيار در
تب و تاب بود.
- خدايا چرا اينكار را كردم؟ بخصوص امروز؟ وقتي كه وضع
اينهمه غم انگيز بود! سر ناهار چطور مي توانم به صورتش نگاه كنم؟ حتي سالاد ميوه
هم از گلويم پايين نخواهد رفت.
وچشم هاي درشتش، بزرگ مثل پرده ي سينما بانگو، به دنبالم
بود.
چشم مي بستم و باز آنها را بزرگ مي ديدم. خيلي بزرگ، مي
ديدم...
پاشنه ي پايم به جعبه واكس زني ام افتاد و فكري به خاطرم
رسيد. به اين ترتيب شايد پدرم تمام شرارتم را مي بخشيد.
با اندوه در خيابان راه افتادم. اصلا سنگيني جعبه را حس نمي
كردم. به نظرم مي رسيد كه در زير نگاه هاي پدرم راه مي روم، در چشم هاي او رنج مي
برم.
خيلي زود بود. ظاهرا همه به علت مراسم مذهبي و شام نيمه شب
هنوز خواب بودند. فقط بچه هايي كه اسباب بازي هايشان را به هم نشان مي دادند و
آنها را با هم مقايسه مي كردند، در خيابان ديده مي شدند و همين بيشتر از پا درم مي
آورد. همه شان بچه هاي خوبي بودند. هيچ كدام قادر به انجام كاري كه من كرده بودم
نبودند. در نزديكي «فقر و قحطي» ايستادم و اميدوار بودم مشتري پيدا كنم.
چيزي نخورده بودم اما ابدا احساس گرسنگي نمي كردم. اندوهم
از هر گونه گرسنگي شديد تر بود. تا خيابان «پروگره» رفتم. در نزديكي بازار پرسه
زدم. در پياده رو، جلوي نانوايي نشستم؛ اما هيچ.
ساعت ها از پي هم مي گذشتند ولي من موفق به انجام كاري نمي
شدم. اما لازم بود موفق شم. بايد موفق مي شدم.
گرما شدت پيدا كرده بود و بند جعبه هم شانه ام را درد مي
آورد.
روي پله مدرسه دولتي كه قرار بود در آينده نزديك به آن بروم
نشستم. جعبه ام را روي زمين گذاشتم. نا اميد شده بودم. مثل آدمكي سرم را روي
زانويم گذاشتم و به همان وضع باقي ماندم. نيروي انجام هيچ كاري را نداشتم. آن وقت
سرم را در ميان زانو هايم پنهان كردم . آن را با دست پوشاندم. ترجيه مي دادم
بميرم و بدون آن چه مي خواستم به خانه بر نگردم.
پايي به جعبه ام خورد و صدايي آشنا و دوست داشتني خطاب به
من بلند شد:
- هي واكسي، آدم اگر بخوابد پولي گير نمي آورد.
ناباورانه سرم را بلند كردم. آقاي كوكينهودربان كازينو بود. يك پايش را جلو آورد. ابتدا
پارچه كشيدم. بعد كفش را تر كردم و آن را شستم. بالاخره با دقت شروع به واكس
ماليدن كردم.
- آقا ممكن است لطف كنيد و شلوارتان را كمي بالا بزنيد؟
كاري را كه مي خواستم كرد.
- زه زه چي شده كه امروز واكس ميزني؟
- هيچ وقت به اندازه امروز احتياج نداشتم.
- اين نوئل خوش گذشت؟
- معمولي.
با برس ضربه اي به جعبه زدم و او پاي ديگرش را جلو آورد.
همان كار ها را كردم و بعد شروع به برق انداختن كردم. وقتي تمام شد با برس ضربه
ديگري به جعبه زدم و او پايش را عقب كشيد.
- چه قدر زه زه؟
- دويست رآل.
- چرا فقط دويست تا؟ آن هاي ديگر همه شان چهارصد رآل مي گيرند.
- وقتي واكسي خوبي شدم مي توانم همان قدر بگيرم. حالا نه.
پانصد رآل بيرون آورد و به من داد.
- ميل داريد بعدا حساب كنيد تا به حال كار نكرده ام و نمي
توانم بقيه اش را بدهم.
- بقيه اش را بابت
عيد نوئل نگه دار. خداحافظ.
- عيدتان مبارك آقاي كوكينهو.
پول توي جيبم، مقداري جرات به من داد، اما اين جرات مدت
درازي دوام نياورد؛ ساعت از دوي بعد از ظهر گذشته بود و مردم در خيابان راه مي
رفتند، اما هيچ خبري نبود. هيچ كس! حتي براي اينكه خاك كفشش را بگيرم و يك پول
سياه بدهد.
با صداي نازكم فرياد مي زدم:
- آقايان، خانم ها،واكسي!
- واكسي، آقاي عزيز واكسي. براي كمك به نوئل فقرا!
اتوموبيل يكي از آدم هاي پولدار، كاملا در نزديكي ام
ايستاد.
از اين امر استفاده كردمو بدون كمتريناميدي فرياد زدم:
- دكتر، يك كار خير كوچك. براي كمك به نوئل فقرا!
يك زن خوش پوشو
چند بچه كه روي صندلي عقب ماشين نشسته بودند نگاهم مي كردند. دل زن به رحم آمد:
- بچه ي بيچاره، اين قدر كوچك و بيچاره! آرتور، چيزي به او
بده.
اما مرد با بدگماني براندازم كرد.
- بچه ي ولگرد حقه بازي است. از قد و قامتش و از عيد نوئل
استفاده مي كند.
- با وجود اين مي خواهم چيزي به او بدهم. بچه بيا جلو.
در كيفش را باز كرد و دستش را از پنجره ماشين بيرون آورد.
- نه متشكرم خانم. دروغ نمي گويم. آدم بايد واقعا احتياج
داشته باشد كه روز نوئل كار كند.
جعبه ام را برداشتم و به شانه آويختم و با قدم هاي آهسته
راه افتادم. آن روز حتي قدرت عصباني شدن هم نداشتم.
اما در ماشين باز شد و بچه اي پشت سرم شروع به دويدن كرد.
- بگير بچه. مامان مي گويد كه باور مي كند تو دروغ نمي
گويي. پانصد رآل در جيبم گذاشت و منتظر نماند كه تشكر كنم... صداي موتور ماشين را
كه دور مي شد شنيدم.
ساعت از چهار گذشته بود و چشم هاي پدرم همانطور آزارم مي
داد.
راه باز گشت را در پيش گرفتم. هزار رآل كافي نبود. اما شايد
در «فقر و قحطي» به من كمي تخفيف مي دادند يا موافقت مي كردند كه بقيه اش را روز
ديگر بدهم.
به نزديكي خانه«ويلاس – بواس» رسيدم. در اطراف خانه،باغ بزرگي بود. سرژينهو سوار يك
دوچرخه زيبا باغچه را دور مي زد. صورتم را به نرده چسباندم تا او را نگاه كنم.
جلوي من شروع به نمايش دادن كرد. تند مي راند، ويراژ مي داد،به شدت ترمز مي كرد
و مي ايستاد. بعد به من نزديك شد.
- خوشت مي آيد؟
- قشنگ ترين دو چرخه ي دنياست.
- بيا دم در بهتر مي بيني.
سرژينهو هم سن و سال توتوكا بود و در كلاس او.
بابت پا هاي برهنه ام خجالت كشيدم چون او كفش هاي براقي با
جوراب هاي سفيد و كفش هاي سرخ داشت. كفش هايش چنان برق ميزد كه عكس همه چيز توي آن
مي افتاد. حتي چشم هاي پدرم را كه به من دوخته شده بود مي ديدم. آه كشيدم.
- چي شده زه زه؟ حالت عجيبي داري.
- چيزي نيست. دو چرخه ات از نزديك قشنگ تر است. عيدي گرفته
اي؟
- بله.
از دو چرخه پايين آمد تا راحت تر حرف بزند و در را هم باز
كرد.
- يك عالمه چيز گرفتم. يك ضبط صوت، سه دست لباس، اين قدر
كتاب داستان، يك جعبه مداد رنگي بزرگ؛ يك جعبه با انواع اسباب بازي ها، يك
هواپيما كه پروانه اش مي چرخد؛ دو قايق بادبان سفيد...
سر به زير انداختم و به مسيحكوچك فكر كردم كه همانطور كه توتوكا گفته بود،
فقط آدم هاي پولدار را دوست داشت.
- چي شده زه زه؟
- هيچ.
- تو چه طور؟...خيلي چيز گرفتي؟
سرم را تكان دادم كه نه،و نتوانستم جواب بدهم.
- هيچ؟ هيچ هيچ؟
- امسال در خانه ما عيد نيست. پدر بي كار است.
- ممكن نيست. شما حتي بلوط، فندوق و شراب هم نداشتيد؟...
- فقط شيرمال كه ديندينها درست كرد و قهوه.
سرژينهو به فكر فرو رفت.
- زه زه، اگر دعوتت كنم قبول مي كني؟
كم كم حدس مي زدم كه اوضاع از چه قرار است. اما با اين كه
چيزي نخورده بودم نمي خواستم قبول كنم.
- بريم تو. مامان برايت غذايي فراهم مي كند. يك عالم چيز
هست. يك عالم شيريني هست...
- نه، خيلي متشكرم.
- خوب اگر از مامان خواهش كنم با بلوط و چيز هاي ديگر براي
برادر كوچكت بسته اي جور كند با خودت مي بري؟
- اين را هم نمي توانم. بايد كارم را تمام كنم.
آن وقت بود كه سرژينهو جعبه ي واكس زني ام را كه روي شانه
ام بود كشف كرد.
- اما روز عيد كسي واكس نمي زند...
- تمام روز راه رفته ام و فقط هزار رآل گير آورده ام،تازه
پانصد تايش را هم از سر احسان داده اند. بايد دويسترآل ديگر گير بياورم.
- چرا زه زه؟
- نمي توانم بگويم. اما حتما لازم دارم.
لبخندي زد،فكر سخاوت مندانه اي به سرش رسيده بود.
- مي خواهي كفش هاي من را واكس بزني؟ هزار رآل به تو مي
دهم.
- اين را نمي توانم قبول كنم. از دوستان پول نمي گريم.
- اگر دويست رآل را بدهم،يعني قرض بدهم؟
- مي توانم بعد ها پس بدهم؟
- هر طور كه دلت بخواهد. حتي مي تواني به جايش تيله بدهي.
- اين طور باشد موافقم.
دست به جيبش برد و سكه اي به من داد.
به دو چرخه اش دست كشيدم.
- واقعا قشنگ است.
- وقتي بزرگ تر شدي و توانستي از آن استفاده كني مي گذارم
با آن دوري بزني، باشد؟
- باشد.
دوان دوان به سوي «فقر و قحطي» راه افتادم و در اين حال
جعبه ام به اين طرف و آن طرف ميرفت.
از ترس اين كه بسته باشد مثل تند بادي وارد شدم.
- هنوز هم از آن سيگار هاي گران قيمت داريد؟
وقتي پول را كف دستم ديد دو بسته برداشت.
- زه زه براي خودت كه نيست؟
- براي پدرم است.
وقتي بسته ها را در دست مي چرخاندم خوشبختي شديدي احساس مي
كردم.
- اين يكي يا ديگري؟
- خودت مي داني.
- تمام روز را كار كرده ام تا اين هديه نوئل را براي پدرم
بخرم.
- واقعا زه زه؟ اما او به تو چي داده؟
- بيچاره، هيچ. مي دانيد كه همانطور بي كار است.
ظاهرش نشان مي داد كه متاثر شده و تمام كساني كه در بار
بودند سكوت كردند.
- اگر براي خودتان بود كدام يك را انتخاب مي كرديد؟
- هر دوشان خوبند و هر پدري از اين كه چنين هديه اي دريافت
كند راضي مي شود.
- لطفا اين يكي را برايم بپيچيد.
سيگار را بسته بندي كرد،اما موقعي كه بسته را به من داد
حالت غريبي داشت. به نظر ميرسيد كه مي خواهد چيزي بگويد ولي موفق نمي شود.
وقتي پول را به او دادم لبخند زد:
- متشكر زه زه.
- عيدتان مبارك آقا.
باز تا خانه دويدم.
شب شده بود. فقط يك چراغ، آن هم در آشپز خانه روشن بود. همه
بيرون رفته بودند اما پدر پشت ميز نشسته بود و به ديوار خيره شده بود.
- پدر.
- بله پسرم؟
كمترين اثري از كينه در صدايش نبود:
- تمام روز كجا بودي؟
جعبه واكس زني ام را نشانش دادم.
- نگاه كنيد پدر. برايتان چيز قشنگي خريده ام.
متوجه شد به چه قيمتي برايم تمام شده است و لبخند زد.
- خوشتان مي آيد؟ بهترينشان بود.
بسته را باز كرد و لبخند زنان توتونش را بو كرد،اما موفق
نشد كلمه اي به زبان بياورد.
- پدر يكي از آن ها را بكشيد.
به طرف اجاق رفتم و كبريت برداشتم. كبريت كشيدم و به سيگاري
كه پدرم به دهان گذاشته بود نزديك كردم.
دور شدم تا نخستين پكي كه به سيگار مي زند نظاره كنم. آن
وقت در من اتفاق افتاد. كبريت را به زمين انداختم. احساس كردم كه خفه مي شوم. از
درون منفجر مي شدم. درد بسيار شديدي كه تمام روز نشخوار كرده بودم مرا مي تركاند.
به پدرم،به صورتش كه ريشي چند روزه داشت، به چشم هايش نگاه
كردم.
فقط توانستم بگويم:
- پدر... پدر...
و هق هق گريه، صدايم را پوشاند.
بازوانش را گشود و با محبت مرا به سينه فشرد.
- گريه نكن پسرم. اگر اين قدر به هيجان بيايي آن وقت مواقع
زيادي در زندگي هست كه بايد گريه كني.
- مي دانم. مي دانم. عصباني نشدم،براي اين كه كاملا حق با
تو بود.
كمي مرا در آغوشش تكان داد.
بعد صورتم را بالا آورد و با پارچه اي كه آنجا افتاده بود
صورتم را پاك كرد.
- خب حالا بهتر شد.
دست هايم را بالا بردم و صورتش را نوازش كردم. آهسته انگشت
هايم را روي چشم هايش كشيدم كه آن را به جاي خودشان برگردانم تا ديگر اين قدر بزرگ
نباشند. مي ترسيدم اگر اين كار را نكنم اين چشم ها در تمام عمرم دنبالم بيايند.
- حالا سيگارم را تمام مي كنم.
با صدايي كه پر از هيجان بود بريده بريده گفتم:
- مي دانيد پدر،وقتي بخواهيد مرا بزنيد ديگر ابدا اعتراض
نمي كنم... هر قدر دلتان بخواهد مي توانيد كتكم بزنيد.
- خيلي خوب زه زه،خيلي خوب.
مر ابا آخرين حق حق هايم زمين گذاشت و از قفسه بشقابي
برداشت.
- گلوريا كمي سالاد ميوه برايت نگه داشته است.
موفق نمي شدم چيزي فرو بدهم. پدرم نشست و سالاد را كم كم با
قاشق به دهانم مي گذاشت.
- پسرم حالا ديگر همه چيز تمام شد، تمام شد؟
با سر اشاره كردم كه بله، اما اولين قاشق ها طعمي شور
داشتند.
آخرين قطره هاي اشكم بند نمي آمد.
نوشته شده توسط ژوزه مائورو ده واسكونسلوس در كتاب درخت
زيباي من.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۸۷ ساعت 10:55 توسط مهیار ریاحی نیا
|
عطر زميني كه پيكر دانه را مي فشرد خفه كننده بود. ابتدا كه
باد آن را به زمين اكنده بود دانه مي توانست اندكي تكان بخورد، اما بعد، باد، مثل
اينكه بخواهد ماموريتش را به انجام برساند، شروع به دور زدن كرده بود تا وقتي كه
دانه ي شن را شكافته بود. دانه كم كم توانست نفس بكشد و به اين زندان عادت كند.
چيزي به او مي گفت اين وضع چندان دوام نخواهد داشت... اضطراب بزرگي بر وجود كوچكش
مستولي مي شد، زيرا زميني كه در آن هوا بسيار تاريك بود از آنچه در بيرون مي گذشت
چيزي برايش نقل نمي كرد. دلش براي خورشيد تنگ مي شد، و نيز آواز پرندگان... با اين
همه خود را آرام مي كرد و مي كوشيد درك كند كه اين راز لزوما بخشي از تغيير شكل
اوست.
و روز هاي بي پايان و يك نواخت مي گذشتند، ساعت هاي گرم هر
روز، طولاني تر بودند. گاهي كرم ها وقتي رو به بالا مي خزيدند پيكر نگرانش را لمس
مي كردند و در او اين ميل را بر مي انگيختند كه به دنياي قبلي خود برگردد. نمي
توانست حرفي بزند، چون زمين گرم، كه همه چيز را خفه ميكرد، كلماتش را به سكوت بدل
مي كرد.
تا آنكه روزي آرامش مطلق جانشين لرزش هاي كوچكش شد و نوعي
خواب او را فلج كرد. بر اثر هياهويي شديد بيدار شد. زمين از ترس مي لرزيد زيرا
طبيعت عنان گسيخته بود. ضربه هاي باران و بوي خاك باران خورده را احساس كرد.
سپس... قطره هاي باران وارد شدند، تا دل خاك نفوذ كردند... خسته از سفري كه در دل
آسمان و عناصر خشمگين كرده بودند، از راه مي رسيدند... روح دانه ي كوچك بيدار شد،زيرا
قطره بيش از پيش نزديك مي شدند. بالاخره پشت اش بر اثر تماسي سرد به لرزه در آمد و
صدايي روشن گفت:
"هي كوچولو! حالا مي تواني بيرون بروي، مي تواني زمين
را بشكافي و آزادي را باز يابي."
به زحمت چشم هايش را – كه مخصوص دانه ها بود – گشود و جويده
جويده گفت:
"شب به خير خانم..."
قطره ي باران خنديد و گفت:
"كوچولو حالا كه شب نيست روز است!"
"از كجا بدانم؟ اينجا خيلي تاريك است."
باران خنديد.
دانه با حجب و حيا پرسيد:
"اين چيز ها را از كجا مي دانيد؟"
"ببين كوچولو من باران پيري هستم، و خسته از باران
بودن."
"حالا كجا مي رويد؟"
"حالا همراه خواهرانم مي روم تا به اتفاق جويباري
بسازيم كه در طول سالها به رودي عظيم بدل خواهد شد. مدت هاي مديد اين رود خواهم
بود تا رنگين كماني مرا بنوشد و بار ديگر به باران بدل كند..."
"و تمام مدت عمر باران مي مانيد؟"
قطره ي باران اندوه گين شد و با صدايي كه اندكي تغيير كرده
بود جواب داد:
شايد حيواني مرا ببلعد، و آن وقت همه چيز به پايان خواهد
رسيد. بعد از آن ديگر نخواهم توانست حرفي بزنم. تو مرا به افكار كهنه ام بر مي
گرداني؛ نمي دانم چرا زاده شده ام و به كجا مي روم. ولي خوب، آخر سر وضع همه ي ما
از همين قرار است..."
باران سكوت كرد.
"حتما خيلي خسته ايد؟"
دانه متوجه شده بود كه باران گريه مي كند و مي كوشد گريه اش
را پنهان كند. اما جواب داد:
"خيلي كم، ولي حالا مي توانم چند ساعتي بخوابم و بعد
راهم را دنبال كنم."
"تكليف من چيست؟"
"چه شده، كوچولوي من؟ سر تا پا مي لرزي!"
"آه!باران خانم، من از زاده شدن مي ترسم!"
انگشت هاي باران پشت دانه را لمس كردند و در نقطه اي مشخص
ايستادند.
"بايد همينجا باشد، اين جا خيلي ظريف است. حالا نرم
ترش مي كنم. خودت هم كوششي به خرج بده..."
دانه چيزي نگفت. نفسش را در سينه حبس كرد. باز هم و باز هم،
باز هم كمي ديگر و احساس كرد كه الآن از هم مي شكافد. چيزي درونش به تكان در مي آمد؛
حتما رشته هاي شاخ و برگ بود.
باران بار ديگر خنديد:
"باز هم سعي كن."
دانه نفس محكمي كشيد و درد شديدي از پيكرش گذشت. به نظرش
رسيد كه پوست اش از بالا تا پايين مي شكافد. انتهاي يكي از بازوانش بيرون پريد.
اضطراب دانه دوباره آشكار شد، صدايش اندكي مي لرزيد:
"آخر نمي دانم از كجا زاده شوم..."
باران به شدت خنديد:
هميشه همين طور است. حالا بازوي ديگر."
دانه به بازوي ديگرش فشار آورد و اين بار كمتر دردش آمد...
از طرفي زندگي در بيرون پوسته به ماجرايي تازه شباهت داشت؛ آن وقت احساس عجيبي
كرد.
تماس پيكر كوچك، شكننده و ريزش با خاك مرطوب،زنگي را از
افسون تازه اي سرشار مي كرد.
باران خميازه اي كشيد:
"مي بيني دخترم؟ زاده شدن آن قدر ها هم دشوار
نيست."
"ولي درد دارد..."
"اكر درد نداشت زندگي چنين ارزشي پيدا نمي كرد. حالا
سعي كن جلو بري. بايد بيرون بروي، فاصله اي را كه تو را از بيرون جدا مي كند طي
كني و چون عادت نداري، اين كار تمام شب وقتت را خواهد گرفت... حالا ديگر
خداحافظ... مي خواهم كمي بخوابم."
باران به پهلو دراز كشيد. اما پيش از آن كه به خواب رود باز
هم با محبت گفت:
"به زودي مي بيني كه زندگي زيباست... به خصوص بعد از
باران..."
و خميازه ي بلند تري كشيد و به نظر رسيد كه تشكر قبل كوچك
گياه را نمي شنود:
"متشكرم باران خانم..."
نوشته شده توسط ژوزه مائوروه ده واسكنسلوس در كتاب
روزينيا، قايق من.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 13:13 توسط مهیار ریاحی نیا
|
آدم هميشه خودش است. ما خودمان هستيم. من در خودم با هيچكس جز خودم روبرو نشده ام. هنگامي كه مي ميريم همان آدمي هستيم كه بوديم. با مرگ يك معدنچي معمولي، يك معدن چي معمولي مي ميرد. آن جنون كجاست كه نويسنده ها براي مبهوت كردن ابداع مي كنند؟
يكبار در اسپانيا مردي را ديدم كه پس از چند روز كندن زمين او را از زير خانه اي بمباران شده بيرون آوردند. جمعيت دور او ساكت بود، ناگهان از ترس اين مرد كه از زير تقريبا از ماوراء بيرون آمده بود، همچنان با خاك و خل پوشيده بود، نيمه بيهوش از نبود غذا و هوا، همانند غولي منقرض شده جلوه مي كرد. وقتي مردم جرات پيدا كردند كه از او چيز هايي بپرسند، چنان با بي حسي و حالي رنگ پريده و بي رمق گوش مي داد كه كم روئي را به ناراحتي مبدل مي كرد.
هيچكس نتوانست سوال درست را پيدا كند و بپرسد، كليدي كه رازش را بگشايد.
بدون هدف پل هايي بر روي دره اي مي انداختند، انگار در سدد دسترسي به اولين مانع فهميده اند كه ممكن است به آدم هاي كر، كور و يا لال كمك كند.
سرانجام وقتي توانست جواب بدهد، گفت:
"بله صداي شكافتن بود، همينطور ادامه داشت..."
يا جواب داد:
"خيلي نگران بودم. خيلي طول كشيد... چقدر طولاني بود..."
يا شايد:
"پشتم آسيب ديده است، خيلي آسيب ديده است."
آدم صادق تنها درباره ي صادق بودن سخن مي گويد. بيشتر درباره ي ساعتش صحبت مي كند كه گم شد.
"دنبالش گشتم... برايم بسيار ارزش داشت... اما در تاريكي..."
البته زندگي به او حس گذشت زمان، و عشق به اشيائي كه گم شده را آموخت و آدمي استفاده كرد كه بنا بود به دنياي او معنا بدهد، حتي دنيايي با سنگ هاي فرو ريخته در تاريكي، هيچ كس سوال اصلي را از او نپرسيد، كه در پشت تمام ديگر كوشش هاي ناشيانه آراميده است: "كي بودي؟ چه كسي در درون آشكار شد؟" او تنها مي توانست تكرار كند: "خودم..."
هيچ شرايطي نمي تواند غريبه اي را كه درون ما است، در زير برگ هايي كه در حضورشان نابينا بوديم، پيدا كند. زندگي به آرامي متولد شدن است. چقدر انسان بود اگر مي توانستيم روح هاي حاضر آماده را وام بگيريم.
نوشته شده توسط آنتوان دوسنت اگزوپري در كتاب خلبان جنگي.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 17:35 توسط مهیار ریاحی نیا
|
از كودكي عسل را بسيار دوست داشتم. اين شايد، يك قطعه خيال خالص چسبنده ي شيرين طلايي رنگ بود. كودكان كم سال، قدرت انتخاب ندارند. كودك عاشق مادر نيست، محتاج مادر است. عشق احساسي و كلامي كودكانه نيست. يك قطعه خيال خالص طلايي به نام عسل را دوست داشتم و بعد ها اين دوست داشتن خيالي گرفتارم كرد.
زماني عسلي خريدم كه عسل نبود. دلم شكست. برانگيخته شدم. در به در دنبال عسل اصل گشتم، نيافتم. عسل فروشان پيوسته فريبم مي دادند. عسل فروشان چيزي را مي فروختند كه مثل عسل بود. دلم بيشتر شكست. دلم براي كودكي هايم سوخت. دلم براي خلوصم سوخت. نمي خواستم از كودكي تا نوجواني، تا جواني تمام، چيزي را با لذت، يك لقمه هر صبح، در دهان نهاده باشم كه دروغ بوده باشد. هر جا كه رفتم، حتي كنار بسياري از كندوها، عسل راست نيافتم و زنبوران بيشماري را افسرده و متاسف يافتم و گريستم.
نوشته شده توسط نادر ابراهيمي، در كتاب يك عاشقانه آرام.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 15:24 توسط مهیار ریاحی نیا
|
مقدمه: امسال آغاز سال نو كمي عجيب بود. خيلي سعي كردم براي نوروز چيزي بنويسم. اما توانش را پيدا نكردم. سر انجام تصميم گرفتم بخشي از كتابي را بنويسم كه در طول اين چند روز بار ها خوانده ام. در نوشتار زير در هر خط، بچگي و خدا را حس كرده ام. براي همين دوست داشتم حالا كه براي سال نو چيزي ندارم حداقل اين متن زيبا را بنويسم.
سال نو را به همه ي شما خوانندگان عزيز شادباش مي گويم .
خداوند مهربان ترين است و هر پيشامدي كه پديد مي آورد حتما در صلاح بندگانش است.
مهيار رياحي نيا.
از عرض خيابان پارك كه مي گذرم چشم ام به پسر خردسالي مي افتد كه نخ بادبادكش پاره شده بود. هنوز دارد گريه مي كند. بي خودي به سمت او مي روم و به چشم هاي پر اشك اش كه از پشت عينك ته استكاني اش پيداست زل مي زنم. مپرسم:
"مي خواي نخ بادبادك ات رو گره بزنم؟"
نگاه ام مي كند اما چيزي نمي گويد.
"حتي اگر بخواهي مي توانم بادبادك ات را هوا كنم."
"تا كجا؟ تا كجا مي توني هواش كني؟ مي توني اون رو تا بالاي درخت هاي چنار هوا كني؟"
"شايد. شايد بتونم. راستش اندازه تو كه بودم مي تونستم."
پاكت كاغذ ها را پاي درختي روي زمين مي گذارم و بادبادك را از او مي گيرم تا نخ پاره اش را گره بزنم. گوش واره هاي بادبادك را كه از حلقه هاي آبي رنگ ساخته شده اند آويزان مي كنم و بعد گره هاي كاغذي دم بادبادك را از هم باز مي كنم. به شاخه هاي درختان نگاه مي كنم تا جهت وزش باد را پيدا كنم. پارك نسبتا خلوت است و به جز چند تا بچه، تك و توك پيرمرد ها و پيرزن هايي كه در جاي جاي پارك روي صندلي هاي سيماني نشسته اند و با هم حرف مي زنند. نخ اضافي را گرد تكه چوبيتاب مي دهم تا وقت دويدن پاره نشود. به پسرك كه محو كار من شده است نگاه مي كنم و هر دو لبخند مي زنيم. عينكش را با نخي دور گردن اش بسته تا روي زمين نيفتد. جيب شلوارش اندكي پاره است و يكي از دكمه هاي پيراهنش كنده شده.
نخ را يكي دو متر باز مي كنم و بعد بر خلاف جهت باد شروع مي كنم به دويدن. پسرك دنبال من مي دود. كمي كه مي دوم بادبادك از زمين كنده مي شود. كله لوزي شكل آن به موازات زمين قرار مي گيرد. در حال دويدن كمي از نخ را باز مي كنم و به سرعتم اضافه مي كنم. پسرك از من عقب مانده است. سايه بادبادك به روي زمين افتاده است و من به طرز احمقانه اي هوس مي كنم بادبادك را تا آنحا كه نخ دارم هوا كنم. بادبادك شروع مي كند به بالا رفتن. ته خيابان كه مي رسم چند متر ديگر از نخ را باز مي كنم. نخ جلوي دست ام را جلو و عقب مي آورم تا بادبادك اوج بگيرد. به نفس نفس افتاده ام. به اين فكر مي كنم كه چند وقت است ندويده ام؟ بقيه نخ را به تدريج باز مي كنم و اجازه مي دهم باد، بادبادك را با خودش به طرف شرق پارك ببرد. هر قدر كه نخ را باز مي كنم بادبادك در نظرم كوچك و كوچك تر مي شود. پسرك نفس زنان به كنارم مي رسد و از ته دل فرياد مي كشد: "هورا!هورا!" بدون اينكه چشم از بادبادك بردارم نخ را به دست اش مي دهم و به او مي گويم نبايد نخ را محكم بكشد و يا ناگهاني باز كند. براي او توضيح مي دهم نگه داشتن بادبادك در آن بالا از هوا كردن آن سخت تر است.
دست هاي كوچك اش را توي دست هام مي گيرم و به او مي گويم به آرامي كمي ديگر از نخ را باز كند تا در حالي كه نخ توي دست اوست با حركت دست هاي من بر كارش مسلط شود. پسرك موفق مي شود كمي ديگر بادبادك را بالا تر ببرد. بعد به آرامي دست هايم را از دور دست هايش باز مي كنم تا او به تنهايي هدايت بادبادك را به عهده بگيرد. دقيقه اي محو بادبادك توي آسمان مي شوم و به طرف پاكت نوشته هاي پارسا مي روم. چند قدم كه دور مي شوم صداي فرياد شادي پسرك توي پارك بلند مي شود. به پشت سرم نگاه نمي كنم اما وقتيپسرك جيغ كشيد: "هورا! هورا! بچه ها! بادبادك من رسيد به آسمون رسيد به خدا!" به آسمان نگاه مي كنم. به جايي كه بادبادك رسيده است به خداوند.
نوشته شده توسط مسطفي مستور در كتاب روي ماه خداوند را ببوس.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین ۱۳۸۷ ساعت 22:2 توسط مهیار ریاحی نیا
|
من گفته بودم: "آلبالو." اما دقيقا قصدم اين بود كه لب هام رو غنچه كنم و در آن حياط بزرگ پر از گل و درخت روي تاب بنشينم و تاب بخورم.
گفتم: "مي خوري؟"
گفت: "نه." و لب حوض نشست. كت و شلوار يشمي پوشيده بود با پيراهن آبي كمرنگ.
گفتم: "خاكي نشوي."
گفت: "مهم نيست." و خيره ي تاب خوردن من شد.
گفتم: "لاوا؟" و خنديدم و سرم را يك ور كردم.
گفت: "لاوا."
گفتم: "اينچ په سس؟"
حالا هر چه فكر كرد اين كلمه يادش نيامد. به ذهنش فشار آورد. اما بي فايده بود. به در بسته قهوه فروشي نگاه كرد و ايستاد كه باران بند بيايد.
....
روي حوض پر از موج هاي گرد و كوچولو بود و ماهي ها بالا مي جهيدند كه حباب هاي باران را ببلعند. گفت: "احساس مي كنم اين باران براي من مي بارد." و از گوشه ي چشم چنان نگاهم كرد كه ناچار شدم دوباره بگويم: "آلبالو."
گفت: "تو هم به خاطر من اين همه قشنگ شده اي."
گفتم: "من كه كاري نكرده ام. نه آرايش، نه چيزي. فقط حمام رفته ام."
گفت: "تو هميشه ميروي حمام؟"
گفتم: "اذيتم نكن."
رفتيم توي ساختمان. دم پله ها دستم را گرفت. و من صداي تند قلبش را توي دستم مي شنيدم. بعد رفتيم بالا. اتاق بالا پشت دري هاي سفيد داشت. همه را كنار زدم كه بتوانيم باران را تماشا كنيم.
گفت: "درخت ها هم به خاطر من جوانه زده اند." و با صداي لرزان گفت: "ولي من نمي دانم براي چه زنده ام."
....
من دنبال ذهنش را گرفتم و باز تسخيرش كردم. اما قصد آزار دادنش را نداشتم. خودش مي خواست كه رهايش نكنم. مي خواست بگويم: "موي سر مثل باغچه مدام به مراقبت، احتياج دارد." و من گفتم. و انگشت هايم لاي موهايش وول مي خورد. احساس مي كردم داغ شده ام. گفتم: "خوب بلد نيستم."
گفت: "مهم نيست،خانم. همين قدر كه لطف مي كنيد ممنونم."
گفتم: "حوصله تان سر نمي رود؟"
گفت: "براي چي؟"
گفتم: "از اين گارگاه. از اين كه يك سال و نيم تنهايي سر كرده ايد."
گفت : "عادت كرده ام." و چشم هايش را بست كه با خيال راحت موهايش را مرتب كنم. بعد ها دانستم كه دوست دارد هميشه با مو هايش ور بروم. اما به من نگفته بود و خودم مي بايست بفهمم كه دوست دارد صورتش را نوازش كنم. چند بار نيم خيز مي شد: "نمي خوابي؟"
"نه. مي خواهم وقتي مي خوابي نگاهت كنم."
با آرامش، آرامشي بي نظيري مي خوابيد. خودش را رها مي كرد بين دست هام و به خواب مي رفت. يك روز صبح، ماه ها بعد از مرگ آيدا، وقتي از خواب بيدار شد، من هنوز نشسته بودم و موهاي صافش را نوازش مي كردم. پا شد جلوم زانو زد. دست هايم رو بوسيد و گريه كرد.
گفت: "همين چيزهاست كه نمي توانم از تو دل بكنم."
....
و حالا باز من به ذهنش آمدم. با پيراهن ارغواني، آستين هاي بلند، يقه بسته، دامن تا زير زانو و كفش هاي مشكي. همانطور كه او دوست داشت و وقتي به آدم نگاه مي كرد،دست بردار نبود.
گفتم: " هر طور بخواي زندگي مي كنم. هر كاري بگويي انجام مي دم. بگو بمير."
او ساكت روي صندلي نشسته بود و نگاه مي كرد. گفتم: "تو فرمانرواي مطلق من هستي."
خنديد. پا شد. چند قدم طرف پنجره برداشت كه خيال كردم مي خواهد به خانه اش برگردد. اما دوباره برگشت و روي صندلي نشست. دلم مي خواست چيزي بهش بگويم كه بداند چه قدر دوستش دارم. گفتم: "تو مسيح مني." جلو صندلي اش زانو زدم. صليب كشيدم. دست هايم را به هم گذاشتم و به حالت احترام سرم را جلو بردم. پيشاني ام را بوسيد. هميشه دلم پر پر مي زد كه او را ببينم. نمي دانم چرا مي ترسيدم اگر نيايد چه كنم؟ به او گفتم كه عشق را بايد با تمام گستردگي اش پذيرفت. تنها در جسم نمي توان پيداش كرد. بلگه در جسم و روح و هوا. درآينه، در خواب، در نفس كشيدن ها انگار به ريه مي رود و آدم مدام احساس مي كند كه دارد بزرگ مي شود. اين چيز ها را زماني فهميدم كه او يك ماه به خانه ما نيامد، در روز هايي كه آيدا (خواهرش) مرده بود و او بعد از چهار سال به خانه شان برگشته بود.
....
نمي خواست ياد من نباشد. صبح كه از خواب بيدار شده بود مثل هر روز ياد من افتاده بود و غم بزرگي انگار محكم به قلبش خورده بود. من مدام به ذهنش مي آمدم. هر بارشكل تازه اي داشتم. گاه آنچنان محو و كمرنگ بودم كه انگار دارد از لاي مه نگاهم مي كند. گفتم: هنوز مست شب گذشته ام. تو عجب شرابي هستي."
خيلي دلم مي خواست بدانم چه احساسي دارد. وقتي مرا بوسيد ديگر چشمانش را نبست تا تاثير بوسه را در صورتم نگاه كند. بدجنسي كرده بود. اگر از من مي پرسيد خودم مي گفتم چه احساسي دارم.
گفت: "چه بوي خوبي مي دهي؟"
گفتم: "توي يقه ام گل ياس مي ريزم."
نفسش بوي باد مي داد،بوي باران. خنك بود و دهانش بوي چوب مي داد. و من يكباره ميان دست هايش شعله ور مي شدم.
روز قبل گفته بود: "خانم سورملينا، اجازه مي دهيد دوستتان داشته باشم؟"
به نظر من بچه ها براي اين دوست داشتني هستند كه خودشون پاك هستند و دنياي اطرافشون رو هم پاك مي بينند و همه چيز رو خيلي ساده مي بينند.
در پايين شانزده بچه، بين 4 تا 8 ساله عشق رو از نظر خودشون تعريف كردند و به نظر مياد كه اونها واقعا مفهوم عشق رو خيلي حقيقي تر و درست تر و البته ساده تر از ما درك مي كنند.
بهتره چيزي نگم و اجازه بدم شما سريعتر نظر بچه ها رو در مورد عشق بخونيد.
ممنون ميشم يك نظر كلي و يك نظر هم در مورد جالب ترين و با معني ترين تعريف اين بچه ها كه نظر شما رو جلب كرده بنويسيد.
معني عشق چيست؟
******
كارل – 5 ساله: عشق موقعيه كه دختره عطر ميزنه و پسره هم ادكلن ميزنه و دوتايي ميرن بيرون تا همديگه رو بو كنند.
كريستي – 6 ساله: عشق وقتيه كه شما براي غذا خوردن مي ريد بيرون، و بيشتر سيبزميني سرخ كرده خودتون رو ميديد به دوستتون بدون اينكه انتظار داشته باشيد او كمي از غذايش رو به شما بده.
دني – 7 ساله: عشق يعني وقتي كه مامان من، براي بابام قهوه درست مي كنه و قبل از اينكه بدتش به بابا، امتحانش مي كنه تا مطمئن شه طعمش خوبه.
ربكا – 8 ساله: مادر بزرگم از وقتي پير شده نمي تونه خم بشه و ناخن هاي پاش رو لاك بزنه، براي همين پدر بزرگم اين كار رو براش انجام مي ده، حتي حالا كه دستاش آرتروز گرفته. اين عشقه!
تري – 4 ساله: عشق اون چيزيه كه وقتي خسته هستي لبخند رو به لبت مياره.
اميلي – 8 ساله: عشق وقتيه كه شما همش هم رو مي بوسيد و وقتي از بوسيدن خسته شديد، شروع به حرف زدن با هم مي كنيد. مامان و باباي من درست همينجوريند.
بابي – 7 ساله: عشق همون باز كردن كادو هاي كريسمسه كه يك لحظه دست نگه داري و فقط با دقت گوش كني.
نيكا – 7 ساله: اگر مي خواهي دوست داشتن رو بهتر ياد بگيري بايد از دوستي كه بيشتر از همه ازش متنفري شروع كني.
نوئل – 7 ساله: عشق اون موقعيه كه تو به يك پسره مي گي از تي شرتش خوشت اومده بعد اون هر روز مي پوشتش.
تامي – 6 ساله: عشق مثل يك پيرزن و يك پيرمرد كوچولو ميمونه كه هنوز با هم دوست هستند حتي بعد از اينكه هم رو خيلي خوب مي شناسند.
الين -5 ساله: عشق اون موقعيه كه مامان بهترين تيكه مرغ رو مي ده به بابا.
كريس – 7 ساله: عشق اون موقعيه كه مامان بابا رو خندان مي بينه و ميگه هنوز هم از رابرت ردفورد خوشتيپ تري.
مري آن – 4 ساله: عشق اون موقعيه كه سگت مي پره بغلت و ليست مي زنه حتي اگه تمام روز تنهاش گذاشته باشي.
لورن –4 ساله: خواهر بزرگترم من رو خيلي دوست داره چون لباس هاي قديمش رو ميده به من و براي خودش مجبوره بره بيرون و لباس هاي نو بگيره.
كارل – 7 ساله: وقتي شما كسي را دوست داريد موقع حركت از مژه هاتون ستاره هاي كوچولويي خارج مي شه.
مارك - 6 ساله: دوست داشتن اون وقتي هست كه مامان صداي بابا رو موقع دستشويي مي شنوه ولي به نظرش چندش آور نمياد.
******
من فكر مكي كنم كارل – 5 ساله و تري – 4 ساله از همه قشنگ تر و زيبا تر عشق رو تعريف كردند. شما چي؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۸۶ ساعت 22:45 توسط مهیار ریاحی نیا
|
اين خاك هست كه بيشتر از هر كتابي، نكته هاي زيادي را به ما ياد مي دهد و ما را به پايداري فرا مي خواند. درست مثل وقتي كه مشكلي براي انسان به وجود بيايد تا خود را محك بزند. با اين وجود براي مكاشفه دروني به ابزارهايي نيازمنديم.
همانند كشاورزي كه براي انجام كارش به شن كش نياز دارد تا به وسيله آن حقيقت وجود خاك را آشكار كند، اين موضوع به طور كامل در مورد هواپيما ها و خطوط هوايي هم صدق مي كند چون انسان را با تمام معماهاي قديمي درگير مي كند. من هرگز نخستين پرواز شبانه خود بر فراز آرژانتين را از ياد نخواهم برد؛ شبي تاريك كه تنها نوري كم سو مانند چشمك ستارگان به همه جا منتشر مي شد. در آن سراي تاريكي هر نوري، نشانه اي از يك روح بود، شايد در آنجا كسي كتاب مي خواند، كسي در حال فكر كردن بود، و يا كساني در حال بازگوي معماي درونشان بودند. در جايي ديگر، شايد قصد كشف فضا را داشتند حتي براي محاسبات كهكشان راه شيري آندروه جان خود را فدا مي كردند شايد هم در آنجا عشق و دوستي حرف اول را مي زد. در گوشه و كنار دشت، ستارگان مي درخشيدند و طعمه خود را از آسمان مي خواستند. در آن هنگام در آن نور ضعيف مثل شاعران، معلمان و كارگراني بودند كه در پرتو اختران تابناك پشت پنجره هاي بسته و بي نور، خوابيده بودند.
ما بايد بتوانيم نشانه ها را حتي در دور دست ها ببينيم و دريابيم.
نوشته شده توسط آنتوان دو سنت اگزوپريي در كتاب باد، شن، ستاره ها (زمين انسانها)
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر ۱۳۸۶ ساعت 0:39 توسط مهیار ریاحی نیا
|
آن شب پر التهاب و اضطراب را با دلي آكنده از شرم و غرور در منزل دوستم گيومه به صبح رساندم. او در باره راه ها هشدار لازم را به من داده بود. آشنايي با شگردهاي پرواز در اسپانيا او را از رمز و راز ها آگاه مي كرد. وقتي وارد خانه اش شدم، لبخند زنان گفت: "خبر را شنيدم. «خبر اجازه اولين پرواز خلبان دو سنت اگزوپري» خيلي خوشحالي؟"
به طرف بار رفت تا يك بطري و دو ليوان بياورد و با همان لبخند هميشگي افزود: "بيا لبي تر كنيم.حالا مي بيني! اوضاع از هر جهت روبراه است."
دوستي گيومه براي من مثل چراغي بود كه نورش همه راه ها را براي من روشن مي كرد و به من اميد مي بخشيد و او كسي بود كه بعد ها توانست ركورد پرواز پستي كورديلبرآند و آتلانتيك جنوبي را بشكند. حال در آن شب چند سال زود تر از آن تاريخ، لبخندي شيرين بر لبانش نقش بسته بود و در حالي كه آستين هايش را بالا زده بود زير نور چراغرو به من كرد و به آرامي گفت: "طوفان، مه و برف، اغلب باعث مي شود تا خودت را ببازي و دست و پايت را گم كني. در اين مواقع به آدم هايي كه قبل از تو اين مسايل را تجربه كرده اند، فكر كن و آن وقت به خودت بگو كه اگر ديگران موفق شده اند پس من هم موفق خواهم شد."
با اين حال نقشه ها را باز كردم و از او خواستم تا مسير سفر را با هم مرور كنيم. زير چراغ خم شدم و به شانه هاي اين خلبان قديمي تكيه دادم تا آرامش لازم را از او بدست آورم، ولي چه درس جغرافياي در آن شب داشتم. گيومه در مورد اسپانيا چيزي به من نگفت بلكه از آن سرزمين برايم دوستي ساخت. او نه درباره ي هيدروگرافي و آب و هواي آنجا برايم توضيحي داد و نه از نفوس و كشاورزي آن چيزي گفت. گيومه حتي درباره گاديكس هم هيچ حرفي نزد ولي از سه درخت پرتقالي كه در حاشيه گاديكس كاشته بود، سخن گفت: "مواظب آنها باش! جايشان را روي نقشه ات مشخص كن!...آن سه درخت پرتقال روي نقشه، جاي بيشتري تا كوه هاي سيرانوادا به خود اختصاص داده بودند. از لوركا حرفي به ميان نياورد و كمي از مزرعه نزديك لوركا حرف زد. يك مزرعه درست و حسابي و شاداب با مزرعه دار و همسرش كه گويي زوجي بودند كه در فضا گم شده اند. آنها در 1500 كيلومتري، اهميت خاصي داشتند. اين دو نفر كه در شيب كوهستان مستقر شده بودند، مانند نگهبانان فانوس دريايي زير ستارگان همواره آماده خدمت به مردم و كمك رساني بودند. به همين ترتيب از تنهايي غير قابل دركشان، جزئياتي را كه از چشم همه جغرافي دانان جهان پنهان ماندهبود بيرون مي كشيديم. زيرا رود ابر(Ebre) كه به تنهايي شهرهاي بزرگ را سيراب مي كرد، نظر جغرافي دانان را به خود جلب مي نمود و آن جويباري نبود كه زير علف هاي غرب موتريل از نظر مخفي مي ماند، همانند پدري بود كه تنها كارش پرورش سي بوته گل بود.
مواظب آن جويبار باش! مزرعه را از بين مي برد. جاي آن را هم روي نقشه ات مشخص كن!
آه كه من تا آخر عمر اين موتريل مار مانند را از ياد نخواهم برد كه شكل چيز ديگري نبود و كه با زمزمه خفيف خود به ندرت مي توانست حتي چند قورباغه را سر ذوق بياورد. ولي با اين حال ماري بود كه با يك چشم به خواب مي رفت و در بهشت مزرعه، زير علف ها امتداد يافته و از 2000 كيلومتري در كمين نشسته بود تا در اولين فرصت مرا به صورت خرمني از آتش در بياورد...
همچنين سي گوسفند جنگي نيز با چشمانيبه راه و گام هايي استوار در دامنه تپه، آماده پيكار بودند.
در ابتدا فكر مي كني آنجا چمنزاري بدون گرفتاريست! ولي ناگهان صداي ترق و توروق، گوش هايت را مي نوازد و متوجه مي شوي كه آن سي گوسفند هستند كه زير چرخ هايت غلط مي زنند!...
حالا نوبت من بود تا با تبسمي شگفت انگيز در مقابل خطري جدي و زيركانه عكس العمل نشان دهم.
آن گاه اسپانياي نقشه من زير نور چراغ رفته رفته به صورت سرزمين قصه هاي پريان در مي آمد. پناه گاه ها و تله ها را با صليبي نشان مي كردم، حالا من بودم كه روي آن مزرعه، آن سي گوسفند و جويبار علامت ضربدري مي گذاشتم درست همان چيزهايي كه جغرافي دانان با بي توجهي از آن گذشته بودند. حالا اين من بودم كه آنها را روي نقشه ام مشخص مي كردم.
از گيومه خداحافظي كردم، دلم مي خواست كه در آن شب سرد و يخبندان قدمي بزنم. يقه پالتويم را بالا كشيدم. بين رهگذران بي اعتنا، همانند جواني پر حرارت و پر تب و تاب بودم كه به گردش در آمده بود. از اين كه شانه به شانه اين آدم هاي ناشناس راه مي رفتم و رازي چنان بزرگ در دل داشتم احساس غرور مي كردم. آنها مثل بي خبراني بودند كه من را ناچيز مي شمردند و ...
نوشته شده توسط آنتوان دوسنت اگزوپري در كتاب باد، شن، ستاره ها (زمين انسانها).
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۸۶ ساعت 23:24 توسط مهیار ریاحی نیا
|
آدم وقتي فقير ميشه، خوبي هاش هم حقير ميشه. اما كسي كه زور داره يا زر داره، عيبش رو هنر مي بينند. چرند هاش رو حرف حسابي مي شنودند. آروغ هاي بي جا و نفرت بارش رو فلسفه و دانش و دين مي فهمند. حتي شوخي هاي خنگ و بي ربط او، از خنده حضار را روده بر مي كند.
ملت ها هم همينطورند.
قسمت دوم:
بزرگ ها كه فكر دارند بايد به چيز هاي بي خودي فكر كنند، بچه ها رو هم بايد اينجوري بار بيارند كه هر كاري ياد بگيرند، فقط فكر نكند.
چكار كنند؟ بايد كاري كنند كه عقلشان را از سرشان به چشمشان بيارند. چطوري؟
يعني چشمانت فقط كار كند، يعني گوشات فقط كار كند. چرا؟
براي اينكه چيز هايي كه پنهان مي كنند، نفهمي، براي اينكه آن كارهايي كه يواشكي و بي صدا مي كنند را نفهمي.
و آنها هر چه مي آرند و مي برند، هم پنهاني است، هم بي صدا!
اما بچه هاي ما، گربه سياه دزد را، كه از ديوار بالا مي آيد، از پنجره تو مي آيد، هم مي بينند، هم صداي پا هاي نرم و بي صداش را مي شنود.
حيوان ها سمعي- بصري بار مي آيند، فقط مي توانند ببينند و بشنودند. اما بچه هاي ما، همه چيز را مي فهمند! برق هوش را در چشمهاي تند بچه هاي حاشيه كوير نمي بيني؟
آري بچه هاي ما همه چيز را مي فهمند.
حتي جهان را، همه چيز جهان را، حركت همه چيز را، پوچي را، معني را، دنيا را، آخرت را، براي خود را، براي خلق را،براي خدا را، حتي شهادت را!!!
نوشته شده توسط دكتر علي شريعتي در كتاب از خاك به خاك.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت 12:20 توسط مهیار ریاحی نیا
|
"بیا بنشین اینجا. تا یک حقه ورق بازی بهت یاد بدهم..."
و خیلی خوشحال می شوم از این که تک خال پیک او را پیدا می کنم.
دوترتر روبروی من نشسته. پاهایش مثل من از یک میز سیاه آویزان است. دوترتر می خندید، من متواضعانه لبخند می زنم. پنیکوت از میز بالا می آید و بازویش را روی شانه ام می گذارد:
"اوضاع از چه قراره دوستان قدیمی؟"
خدای من، چقدر معصومانه!
مبصر ( آیا او مبصر است...؟ ) در را باز می کند و از میان ما دونفر را صدا می کند. خط کش ها و پرگار هایشان را کنار می گذارند، از سر جایشان بلند می شوند و آنها را می بینم که می روند. مدرسه برای آنها تمام شده است. آنها به درون زندگی رها شده اند. دانش آنها به کار بسته خواهد شد. به عنوان یک مرد، باید فرمولی را که محاسبه کرده اند، باید به آراء حریفان خود سنجید. مدرسه غریبی است، که هر کدام از ما به ترتیب بیرون می رویم، بی آنکه خداحاقظی کنیم! آن دو رفیق هم مدرسه ای حتی به ما نگاه هم نکردند، تقدیر زندگی ممکن است آن دو را به جایی دور تر از چین برد. خیلی دورتر! وقتی زندگی، انسان ها را در پایان دوران مدرسه پراکنده می کند، آیا آنها می توانندسوگند بخورند که دوباره یکدیگر را خواهند دید؟
سرهایمان را پایین می اندازیم، آن کسانی از ما، که هنوز در گرمای آرامش بخش انکوباتور خود زندگی می کنند...
"گوش کن دوترتر، امشب....."
اما دوباره همان در باز شد و همانند اعلام یک حکم این کلمات را شنیدیم:
"خلبان دو سنت اگزوپری، ستوان دوترتر،خود را به سرگرد معرفی کنید."
روز های مدرسه تمام شد. زندگی.
"می دانستی که یک روز نوبت ما هم میرسد؟"
"پنیکوت امروز صبح پرواز کرد."
نوشته شده توسط آنتوان دوسنت اگزوپری در کتاب خلبان جنگی.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۸۵ ساعت 22:44 توسط مهیار ریاحی نیا
|
انگار خواب می بینم. پانزده ساله ام. در مدرسه به طور منظم روی مسایل جبرم کار میکنم. با تکیه دادن آرنج هایم روی میز سیاه رنگ، از نقاله و خط کش و پرگار درست استفاده می کنم. ساکت و سخت کوشم. دوستان نجواکنان در دور و برم به نجوا سخن می گویند. یکی از آنها یک ستون رقم را روی تخته سیاه می نویسد. دیگران که کمتر اهل مطالعه اند، بریج بازی می کنند. بعضی وقت ها عمیق تر در رویا فرو می روم. از پنجره به بیرون خیره می شوم. شاخه درخت آرام در آفتاب تکان می خورد. همچنان خیره می مانم و می مانم... حالا کودکی کاهل ام. در طعم این خورشید، در این بوی نیمکت های دوره ی کودکی، در گچ و تخته سیاه چه لذتی هست. چه شادی هایی در دیواره های محافظ و محصور این کودکی نهفته است! من به خوبی می دانم چه اتفاقی می اقتد: اول کودکی، مدرسه، دوستان هم مدرسه ای و سپس امتحاناتی که باید گذراند. یک جور دیپلم به ما داده می شود. فشردگی قلب، از ورودی ای می گذریم که قریب الوقوع مرد هستیم. ردپاهایمان وزن بیشتری را بر زمین تحمیل میکند. حتی حالا نیز راهمان را در زندگی می سازیم، اولین قدم از راهمان نهایت، باید صلاح هایمان را در مقابل رقیب حقیقی آزمایش کنیم. خط کش، مربع هایی می سازد و حال پرگار در ساخت دنیایمان و یا مقابله در برابر دشمنان بکار می رود.
وقت بازی تمام است!
البته به طور متعارف یک شاگرد مدرسه ای از رویارویی با زندگی نمی هراسد. اندکی بیقرار است. آزمایش ها، خطرها و آزردگی ها دوران نوجوانی، شاگرد مدرسه ای را مرعوب نمی کند. اما من شاگرد مدرسه ای غریبی هستم. شاگردی که می داند چه موقع شاد است و هیچ عجله ای برای رویارویی با زندگی ندارد...
نوشته شده توسط آنتوان دو سنت اگزوپری در کتاب خلبان جنگی .
+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن ۱۳۸۵ ساعت 22:53 توسط مهیار ریاحی نیا
|
سلاخی میگریست، به قناری کوچکی دل باخته بود.
جز با چشم دل هیچی را چنان چه باید دید نمی شود دید.نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.
در آرشيو موضوعي مي توانيد نوشته هاي مورد نظر خود را راحت تر پيدا كنيد. در اين وبلاگ نوشته هايي از بزرگان ايران و جهان را با ذكر نام و منبع مي نويسم و گاهي هم از خودم. اميدوارم بتوانم با اين مطالب ياداور چيزهاي مهم فراموش شده باشم! شما هم هر مطلبی داشتید برای من ای میل کنید تا منم اون رو به نام خودتون بنویسمش تا همه بتونند بخونند.
در خبرنامه عضو شوید تا از به روز شدن وبلاگ باخبر شوید.