داستان هجدهم: دل قوی دار.

تقدیم به دوست عزیزم" الف.ش" که پرسید چرا این روز ها کمتر می نویسی و تشویق به نوشتنم کرد:

یک روز خنک پاییزی بود.  نسیم خنک و ملایمی می آمد که کم کم در تنش نفوذ کرده بود و باعث شده بود دستانش سرد شود. اما فکرش از همیشه گرم تر بود. در پارک منتظر بود تا کلاس دوستش تمام شود و با هم به خانه برگردند. این روز ها کارش شده بود تمرین صبر برای آینده و یکی از تمرین هایش همین بود که هفته ای یکی دو بار برای دیدن دوستش صبر کند.

سه بعد از ظهر بود. همانطور که مشغول تماشای بازی بچه ها بود بدون اینکه متوجه باشد غرق در افکار خود شده بود:

بار دوم که دیدش، برای اولین بار دلش رفت. چشم ها و خنده های با حجب و حیایش بود که دلش را ربوده بود. همان بار دوم بود که دوستش به مناسبت عید نوروز یک مجسمه ی کوچک حاجی فیروز به او هدیه داد. او نگران بود تا به خانه برسد بشکند. برای همین دوستش جامدادی اش را باز کرد و همه محتویاتش را توی کیف زنانه اش ریخت و حاجی فیروز کوچک را در جامدادی گذاشت و به او داد و گفت: "اینجوری دیگه نمیشکنه!" و پس دادن همین جامدادی بود، که بهانه ی دیدار سوم شد و حالا بیشتر از شش ماه از آن روز می گذرد.
روزی که بله را از دوستش گرفت دم دمای غروب، توی دریاچه قایق سواری می کردند.
پس ار آن شش ماه پرفراز نشیب با اتفاق های مختلف را گذراندند و می دانست راه پر فراز و نشیب تری در انتظارشان است. این که نمی دانست در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد باعث می شد اضطرابی دلچسب داشته باشد که سبب می شد با انگیزه ی بیشتری تلاش کند. سختی راه را خوب می شناخت و خود را خوشبخت می دانست که همراهی مناسب دارد و با این که عشق حلال مشکلات نیست این همراه سختی راه را کمی آسان میکند.

صدای بلند خنده ی پسر بچه ای از فکر بیرون آوردش. پدرش روی تاب هولش می داد و پسرک از ته دل می خندید. ساعتش را نگاه کرد. نزدیک پنج بود. دلش می خواست دوستش همیشه شاد باشد.
به گل فروشی نزدیک پارک رفت و سه گل سرخ خرید. اراده کرد محکم تر از همیشه باشد. تمام ترس هایش را از خود دور کرد و تصمیم گرفت بدون فکر به آینده تا می تواند برای دوستش بهترین باشد و خودشان را به خدا سپرد.

ساعت پنج عصر بود. دوستش را دید که با متانت همیشگی اش به آرامی به سمت او می آید. به هم که رسیدند لبخند زدند. گلها را به دوستش داد و گفت: "سلام."

نوشته شده توسط مهیار ریاحی نیا.

سوال چهارم: خانه ی آباد یا سرزمین آباد؟

از مرحوم پرفسور حسابی (به اصلاحیه مراجعه شود) نقل میکنن که جهان سوم جائی است که هرکس بخواهد کشورش را آباد کند خانه‌اش خراب می‌شود و هرکس بخواهد خانه‌اش آباد باشد باید در تخریب کشورش بکوشد! 

اینجا که غربیه بینمون نیست. شما واقعا کدوم رو انتخاب می کنید؟

اصلاحیه:
گویا گوینده این مطلب دکتر پاپلی یزدیه و به اشتباه اونو متعلق به دکتر حسابی میدون.

http://radepayebachegi.persiangig.com/image/khaneye%20vilaie%20dar%20lavizan.jpg

یا

http://radepayebachegi.persiangig.com/image/poverty-5.jpg

؟؟؟؟

پ.ن:
عکس خانه ی ای که در بالا مشاهده کردید مربوط به  ویلایی در لویزان است.

پ.ن2:
ممنون از دوستانی که به این سوال پاسخ دادند. پرسیده بودند نظر خود من در این باره چیست؟ من فکر می کنم اینجور افکار تنها افکار مخربیست که برای باقی ماندن ما در همین جهان سوم به ما تزریق می کنند. اگر نه چگونه متوان سرزمین خود را آباد کرد و خانه ای ویران در سرزمین آباد داشت. گیرم اگر هم خانه ای ویران شود بهای ارژسیست که به دست خواهیم آورد. و شاید بتوانیم همه با همدلی خانه های یکدیگر را آباد سازیم تا در نهایت سرزمینی آباد داشته باشیم!

هر روز دنیا انگار برای اولین بار است.

خدای عزیز،

متشکرم که آمدی.

وقتی را که انتخاب کردی درست به موقع بود. چون حال خوبی نداشتم.

وقتی بیدار شدم در این فکر بودم که نود ساله شده ام و برای تماشای برف سرم را به سوی پنجره چرخاندم.

این جا بود که حدس زدم آمده ای. صبح بود. در سراسر زمین تنها بودم. آن قدر زود بود که پرنده ها هنوز خواب بودند. و تو سعی می کردی سپیده دم را بسازی. حتما سختت بود اما پافشاری می کردی. رنگ آسمان روشن و باز می شد. هوای سفید، خاکستری و آبی را باد می کردی. توقف نداشتی. آنجا بود که تفاوت بین تو و خودمان را فهمیدم: تو تنومندِ خستگی ناپذیر  هستی. کسی که از پا نمی افتد و همیشه در حال کار است. این از شب، این از روز، این بهار، این زمستان، این پگی بلو، این اسکار، این مامان صورتی و این هم سلامتی!!

فهمیدم که تو آنجا بودی و رازت را به من گفتی: نگاه کن، هر روز دنیا انگار برای اولین بار است.

باری نصیحت تو را پذیرفتم و به کار بردم. اولین بار. در رنگ ها، نور، درخت ها، پرندگان و جانداران تامل می کردم. احساس می کردم هوا درون ریه هایم می رورد و مرا به نفس کشیدن وا می دارد. خودم را زنده احساس می کردم و از شادمانی ناب می لرزیدم. خوش بختی وجود داشتن، حیرت زده بودم.

خدایا از این کاری که برایم کردی متشکرم. احساس می کردم که دست مرا گرفته بودی و به قلب راز ها می بردی، به تماشای راز ها.

زندگی هدیه یی عجیب است و با مزه است. اول کار به این هدیه ارزش زیادی می دهیم. فکر می کنیم که زندگی ابدی دریافت کرده ایم. بعد قدر آن را نمی دانیم. آن را فاسد و خیلی کوتاه می یابیم و تقریبا حاضر می شویم آن را دور بیاندازیم. بالاخره متوجه می شویم که نه یک هدیه بلکه یک امانت است. حال سعی می کنیم لایق و سزاوارش باشیم. باید باریک بین و هنر مند شد.

 تا فردا                 می بوسمت

 اسکار

نوشته شده توسط اریک امانوئل اشمیت در کتاب اسکار و خانم صورتی.