داستان چهاردهم: کافه نادری
اسفند ماه بود! نزديك غروب، خيابان جمهوري!
پياده رو پر بود از آدمهاي جور واجور كه براي خريد سال نو آمده بودند و هر كدام همراه چند كيسه در دست، از اين مغازه به مغازه ي ديگر مي رفتند.
من رفته بودم اما كافه نادري را ببينم.

دست فروش ها بساط كرده بودند.
يكي فيلم هاي برنده شده در مراسم اسكار امسال را مي فروخت. يكي ديگر آجيل سال نو. ديگري خيار و هويج پوست مي كند و تبليغ پوست كني كه مي فروخت را مي كرد.
آنطرف پسري نشسته بود. شايد 12 ساله!
اگر كسي مي خواست مي توانست با ترازويش وزنش كند و به اين ترتيب پولي بگيرد ولي هيچ كس اين را نمي خواست. همه به فكر خريد سال نويشان بودند. پسرك هم آرام نشسته بود و مشق مي نوشت.
هنوز كافه نادري را پيدا نكرده بودم.
از پل حافظ گذشتم. ماشين ها پشت چراغ قرمز ايستاده بودند و بوق مي زدند.
پدرم پيش ترها از كافه نادري برايم گفته بود كه با مادرم آنجا را پاتوق كرده بودند. مادرم هم هميشه از بوي قهوه اي كه آنجا مي پيچيد تعريف كرده بود و پيراشكي خسروي كه مي خريدند و با خود مي بردند.
شايد اين شنيده ها باعث شده بود كه آن روز بروم بين آن همه شلوغي. يا شايد هم پيشنهاد دوستم و يا هر دو دست به دست هم داده بودند كه بر آن شوم كه كافه نادري را براي يك بار هم كه شده ببينم.
داشتم از جلوي يك نمايندگي محصولات سوني رد مي شدم كه متوجه شدم يك بخش از كارتوني كه خيلي دوست دارم، در يك تلويزيون خيلي بزرگ يا به قول خودشان السيدي يا پلاسماي 52 اينچ يا چه مي دانم يك سينماي خانگي، در حال پخش است.
من اين كارتون را در تلويزيون 29 اينچ خانمان ديده بودم. شايد هم يك بچه، در يك تلويزيون 21 اينچ و يا شايد يك تلويزيون 14 اينچ سياه و سفيد ديده باشد. حتي شايد بچه اي اصلا در خانشان تلويزيون نداشته باشد كه بتواند اين كارتون را ببيند و بعضي هاي ديگر هم كه اصلا خانه اي ندارند!
كمي كه بيشتر رفتم بوي قهوه به مشامم خورد. يعني اين همان بوييست كه مادرم با آنهمه لذت تعريف مي كرد؟!
هر چه جلو تر ميرفتم بو غليظ تر ميشد و سرانجام ديدم بله. اين همان بوست كه مادرم دوستش مي داشت. يك در چوبي كه سردرش خيلي ساده و درشت نوشته بود؛ رستوران و كافه نادري.
در را كه باز كردم، تلفني قديمي بوي قهوه را از يادم برد. تلفن عمومي سكه اي!
از همان ها كه يك سكه 5 توماني مي انداختيم تويش و هر چه مي خواستيم حرف ميزديم و آخر سر هم اگر كمتر از 5 تومان حرف زده بوديم بقيه پولمان را برايمان پايين مي انداخت و از جاي مخصوص اين كار برش مي داشتيم.
تلفن عمومي هايي با اين سبك را به كل از ياد برده بودم. جالب اينكه اين تلفن قديمي سالم بود و كار مي كرد. حيف كه سكه 2 توماني يا 5 توماني نداشتم. حتي 10 توماني! اگر نه حتما به جايي زنگ مي زدم. احتمالا 119!
وقتي وارد كافه شدم يك لحظه فكر كردم وارد ايوان خانه ي پدربزرگم شدم.
صندلي هاي قهوه اي و چوبي!

همان هايي كه در بچگي براي كمك به پدربزرگم با شلنگ رويشان آب مي پاشيدم تا تميزشان كنم و پدر بزرگ مي گفت: "نبايد به اين ها آب بزني پسر جان! باد مي كنند." و خودش با دستمال نم داري صندلي ها را تميز ميكرد.
كادري كه آنجا را اداره مي كردند، از مديريت گرفته تا پيشخدمت ها همه مو سفيد بودند.
گمانم همان هايي بودند كه ساليان پيش براي پدر و مادرم قهوه مي آوردند و امروز هنوز آنجا كار مي كنند.
كنار پنجره ي چوبي كه پرده اي قرمز آن را مي پوشاند نشستم. پرده جمع شده بود و مي توانستم يك حياط پر از درخت را ببينم.
واقعا زيبا بود. بهارش فكر مي كنم زيبا تر باشد.
ايوانش اما خالي بود. مادرم گفته بود: ايوانش پر از شمعداني بوده! شايد چون زمستان بود ايوانش خالي بود و بهار كه ميشد، دوباره شمعداني ها را مي چيدند در ايوان. كاش در اين باره از آن پيشخدمت مو سفيد مهربان و كمي هم شايد بداخلاق مي پرسيدم.
بد اخلاق كه نه!
اول فكر كردم به خاطر سنش بي حوصله است. پيش داوري كرده بودم. شوخي مي كرد.
پشت يك ميز شش نفري نشسته بودم. دعوايم كرد كه: "برو پشت يك ميز كوچك تر بشين." جا خورده بودم. حرفش را گوش كردم ميزم را عوض كردم. اما باز هم ميزي كنار پنجره را انتخاب كردم. اينبار گفت: "حالا شدي پسر خوب!"
خنده ام گرفت. او هم خنديد.
كاش مي دانستم پدر و مادرم معمولا پشت كدام يك از اين ميز ها مي نشسته اند. حتما يكي از همين ميزهاي كنار پنجره مي نشستند و مادرم ايوان پر از شمعداني را نگاه مي كرده، پدرم را هم! اما پدر فقظ مادرم را نگاه مي كرده. هيچوقت در اين باره حرف نزدند ولي يقين دارم!
باز بوي قهوه آمد.
خانم و آقاي پا به سن گذاشته ي ميز كناري، قهوه سفارش داده بودند و داشتند با يك تكه كيك اسفنجي مي نوشيدند و مي خوردند و به هم نگاه مي كردن و كيف هم را مي كردند.
اين را از لبخند و نوع نگاهشان فهميدم.
انگار همين امروز بوده كه با هم آشنا شده بودند. شايد هم آمده بودند خاطره ي روزي كه اول بار آمده بودند آنجا را زنده كنند. روزي كه شايد مربوط به چهل سال پيش بوده!
هر چه كه بود باعث شد مطمئن شوم كه اگر عشق عشق باشد هيچوقت تبديل به عادت نمي شود و هميشه تازه مي ماند. حتي بعد از تقريبا 40 سال!
بين قهوه، چاي با ليمو و بستني؛ چاي با ليمو را دوست تر داشتم. چاي با ليمو خواستم با يك كيك اسفنجي. تا چاي را بياورند مشغول به تماشاي اطراف شدم.
چه قدر ساده بود و همين سادگي چه قدر زيبا!
برخي داشتند بستني مي خوردند. بستني در ليوان هاي ساده! همان ليوان هاي شيشه اي كه پايينشان 6 مربع كوچك با يك ضلع خميده در بالا داشت. آن روزها در همه ي خانه ها از همين ليوان ها بود!
يادتان هست؟
چاي را در يك قوري استيل آوردند برايم.

يادم هست كه هر وقت سرما مي خوردم و به سرفه مي افتادم، مادربزرگ در قوري شبيه به همين قوري كه در جلويم بود – چرا شبيه؟! – درست در همين قوري برايم گل گاو زبان دم ميكرد و مجبورم مي كرد بنوشم و من هم اطفار مي آمدم كه نمي خورم. هميشه هم آخر به زور قند و آب نبات مي خوردم. انصافا بدمزه هم نبود. نمي دانم چرا ادا در مي آوردم كه دوست ندارم. شايد براي همان قند و آب نبات بود.
چاي را مي نوشيدم و نگاه مي كردم.
انگار نه انگار كه اينجا تهران است، سال 1387 و در بيرون از اينجا چه هم همه اي! فقط آرامش بود و مو سفيداني كه به مشتريان سرويس مي دادند. حتي با بارخي از مشتريان كه جوان هم بودند و آنجا را پاتوق داشتند مي نشستند سر ميز؛ مي گفتند و مي خنديدند.
راستش به آنها حسوديم شد. دلم مي خواست آن پيشخدمت مو سفيد به ظاهر بد اخلاق هم، مي آمد كنار من مي نشست و از روزهايي كه كافه نادري يكي از بهترين هاي شهر بود – هر چند هنوز هم فكر مي كنم باشد - تعريف مي كرد.
شايد اگر مي خواستم قبول ميكرد. من رويش را نداشتم كه بخواهم.
چاي و كيكم رو خوردم و از كافه بيرون آمدم. خيلي طول نكشيد كه خودم را در خيلي از جمعيت كه نمي دانم در دل هر كدام چيست يافتم و باز هم تنه هايي كه گاه به من مي خورد و در اثر ضربه چشم در چشم مي شديم و هيچ به هم نميگفتيم و به مسيرمان ادامه مي داديم.
اگر امروز چهل سال پيش بود چگونه بود؟
اگر چهل سال پيش شانه ام با شانه ي كسي برخورد مي كرد باز هم فقط چشم در چشم هم نگاه مي كرديم و از هم عبور مي كرديم يا به هم سلام مي كرديم و كمي با هم حرف مي زديم. شايد هم اصلا شانه اي به شانه اي نمي خورد. مگر آن روز ها چه قدر جمعيت داشت تهران؟!
تا اون روز فكر نكرده بودم تهران چهل سال پيش چه گونه بوده؟
همه جايش مثل كافه نادري دلنشين بود؟
كافه نادري هماني بود كه چهل سال پيش، فقط شمعداني هايش نبود كه شايد بهار كه بيايد آنها هم باشند! اگر تهران هم مثل چهل سال پيش بدون تغيير مانده بود، امروز همين قدر دوست داشتني بود؟ اين شهر شلوغ و پر سر و صداي امروز كه اين همه دوستش دارند!
كاش چهل سال پيش تهران را ديده بودم.
كاش چهل سال بعد تهران براي بچه هايمان هنوز قابل زندگي باشد.
من امروز رفتم كافه اي كه پدرم ميرفته را ديدم. پسرم كجا مي رود؟
شايد كافه هنر! هه!
نوشته شده توسط مهيار رياحي نيا.
سلاخی میگریست، به قناری کوچکی دل باخته بود.