پيشنهاد صلح!

 

فرمادنده كلي به فرمانده گور گفت: "آيا بايد به اين جنگ احمقانه ادامه بدهيم؟ آخه، كشتن و مردن حال و روزي براي آدم باقي نمي ذاره."

فرمانده گور گفت: "حق با شماست."

فرمانده گور به فرمانده كلي گفت: "امروز مي توانيم به كنار دريا برويم و تو راه چند تا بستني بخوريم."

فرمانده كلي گفت: "فكر خوبيه."

فرمانده كلي به فرمانده گور گقت: "تو ساحل يك قلعه شني مي سازيم."

فرمانده گور گفت: "آب بازي هم مي كنيم."

فرمانده كلي گفت: "پس آماده شو برويم."

فرمانده گور به فرمانده كلي گفت: "اگر دريا طوفاني باشه چي؟ اگه باد شن ها رو به هر طرف ببره؟"

فرمانده كلي گفت: "چقدر وحشتناكه!"

فرمانده گور به فرمانده كلي گفت: "من هميشه از درياي طوفاني مي ترسيدم. ممكنه غرق بشويم."

فرمانده كلي گفت: "آره ممكنه غرق بشويم. حتي فكرش هم ناراحتم مي كنه."

فرمانده كلي به فرمانده گور گفت: "مايوي من پاره است. بهتره بريم سر جنگ و جدال خودمون."

فرمانده گور گفت: "موافقم."

بعد فرمانده كلي به فرمانده گور حمله كرد. گلوله ها به پرواز درآمدند، توپ ها به غرش.

و حالا متاسفانه،

نه اثري از فرمانده كلي باقي مانده و نه از فرمانده گور.

نوشته شده توسط شل سيلور استاين، در كتاب پاهاي كثيف.

داستان يازدهم: رويا ها مي آيند!

 

رويا! آرزو! خيال!

اينها شايد در نگاه اول تنها يك كلمه به نظر برسند اما واقعا مي توان از اين كلمات به راحتي عبور كرد؟!

نمي دانم!

شايد به نظر بعضي افراد رويا داشتن فقط و تنها يك كار احمقانه باشد! و شايد اين جمله هم براي شما آشنا باشد:

"كه چي؟! ساعت ها نشستن و فكر كردن در مورد چيزي كه وجود خارجي ندارد!"

شايد هم حق با آنها باشد. ولي من هرگز اينگونه فكر نمي كنم.

باور دارم كه اگر در دل، واقعا رويايي وجود داشته باشد و به آن رويا اعتقاد داشته باشيم بي شك سرانجام روزي به آن رويا دست خواهيم يافت.

شما چه فكر مي كنيد؟

حقيقت گرا نيز گاه به رويا گرفتار مي آيد

روياي حياتي ديگر

حياتي صلح آميز تر

حياتي كه سر آغاز شدن دارد

حياتي دگرگون شده

و رويايي به مثابه حقيقت

و قطراتي كه سنگ را تواند سفت.

حقيقت گرا دگر باره

به واقعيت باز مي آيد به هشياري

تا رويايش را بشناسد

تا بتواند همچنان

مسافر نيكبخت رويا ها باشد.

نوشته شده توسط مهيار رياحي نيا، شعر از مارگوت بيگل در كتاب چيدن سپيده دم.