داستان سيزدهم: نباید تسلیم شوی!
هر چه قدر می خواست از تنهایی فرار کند نمی شد. همیشه از تنهایی متنفر بود ولی از دست روزگار مدت طولانی بود که تنهایی روزها را به شب می رساند و شب های طولانی همه که به صبح نمی رسیدند.
و دوباره شب دیگری فرا رسیده بود...
روی تخت خوابیده بود و کتاب را روی سینه اش گذاشته بود. خسته شده بود. دیگر چه قدر چای می ریخت و می نوشید و کتاب می خوند؟!
دورش همیشه شلوغ بود ولی از چندی پیش در همین شلوغی هم تنها شده بود و حالا آن شلوغی و آدمهای اطرافش هم نبودند و تنهایی خانه بیشتر زخمش می زد.
کتاب را کنار گذاشت و چراغ بالای سرش را خاموش کرد تا بخوابد. مهتاب نیمی از اطاقش را سایه روشن کرده بود. فضای زیبایی شده بود، اگر حال و حوصله سابقش را داشت یک نوشتار عاشقانه را در آن فضا، به راحتی می نوشت.
مهتاب همیشه قشنگ است، مخصوصا وقتی که گرد و بزرگ، آنقدر به زمین نزدیک می شود که حس می کنی اگر دستت را به آسمان دراز کنی می توانی آن را برای خودت بگیری!
سعی می کرد بخوابد اما خواب بی رحم تر از آن بود که بیاید و او را از فکر کردن رها سازد یا اگر هم می آمد بیشتر وقت ها همراه خود رویاهایی را می آورد که در همان لحظه از خواب می پرید و به فکر و غم بیشتری فرو می فت...
به قاب روبرویش که در سایه روشن اتاق نیمی از خود را پنهان کرده بود نگاه می کرد و فکر می کرد...
به اتفاق هایی که افتاده بود، حرف هایی که زده شده بود و می شد...
این چند روز اخیر هم که اتفاقی نیفتاده بود. خودش بود و کتابهایش و لیوان چای تلخ کمرگنش. تنها اتفاق آن روزش مکالمه نسبتا طولانی تلفنی با یکی از دوستانش بود که با مشکل نسبتا پیچیده ای روبرو شده بود و سعی داشت با حرف هایش آرامش کند و کرد.
چیز خاصی نگفته بود، فقط چیزهایی را گفته بود که باورشان داشت...
از مهربانی خدا، روح پاک آدمها، قشنگی لبخند، آبی آسمان، سبزی چمن، جذابیت صدای جیرجیرک ها و پرنده ها و اینکه هر مشکلی یک هدیه از طرف خداست، گفته بود.
وقتی تلفن را قطع می کرد دوستش سرشار از آرامش بود و بعد از چند روز لبخند بر لبان خودش هم نقش بست...
یک بار دیگر تمام حرف هایی که به دوستش زده بود را برای خودش مرور کرد و با تمسخر به خودش گفت: "هه! تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره؟!"
نزدیک های ظهر بود که از خواب بیدار شد. متوجه نشده بود که دیشب چه ساعتی به خواب رفته حتما تا دم دمای صبح بیدار بوده. سرش درد می کرد. به آشپزخانه رفت. آب را جوش کرد و ته مانده چای را دور ریخت و چای تازه دم کرد. کتابش را برداشت و شروع به خواندن ادامه ی داستان کرد:
« ...پس حالا دشوار ترین کار صبر است. باید انتظار را یاد بگیری. باید تحمل صبر را داشته باشی. آینده در گرو صبر است که حالا باید تمرین کنیم. وقتی شروع می کنی به صبر کردن همه جیز آرام است.بعد اضطراب می آید. احساس می کنی چیزی زیر پوستت می خزد و آزارت می دهد. قلبت تند و تند می تپد. احساس نفس تنگی می کنی. بدنت به خارش می افتد. اما این فقط آغاز ماجراست. نباید تسلیم شوی..."
کتری به سرو کله خودش می زد. کتاب را کنار گذاشت و به آشپزخانه رفت و چای خوشرنگی ریخت. کره و پنیر و نان تست را از یخچال بیرون آورد. نان ها رو تست کرد. در چای شکر ریخت و صبحانه خورد. با خود فکر کرد امروز روز خوبیست.
نوشته شده توسط مهیار ریاحی نیا.
متن کتاب: بخشی از داستان شاهدخت سرزمین ابدیت نوشته آرش حجازی.
سلاخی میگریست، به قناری کوچکی دل باخته بود.