عطر زميني كه پيكر دانه را مي فشرد خفه كننده بود. ابتدا كه باد آن را به زمين اكنده بود دانه مي توانست اندكي تكان بخورد، اما بعد، ‌باد، مثل اينكه بخواهد ماموريتش را به انجام برساند، شروع به دور زدن كرده بود تا وقتي كه دانه ي شن را شكافته بود. دانه كم كم توانست نفس بكشد و به اين زندان عادت كند. چيزي به او مي گفت اين وضع چندان دوام نخواهد داشت... اضطراب بزرگي بر وجود كوچكش مستولي مي شد، زيرا زميني كه در آن هوا بسيار تاريك بود از آنچه در بيرون مي گذشت چيزي برايش نقل نمي كرد. دلش براي خورشيد تنگ مي شد، و نيز آواز پرندگان... با اين همه خود را آرام مي كرد و مي كوشيد درك كند كه اين راز لزوما بخشي از تغيير شكل اوست.

و روز هاي بي پايان و يك نواخت مي گذشتند،‌ ساعت هاي گرم هر روز، طولاني تر بودند. گاهي كرم ها وقتي رو به بالا مي خزيدند پيكر نگرانش را لمس مي كردند و در او اين ميل را بر مي انگيختند كه به دنياي قبلي خود برگردد. نمي توانست حرفي بزند، چون زمين گرم، كه همه چيز را خفه ميكرد، كلماتش را به سكوت بدل مي كرد.

تا آنكه روزي آرامش مطلق جانشين لرزش هاي كوچكش شد و نوعي خواب او را فلج كرد. بر اثر هياهويي شديد بيدار شد. زمين از ترس مي لرزيد زيرا طبيعت عنان گسيخته بود. ضربه هاي باران و بوي خاك باران خورده را احساس كرد. سپس... قطره هاي باران وارد شدند، تا دل خاك نفوذ كردند... خسته از سفري كه در دل آسمان و عناصر خشمگين كرده بودند، از راه مي رسيدند... روح دانه ي كوچك بيدار شد،‌زيرا قطره بيش از پيش نزديك مي شدند. بالاخره پشت اش بر اثر تماسي سرد به لرزه در آمد و صدايي روشن گفت:

"هي كوچولو! حالا مي تواني بيرون بروي، مي تواني زمين را بشكافي و آزادي را باز يابي."

به زحمت چشم هايش را – كه مخصوص دانه ها بود – گشود و جويده جويده گفت:

"شب به خير خانم..."

قطره ي باران خنديد و گفت:

"كوچولو حالا كه شب نيست روز است!"

"از كجا بدانم؟ اينجا خيلي تاريك است."

باران خنديد.

دانه با حجب و حيا پرسيد:

"اين چيز ها را از كجا مي دانيد؟"

"ببين كوچولو من باران پيري هستم، و خسته از باران بودن."

"حالا كجا مي رويد؟"

"حالا همراه خواهرانم مي روم تا به اتفاق جويباري بسازيم كه در طول سالها به رودي عظيم بدل خواهد شد. مدت هاي مديد اين رود خواهم بود تا رنگين كماني مرا بنوشد و بار ديگر به باران بدل كند..."

"و تمام مدت عمر باران مي مانيد؟"

قطره ي باران اندوه گين شد و با صدايي كه اندكي تغيير كرده بود جواب داد:

شايد حيواني مرا ببلعد، و آن وقت همه چيز به پايان خواهد رسيد. بعد از آن ديگر نخواهم توانست حرفي بزنم. تو مرا به افكار كهنه ام بر مي گرداني؛ نمي دانم چرا زاده شده ام و به كجا مي روم. ولي خوب، آخر سر وضع همه ي ما از همين قرار است..."

باران سكوت كرد.

"حتما خيلي خسته ايد؟"

دانه متوجه شده بود كه باران گريه مي كند و مي كوشد گريه اش را پنهان كند. اما جواب داد:

"خيلي كم، ولي حالا مي توانم چند ساعتي بخوابم و بعد راهم را دنبال كنم."

"تكليف من چيست؟"

"چه شده، كوچولوي من؟ سر تا پا مي لرزي!"

"آه!‌باران خانم، من از زاده شدن مي ترسم!"

انگشت هاي باران پشت دانه را لمس كردند و در نقطه اي مشخص ايستادند.

"بايد همينجا باشد، اين جا خيلي ظريف است. حالا نرم ترش مي كنم. خودت هم كوششي به خرج بده..."

دانه چيزي نگفت. نفسش را در سينه حبس كرد. باز هم و باز هم، باز هم كمي ديگر و احساس كرد كه الآن از هم مي شكافد. چيزي درونش به تكان در مي آمد؛ حتما رشته هاي شاخ و برگ بود.

باران بار ديگر خنديد:

"باز هم سعي كن."

دانه نفس محكمي كشيد و درد شديدي از پيكرش گذشت. به نظرش رسيد كه پوست اش از بالا تا پايين مي شكافد. انتهاي يكي از بازوانش بيرون پريد.

آخ! دردم گرفت!... واي! چه سرمايي!..."

"حرف هاي احمقانه مي زني!... خيلي خوب، كمكت مي كنم!"

اضطراب دانه دوباره آشكار شد، صدايش اندكي مي لرزيد:

"آخر نمي دانم از كجا زاده شوم..."

باران به شدت خنديد:

هميشه همين طور است. حالا بازوي ديگر."

دانه به بازوي ديگرش فشار آورد و اين بار كمتر دردش آمد... از طرفي زندگي در بيرون پوسته به ماجرايي تازه شباهت داشت؛ آن وقت احساس عجيبي كرد.

تماس پيكر كوچك، شكننده و ريزش با خاك مرطوب،‌زنگي را از افسون تازه اي سرشار مي كرد.

باران خميازه اي كشيد:

"مي بيني دخترم؟ زاده شدن آن قدر ها هم دشوار نيست."

"ولي درد دارد..."

"اكر درد نداشت زندگي چنين ارزشي پيدا نمي كرد. حالا سعي كن جلو بري. بايد بيرون بروي، فاصله اي را كه تو را از بيرون جدا مي كند طي كني و چون عادت نداري، اين كار تمام شب وقتت را خواهد گرفت... حالا ديگر خداحافظ... مي خواهم كمي بخوابم."

باران به پهلو دراز كشيد. اما پيش از آن كه به خواب رود باز هم با محبت گفت:

"به زودي مي بيني كه زندگي زيباست... به خصوص بعد از باران..."

و خميازه ي بلند تري كشيد و به نظر رسيد كه تشكر قبل كوچك گياه را نمي شنود:

"متشكرم باران خانم..."

نوشته شده توسط ژوزه مائوروه ده واسكنسلوس در كتاب روزينيا، قايق من.