سوال اول
كسي مي دونه شهر پرنده ها كجاست؟
بچه ها اگه مي دونيد يا نشونه اي داريد حتما برام بنويسيد. خيلي مهمه. خيلي. خودتون كه سرتون به حسابه؟!
كسي مي دونه شهر پرنده ها كجاست؟
بچه ها اگه مي دونيد يا نشونه اي داريد حتما برام بنويسيد. خيلي مهمه. خيلي. خودتون كه سرتون به حسابه؟!
چه روزگار خوبي بود روزاي خوب بچگي
اون روزا كه حرفاي عشق يرنگي بود و سادگي
اون روزا كه دل خوشيمون چند تا مداد رنگي بود
حيف كه چه زود تموم شدن چه روزاي قشنگي بود
چه قصه هاي خوبي بود قصه هاي مادر بزرگ
قصه ي شاه پريون، قصه ي اون بره و گرگ
ببين چه ساده گم شديم تو بازي هاي روزگار
از اون روزاي بچگي حالا چي مونده يادگار
فرستاده شده توسط خانم باران.
من گفته بودم: "آلبالو." اما دقيقا قصدم اين بود كه لب هام رو غنچه كنم و در آن حياط بزرگ پر از گل و درخت روي تاب بنشينم و تاب بخورم.
گفتم: "مي خوري؟"
گفت: "نه." و لب حوض نشست. كت و شلوار يشمي پوشيده بود با پيراهن آبي كمرنگ.
گفتم: "خاكي نشوي."
گفت: "مهم نيست." و خيره ي تاب خوردن من شد.
گفتم: "لاوا؟" و خنديدم و سرم را يك ور كردم.
گفت: "لاوا."
گفتم: "اينچ په سس؟"
حالا هر چه فكر كرد اين كلمه يادش نيامد. به ذهنش فشار آورد. اما بي فايده بود. به در بسته قهوه فروشي نگاه كرد و ايستاد كه باران بند بيايد.
....
روي حوض پر از موج هاي گرد و كوچولو بود و ماهي ها بالا مي جهيدند كه حباب هاي باران را ببلعند. گفت: "احساس مي كنم اين باران براي من مي بارد." و از گوشه ي چشم چنان نگاهم كرد كه ناچار شدم دوباره بگويم: "آلبالو."
گفت: "تو هم به خاطر من اين همه قشنگ شده اي."
گفتم: "من كه كاري نكرده ام. نه آرايش، نه چيزي. فقط حمام رفته ام."
گفت: "تو هميشه ميروي حمام؟"
گفتم: "اذيتم نكن."
رفتيم توي ساختمان. دم پله ها دستم را گرفت. و من صداي تند قلبش را توي دستم مي شنيدم. بعد رفتيم بالا. اتاق بالا پشت دري هاي سفيد داشت. همه را كنار زدم كه بتوانيم باران را تماشا كنيم.
گفت: "درخت ها هم به خاطر من جوانه زده اند." و با صداي لرزان گفت: "ولي من نمي دانم براي چه زنده ام."
....
من دنبال ذهنش را گرفتم و باز تسخيرش كردم. اما قصد آزار دادنش را نداشتم. خودش مي خواست كه رهايش نكنم. مي خواست بگويم: "موي سر مثل باغچه مدام به مراقبت، احتياج دارد." و من گفتم. و انگشت هايم لاي موهايش وول مي خورد. احساس مي كردم داغ شده ام. گفتم: "خوب بلد نيستم."
گفت: "مهم نيست،خانم. همين قدر كه لطف مي كنيد ممنونم."
گفتم: "حوصله تان سر نمي رود؟"
گفت: "براي چي؟"
گفتم: "از اين گارگاه. از اين كه يك سال و نيم تنهايي سر كرده ايد."
گفت : "عادت كرده ام." و چشم هايش را بست كه با خيال راحت موهايش را مرتب كنم. بعد ها دانستم كه دوست دارد هميشه با مو هايش ور بروم. اما به من نگفته بود و خودم مي بايست بفهمم كه دوست دارد صورتش را نوازش كنم. چند بار نيم خيز مي شد: "نمي خوابي؟"
"نه. مي خواهم وقتي مي خوابي نگاهت كنم."
با آرامش، آرامشي بي نظيري مي خوابيد. خودش را رها مي كرد بين دست هام و به خواب مي رفت. يك روز صبح، ماه ها بعد از مرگ آيدا، وقتي از خواب بيدار شد، من هنوز نشسته بودم و موهاي صافش را نوازش مي كردم. پا شد جلوم زانو زد. دست هايم رو بوسيد و گريه كرد.
گفت: "همين چيزهاست كه نمي توانم از تو دل بكنم."
....
و حالا باز من به ذهنش آمدم. با پيراهن ارغواني، آستين هاي بلند، يقه بسته، دامن تا زير زانو و كفش هاي مشكي. همانطور كه او دوست داشت و وقتي به آدم نگاه مي كرد،دست بردار نبود.
گفتم: " هر طور بخواي زندگي مي كنم. هر كاري بگويي انجام مي دم. بگو بمير."
او ساكت روي صندلي نشسته بود و نگاه مي كرد. گفتم: "تو فرمانرواي مطلق من هستي."
خنديد. پا شد. چند قدم طرف پنجره برداشت كه خيال كردم مي خواهد به خانه اش برگردد. اما دوباره برگشت و روي صندلي نشست. دلم مي خواست چيزي بهش بگويم كه بداند چه قدر دوستش دارم. گفتم: "تو مسيح مني." جلو صندلي اش زانو زدم. صليب كشيدم. دست هايم را به هم گذاشتم و به حالت احترام سرم را جلو بردم. پيشاني ام را بوسيد. هميشه دلم پر پر مي زد كه او را ببينم. نمي دانم چرا مي ترسيدم اگر نيايد چه كنم؟ به او گفتم كه عشق را بايد با تمام گستردگي اش پذيرفت. تنها در جسم نمي توان پيداش كرد. بلگه در جسم و روح و هوا. درآينه، در خواب، در نفس كشيدن ها انگار به ريه مي رود و آدم مدام احساس مي كند كه دارد بزرگ مي شود. اين چيز ها را زماني فهميدم كه او يك ماه به خانه ما نيامد، در روز هايي كه آيدا (خواهرش) مرده بود و او بعد از چهار سال به خانه شان برگشته بود.
....
نمي خواست ياد من نباشد. صبح كه از خواب بيدار شده بود مثل هر روز ياد من افتاده بود و غم بزرگي انگار محكم به قلبش خورده بود. من مدام به ذهنش مي آمدم. هر بار شكل تازه اي داشتم. گاه آنچنان محو و كمرنگ بودم كه انگار دارد از لاي مه نگاهم مي كند. گفتم: هنوز مست شب گذشته ام. تو عجب شرابي هستي."
خيلي دلم مي خواست بدانم چه احساسي دارد. وقتي مرا بوسيد ديگر چشمانش را نبست تا تاثير بوسه را در صورتم نگاه كند. بدجنسي كرده بود. اگر از من مي پرسيد خودم مي گفتم چه احساسي دارم.
گفت: "چه بوي خوبي مي دهي؟"
گفتم: "توي يقه ام گل ياس مي ريزم."
نفسش بوي باد مي داد،بوي باران. خنك بود و دهانش بوي چوب مي داد. و من يكباره ميان دست هايش شعله ور مي شدم.
روز قبل گفته بود: "خانم سورملينا، اجازه مي دهيد دوستتان داشته باشم؟"
گفتم: "اختيار داريد." و توي دلم گفتم: "دوست داشتن كه اجازه نمي خواهد!"
برداشته شده ار كتاب سمفوني مردگان نوشته ي عباس معروفي.
بالاخره صبح شد. شب خيلي خيلي طولاني بود.
پسر مجبور بود براي انجام كاري از خانه بيرون برود. مادر برايش صبحانه آماده كرده بود ولي پسر ميلي نداشت و چيزي نخورد. بدون خوردن صبحانه مادرش را بوسيد و پريشان خاطر و غمزده، غمش را پنهان كرد و از خانه بيرون زد.
فكر هاي مختلف مغز پسر را آزار مي داد. خسته و پريشان بود به ناچار در قطار، كتابي را كه دوست داشت و هميشه با اشتياق مي خواند از كيفش در آورد تا به كمك آن فكر ها را از سرش برهاند.
اما كتاب هم كمك نكرد!
لحظه اي بعد پسر به خودش آمد و ديد كه با تلفن همراهش با دختر حرف مي زند و از دختر مي خواهد امروز با هم ديداري داشته باشند.
و دختر قبول كرد.
پسر سرش را به شيشه درب قطار چسبانده بود و با چشمان بسته فكر مي كرد كه چه كار بايد بكند؟ چه بگويد؟
اما هر چه فكر مي كرد بيشتر متوجه مي شد كه واقعا نمي داند چه كار بايد بكند!
پسر غرق در فكر بود كه با صداي پيرمردي كه مي گفت: "خدا محتاجتان نكند، خدا مريضتان نكند، خدا غمگينتان نكند." از فكر بيرون آمد.
دستش را در جيبش كرد و به صورت تصادفي پول را از جيبش بيرون كشيد. يك اسكناس 500 توماني بود، په پير مرد داد و با صداي گرفته گفت: "دعايمان كن پدر جان!"
پسر از قطار پياده شد و بي توجه به محيط اطرافش به راه افتاد، هر چند وقت يكبار شانه اش به شانه كسي برخورد مي كرد و لحظه اي از فكر بيرون مي آمد.
يك بار در دل به خود گفت: "هر كدام از اين افراد هم، حتما در دل دنياي از اسرار و غم ها و شادي ها دارند كه فقط خودشان مي دانند و خدايشان! و بقيه همه بي خبرند"
پسر بعد از ساعتي دختر را ديد و به هم لبخند زدند. ساعاتي را با هم بودند.
حرف زدند، فكر كردند، گريه كردند، خنديدند، به شوخي بر سر و كله هم كوبيدند، بغض كردند و باز لبخند زدند و باز بغض كردند و سر انجام لحظه خداحافظي رسيد. هر دو غمزده بودند، شايد هرگز اينقدر غم زده نبودند. پسر مي گفت: "هميشه از خداحفظي متنفر بودم چه برسد به همچين خداحافظي اي!" و دختر سكوت كرده بود.
و سرانجام خداحافظ!
همه چيز تمام!
پسر دوباره تنها و اينبار غمزده تر در كوچه ها پياده به راه افتاد و با خود به دفتري فكر مي كرد كه هيچگاه كامل نشد.
فرداي آن روز، پسر دوباره تمام راهي را كه ديروز با دختر پيموده بود اينبار تنها و دلتنگ و با چشمي مرطوب، قدم زد و فكر مي كرد كه:
اكنون دختر در چه حالي است؟!
نكند كه لبخند زيبايش محو شده باشد؟
نكند چشمان شادابش غم زده باشد؟
و شعري را كه دختر دوست داشت براي خود مي خواند:
عشق عشق مي آفريند
عشق زندگي مي بخشد
زندگي رنج به همراه دارد
رنج دلشوره مي آفريند
دلشوره جرات مي بخشد
جرات اعتماد به همراه دارد
اعتماد اميد مي آفريند
اميد زندگي مي بخشد
زندگي عشق مي آفريند
عشق عشق مي آفريند.
و باز به خود مي گفت: "هميشه از خداحافظي متنفر بودم! از خداحافظي متنفر بودم! از خداحافظي متنفر بودم!"
نوشته شده توسط مهيار رياحي نيا.