دوست داشتن كه اجازه نمي خواهد.
من گفته بودم: "آلبالو." اما دقيقا قصدم اين بود كه لب هام رو غنچه كنم و در آن حياط بزرگ پر از گل و درخت روي تاب بنشينم و تاب بخورم.
گفتم: "مي خوري؟"
گفت: "نه." و لب حوض نشست. كت و شلوار يشمي پوشيده بود با پيراهن آبي كمرنگ.
گفتم: "خاكي نشوي."
گفت: "مهم نيست." و خيره ي تاب خوردن من شد.
گفتم: "لاوا؟" و خنديدم و سرم را يك ور كردم.
گفت: "لاوا."
گفتم: "اينچ په سس؟"
حالا هر چه فكر كرد اين كلمه يادش نيامد. به ذهنش فشار آورد. اما بي فايده بود. به در بسته قهوه فروشي نگاه كرد و ايستاد كه باران بند بيايد.
....
روي حوض پر از موج هاي گرد و كوچولو بود و ماهي ها بالا مي جهيدند كه حباب هاي باران را ببلعند. گفت: "احساس مي كنم اين باران براي من مي بارد." و از گوشه ي چشم چنان نگاهم كرد كه ناچار شدم دوباره بگويم: "آلبالو."
گفت: "تو هم به خاطر من اين همه قشنگ شده اي."
گفتم: "من كه كاري نكرده ام. نه آرايش، نه چيزي. فقط حمام رفته ام."
گفت: "تو هميشه ميروي حمام؟"
گفتم: "اذيتم نكن."
رفتيم توي ساختمان. دم پله ها دستم را گرفت. و من صداي تند قلبش را توي دستم مي شنيدم. بعد رفتيم بالا. اتاق بالا پشت دري هاي سفيد داشت. همه را كنار زدم كه بتوانيم باران را تماشا كنيم.
گفت: "درخت ها هم به خاطر من جوانه زده اند." و با صداي لرزان گفت: "ولي من نمي دانم براي چه زنده ام."
....
من دنبال ذهنش را گرفتم و باز تسخيرش كردم. اما قصد آزار دادنش را نداشتم. خودش مي خواست كه رهايش نكنم. مي خواست بگويم: "موي سر مثل باغچه مدام به مراقبت، احتياج دارد." و من گفتم. و انگشت هايم لاي موهايش وول مي خورد. احساس مي كردم داغ شده ام. گفتم: "خوب بلد نيستم."
گفت: "مهم نيست،خانم. همين قدر كه لطف مي كنيد ممنونم."
گفتم: "حوصله تان سر نمي رود؟"
گفت: "براي چي؟"
گفتم: "از اين گارگاه. از اين كه يك سال و نيم تنهايي سر كرده ايد."
گفت : "عادت كرده ام." و چشم هايش را بست كه با خيال راحت موهايش را مرتب كنم. بعد ها دانستم كه دوست دارد هميشه با مو هايش ور بروم. اما به من نگفته بود و خودم مي بايست بفهمم كه دوست دارد صورتش را نوازش كنم. چند بار نيم خيز مي شد: "نمي خوابي؟"
"نه. مي خواهم وقتي مي خوابي نگاهت كنم."
با آرامش، آرامشي بي نظيري مي خوابيد. خودش را رها مي كرد بين دست هام و به خواب مي رفت. يك روز صبح، ماه ها بعد از مرگ آيدا، وقتي از خواب بيدار شد، من هنوز نشسته بودم و موهاي صافش را نوازش مي كردم. پا شد جلوم زانو زد. دست هايم رو بوسيد و گريه كرد.
گفت: "همين چيزهاست كه نمي توانم از تو دل بكنم."
....
و حالا باز من به ذهنش آمدم. با پيراهن ارغواني، آستين هاي بلند، يقه بسته، دامن تا زير زانو و كفش هاي مشكي. همانطور كه او دوست داشت و وقتي به آدم نگاه مي كرد،دست بردار نبود.
گفتم: " هر طور بخواي زندگي مي كنم. هر كاري بگويي انجام مي دم. بگو بمير."
او ساكت روي صندلي نشسته بود و نگاه مي كرد. گفتم: "تو فرمانرواي مطلق من هستي."
خنديد. پا شد. چند قدم طرف پنجره برداشت كه خيال كردم مي خواهد به خانه اش برگردد. اما دوباره برگشت و روي صندلي نشست. دلم مي خواست چيزي بهش بگويم كه بداند چه قدر دوستش دارم. گفتم: "تو مسيح مني." جلو صندلي اش زانو زدم. صليب كشيدم. دست هايم را به هم گذاشتم و به حالت احترام سرم را جلو بردم. پيشاني ام را بوسيد. هميشه دلم پر پر مي زد كه او را ببينم. نمي دانم چرا مي ترسيدم اگر نيايد چه كنم؟ به او گفتم كه عشق را بايد با تمام گستردگي اش پذيرفت. تنها در جسم نمي توان پيداش كرد. بلگه در جسم و روح و هوا. درآينه، در خواب، در نفس كشيدن ها انگار به ريه مي رود و آدم مدام احساس مي كند كه دارد بزرگ مي شود. اين چيز ها را زماني فهميدم كه او يك ماه به خانه ما نيامد، در روز هايي كه آيدا (خواهرش) مرده بود و او بعد از چهار سال به خانه شان برگشته بود.
....
نمي خواست ياد من نباشد. صبح كه از خواب بيدار شده بود مثل هر روز ياد من افتاده بود و غم بزرگي انگار محكم به قلبش خورده بود. من مدام به ذهنش مي آمدم. هر بار شكل تازه اي داشتم. گاه آنچنان محو و كمرنگ بودم كه انگار دارد از لاي مه نگاهم مي كند. گفتم: هنوز مست شب گذشته ام. تو عجب شرابي هستي."
خيلي دلم مي خواست بدانم چه احساسي دارد. وقتي مرا بوسيد ديگر چشمانش را نبست تا تاثير بوسه را در صورتم نگاه كند. بدجنسي كرده بود. اگر از من مي پرسيد خودم مي گفتم چه احساسي دارم.
گفت: "چه بوي خوبي مي دهي؟"
گفتم: "توي يقه ام گل ياس مي ريزم."
نفسش بوي باد مي داد،بوي باران. خنك بود و دهانش بوي چوب مي داد. و من يكباره ميان دست هايش شعله ور مي شدم.
روز قبل گفته بود: "خانم سورملينا، اجازه مي دهيد دوستتان داشته باشم؟"
گفتم: "اختيار داريد." و توي دلم گفتم: "دوست داشتن كه اجازه نمي خواهد!"
برداشته شده ار كتاب سمفوني مردگان نوشته ي عباس معروفي.
سلاخی میگریست، به قناری کوچکی دل باخته بود.