داستان شانزدهم: زندگی همواره در آغاز است!
تقدیم به تمام مهربانانی که عزیزی را از دست داده اند؛
بخش اول: (امیر علی)
چند دقیقه ای بود که تمرین تمام شده بود. کنار آب نشسته بودیم و صدای باران که
از پنجره ی استخر شنیده می شد را گوش می کردیم. گرم صحبت بودیم که چهره ی پیشرو
درهم کشیده شد و دستش را روی سینه اش گذاشت.
پرسیدم: "خوبی؟"
گفت: "آره! یک لحظه سینه ام تیر کشید!"
حوله اش را دورش پیچید و گفت: "پاشو بریم لباس بپوشیم!"
همانطور که به سمت رختکن می رفتیم روی زمین نشست و گفت: "سینه ام!"
و هیچ چیز دیگری نگفت!
تنش شروع به لریزدن کرد. ترسیدم! سراسیمه ناجی استخر را صدا کردم تا برای کمک
بیاید. نه نبض داشت نه تنفس! یکی از شناگران به اورژانس زنگ زد که فایده ای هم
نداشت. وقتی اورژانس آمد خیلی دیر شده بود. کمی خودم را جمع کردم و تنفس مصنوعی را
شروع کردم. ناجی هم ماساژ قلب را شروع کرد. ناجی پنج ماساژ قلب می داد و من دو
تنفس مصنوعی. بارها و بارها این سیکل را تکرار کردیم ولی انگار پیشرو خیال بازگشت
نداشت. همانطور که تنفس مصنوعی می دادم پیشرو مقداری سورفاکتانت و ترشحات مخاطی
بالا آورد که وارد دهن من شد. عُق زدم. کارم را از سر گرفتم اما دوباره عُق زدم.
گریه ام گرفت. کنترل خودم را از دست داده بودم و دیگر قادر به ادامه ی احیا نبودم.
ناجی ده دقیقه ی دیگر بدون کمک من به کارش ادامه داد تا اینکه سرانجام اورژانس
رسید و ترتیب انتقال پیشرو به بیمارستان را دادند.
پنج دقیقه ای طول کشید تا فهمیدم چه اتفاقی افتاده. کمی خودم را جمع کردم.
دهنم طعم سورفاکتانت می داد. دهنم را شستم اما این طعم لعنتی انگار بخشی از دهنم
شده بود. به بیمارستان که رسیدم پرستار نسبتم را با پبشرو پرسید و شماره ی تماس
خانواده اش را خواست. دکتر که آمد خودم را معرفی کردم.
دکتر گفت: "تسلیت میگم. متاسفانه کاری از دستمون بر نیومد. وقتی دوستتون
رو به بیمارستان رسوندند بیست دقیقه ای از فوتشون گذشته بود!"
باورم نمی شد. پرسیدم: "چرا دکتر؟"
توضیح داد که آریتمی شدید قلب و دستی به شانه ام زد و دوباره تسلیت گفت و رفت.
از محوطه اورژانس بیرون دویدم. چند بار پشت هم عُق زدم. باران دیگر بند آمده بود.
کمی آنطرف تر خانواده ای با گل و شیرینی منتظر بودند. مادری با بچه ی تازه به
دنیا آمده اش از بیمارستان بیرون آمدند و با دست و سوت اقوامش مورد استقبال قرار
گرفت. همه شاد و خندان بودند. فقط کودک گریه میکرد. کم کم ابرها کنار رفتند و
رنگین کمانی در آسمان پیدا شد. صدای گریه ی بچه دائم توی گوشم بود ولی یک لحظه
گریه ی کودک قطع شد و بی دلیل به خنده تبدیل شد.
انگار خیالاتی شده بودم. صدای پیشرو را می شنیدم که در گوشم می گفت: "به
آن کودک نگاه کن دوست من! زندگی همواره در آغاز است!"
کمی آب به صورتم زدم و به داخل اورژانس برگشتم. رنگین کمان ناپدید شده بود و
آسمان آبی بود.
بخش دوم: (پیشرو)
یک ساعتی بود که شنا می کردیم. بیش از حد همیشه تپش قلب داشتم. از امیر علی
خواستم که تمرین را قطع کنیم. کنار آب نشستیم. صدای باران را می شد از پنجره ی
استخر شنید. یک لحظه سینه ام تیر شدیدی کشید.
امیر علی پرسید: "خوبی؟"
جواب دادم: "آره! یک لحظه سینه ام تیر کشید."
حوله ام را دورم پیچیدم و گفتم: "پاشو بریم لباس بپوشیم."
داشتیم به سمت رختکن می رفتیم که سینه ام درد شدیدتری گرفت و گفتم: "سینه
ام!" و همه چیز سیاه شد. صدای فریاد نامفهومی می شنیدم. انگار کسی داشت داد
می زد: "کمک!" کم کم سیاهی رو به روشنی رفت. احساس سبکی داشتم. امیر علی
را دیدم که در حال احیای تنفسی شخصی بود. یک نفر هم ماساژ قلب می داد.
پرسیدم :"کمکی از من بر میاد؟" اما کسی به حرفم توجهی نکرد. یک نفر
دیگر آمد و گفت: "به اورژانس زنگ زدم." امیر علی سرش را بالا آورد و عُق
زد. چهره ی مردی که بیهوش بود را دیدم. من بودم! ترسیدم. پیرمرد سفید پوش مهربانی
شانه ام را گرفت. لبخند زد و گفت: "در امانی پسرم! نگران نباش! فقط وقت سفرت
شده!" لبخندش آرامم کرد. امیر علی دوباره عُق زد. گریه اش گرفته بود. رفت
کنار دیوار نشست. پیرمرد گفت: "دوستت کمی ترسیده و هم خیلی ناراحت شده! اگر
می دانست جایی که می روی چقدر خوب است خوشحال می شد." هنوز گیج بودم. اورژانس
بالاخره رسید. جسمم را در برانکارد گذاشتند و به آمبولانس انتقال دادند. داشتم
امیر علی را نگاه می کردم. پیرمرد گفت: "بیا بریم. دوستت را در بیمارستان می
بینی!" نتوانستم در برابر نفوذ کلامش اطاعت نکنم. سوار آمبولانس شدیم. شوک
قلبی دادند.
پیرمرد گفت: "وقت سفر است!"
شحصی که شوک می داد می گفت: " فایده ای ندارد!" و باز شوک می داد!
به بیمارستان که رسیدیم،
دکتر جسم را معاینه کرد و گفت: "تمام!" و پرستاری که آنجا بود روی
جسمم ملحفه کشید!
حضور پیرمرد هر ترسی را از من دور کرده بود. احساس آرامشی می کردم که تا آن
لحظه به قبل هیچ وقت حس نکرده بودم.
امیر علی را دیدم که وارد اورژانس شد. اول با پرستاری که آنجا بود و سپس با
همان پزشکی که جسمم را معاینه کرده بود حرف زد. بهت زده بود! پزشک دستی به شانه اش
زد و رفت. امیر علی هم به بیرون از اورژانس دوید. به دنبالش بیرون رفتم. دوباره
داشت عُق می زد. باران هم دیگر بند آمده بود. داشتم امیر علی را نگاه می کردم که
صدای دست و سوت عده ای، نگاهم را به سمت صدا برگرداند. مادری با بچه ی تازه به
دنیا آمده اش بیرون آمده بود. همه می خندیدند اما کودک گریه می کرد. به سمت کودک
رفتم. صورتش را نوازش کردم. انگار مرا دید.
بهش لبخند زدم و گفتم: "ترسیدی کوچولو؟! نترس مرد کوچک! این دنیا پره از
چیزای قشنگ و خوب، که ازشون لذت ببری! فقط باید یاد بگیری چطوری ازشون استفاده
کنی! وقتی که بزرگ شدی به همه محبت هدیه بده تا زندگیت شادتر باشه آقا کوچولو!
آره! نترس دوست کوچیک من!"
کودک دستش را به سمت صورتم آورد. انگشتش را بوسیدم. شروع کرد به خندیدن. من هم
خندیدم.
پیرمرد دوباره به شانه ام زد و گفت: "وقتشه. دیگه باید بری!"
رنگین کمان زیبایی در آسمان بود. پیرمرد به رنگین کمان اشاره کرد و گفت:
"این رنگین کمان جاده ی تو به خانه ی جدیدت است. آنقدر برو تا به خانه برسی!
وقتی برسی خودت متوجه خواهی شد! من دیگه باید برم."
به سمت امیر علی رفتم. در گوشش گفتم: " به آن کودک نگاه کن دوست من!
زندگی همواره در آغاز است!"
به سمت رنگین کمان رفتم. پایم تا مچ فرو رفت. مثل مخمل نرم بود! راه افتادم. جلوتر
از از من یک مرغ جولا پرواز میکرد و آواز می خواند! آنقدر رفتم تا به باغی از گل
سرخ رسیدم. دری در میان گل ها بود که برایم باز شد. زیبایی را که میدیم باور نمی
کردم. نظیرش را حتی به خواب هم نمی دیم! عده ای برای استقبالم آمده بودند. همه شاد
و زیبا بودند. به هر کدام که می رسیدم تولدم را تبریک می گفتند! از شادی آنها من هم شاد شده بودم! خوشحال شده
بودم که آنجا خانه ی ابدی من است!
نوشته شده توسط مهیار ریاحی نیا.
سلاخی میگریست، به قناری کوچکی دل باخته بود.