گردو....شيکستم

 

از دور برايت دست تکان مي دهم.لبخند ميزني.لبخند ميزنم.باز مثل هميشه قند شادي ديدارت تو دلم آب ميشه.سلام.هنوز طوري نگام ميکني انگار خيلي کوچيکم.هنوز طوري کنارم مي ايستي تا راحت تر از بالا نگام کني.راست ميگي!!!تو بزرگ شدي و من هنوز سرگرم شادي کودک درونم هستم.راست ميگي.تو يه آدم بزرگي چون نگاهت رو دنيا ثابت مونده.تو آدم بزرگي چون هميشه خسته اي.آدم بزرگي.چون منو نميبيني...کاش من بزرگ نشم وکاشکي تو هم بچه بشي!بگذريم...کنارت قذم ميزنم.لبخند ميزنيم
بيا يه بازي بکنيم..ميخندي.هميشه به حرفام ميخندي...چه بازي؟
بازي؟زندگي خودش يه بازيه.ما هممون بازيگريم
ميگي:يه بازي که من رييس باشم
ميگم:بازي من رييس نداره
ميگي:يه بازي.که برنده اش من باشم
ميگم:براي برنده شدن تلاش کن!!!باز هم مثل هميشه.عشق برنده شدن.عشق بزگ بودن.عشق اولين بودن...گردو...شيکستم.چطوره؟
ميخندي.سر تکان ميدهي.شادي بازي تو دلم پر ميکشه.تو باز هم ميخندي.مسرورانه ميدوم.در چند قدمي ات مي ايستم.ميدونم ميخواي خودت شروع کننده بازي باشي.منتظر مي ايستم
گردو...شيکستم....قدم به قدم.لحظه به لحظه.رو در رو...نزديک ميشويم...گردو...شيکستم.و باز هم نزديک تر...گردو....و نزديک تر...شيکستم.آخر بازي نزديکه.ما هم به هم نزديکيم.اما...تو نگراني.نگاهم به نگاهت.نگاهت روي کفشهايمان ثابت مونده...اين قدم آخره.اين قدمو که برداري با قدم بعدي من برنده ميشم.آخ...سنگينيه پايت روي پايم حس ميکنم.به کفشم که زير پات خاکي شده نگاه ميکنم..ولي تو تقلب کردي
ميخندي.باز هم ميخندي.بهت ميگم:برنده شدن به هر قيمتي؟؟؟
باز طوري مي ايستي که بلند تر جلوه کني.تا بيشتر از بالا نگام کني
انگار قانون جنگل تنها دليل خنده براي تو ست...پام زير سنگينيه شکوه ننگين پيروزيت قفل شده...ولي آرام آرام بال هام از هم باز ميشن..بال ميگيرم.پرواز ميکنم...تو هم ديگه نميخندي...بهت زده به آغاز پروازم خيره شدي
بالا ميرم کمي بالا تر و باز هم بالا تر.ديگه از تو هم بلند ترشدم.حالا اين منم که از اوج نگات ميکنم
خداحافظ رفيق.فکر کنم خيلي بزرگ تر از اين باشم که باهات گردو شکستم بازي کنم.من بال ميگيرم ميرم..تو بمون با دلخوشي کاذب زندگيت..تو بمون با حسرت يک دل پاک که پر گرفت...راستي!!!!اين چندمين همبازيت بود که پرواز کرد؟؟؟

برداشته شده از يكي از نوشته هاي خانم الهام صادقي.

بچه هاي ما مي فهمند.

 

قسمت اول:

آدم وقتي فقير ميشه، خوبي هاش هم حقير ميشه. اما كسي كه زور داره يا زر داره، عيبش رو هنر مي بينند. چرند هاش رو حرف حسابي مي شنودند. آروغ هاي بي جا و نفرت بارش رو فلسفه و دانش و دين مي فهمند. حتي شوخي هاي خنگ و بي ربط او، از خنده حضار را روده بر مي كند.

ملت ها هم همينطورند.

قسمت دوم:

بزرگ ها كه فكر دارند بايد به چيز هاي بي خودي فكر كنند، بچه ها رو هم بايد اينجوري بار بيارند كه هر كاري ياد بگيرند، فقط فكر نكند.

چكار كنند؟ بايد كاري كنند كه عقلشان را از سرشان به چشمشان بيارند. چطوري؟

يعني چشمانت فقط كار كند، يعني گوشات فقط كار كند. چرا؟

براي اينكه چيز هايي كه پنهان مي كنند، نفهمي، براي اينكه آن كارهايي كه يواشكي و بي صدا مي كنند را نفهمي.

و آنها هر چه مي آرند و مي برند، هم پنهاني است، هم بي صدا!

اما بچه هاي ما، گربه سياه دزد را، كه از ديوار بالا مي آيد، از پنجره تو مي آيد، هم مي بينند، هم صداي پا هاي نرم و بي صداش را مي شنود.

حيوان ها سمعي- بصري بار مي آيند، فقط مي توانند ببينند و بشنودند. اما بچه هاي ما، همه چيز را مي فهمند! برق هوش را در چشمهاي تند بچه هاي حاشيه كوير نمي بيني؟

آري بچه هاي ما همه چيز را مي فهمند.

حتي جهان را، همه چيز جهان را، حركت همه چيز را، پوچي را، معني را، دنيا را، آخرت را، براي خود را، براي خلق را،براي خدا را، حتي شهادت را!!!

نوشته شده توسط دكتر علي شريعتي در كتاب از خاك به خاك.