بچه هاي ما مي فهمند.
قسمت اول:
آدم وقتي فقير ميشه، خوبي هاش هم حقير ميشه. اما كسي كه زور داره يا زر داره، عيبش رو هنر مي بينند. چرند هاش رو حرف حسابي مي شنودند. آروغ هاي بي جا و نفرت بارش رو فلسفه و دانش و دين مي فهمند. حتي شوخي هاي خنگ و بي ربط او، از خنده حضار را روده بر مي كند.
ملت ها هم همينطورند.
قسمت دوم:
بزرگ ها كه فكر دارند بايد به چيز هاي بي خودي فكر كنند، بچه ها رو هم بايد اينجوري بار بيارند كه هر كاري ياد بگيرند، فقط فكر نكند.
چكار كنند؟ بايد كاري كنند كه عقلشان را از سرشان به چشمشان بيارند. چطوري؟
يعني چشمانت فقط كار كند، يعني گوشات فقط كار كند. چرا؟
براي اينكه چيز هايي كه پنهان مي كنند، نفهمي، براي اينكه آن كارهايي كه يواشكي و بي صدا مي كنند را نفهمي.
و آنها هر چه مي آرند و مي برند، هم پنهاني است، هم بي صدا!
اما بچه هاي ما، گربه سياه دزد را، كه از ديوار بالا مي آيد، از پنجره تو مي آيد، هم مي بينند، هم صداي پا هاي نرم و بي صداش را مي شنود.
حيوان ها سمعي- بصري بار مي آيند، فقط مي توانند ببينند و بشنودند. اما بچه هاي ما، همه چيز را مي فهمند! برق هوش را در چشمهاي تند بچه هاي حاشيه كوير نمي بيني؟
آري بچه هاي ما همه چيز را مي فهمند.
حتي جهان را، همه چيز جهان را، حركت همه چيز را، پوچي را، معني را، دنيا را، آخرت را، براي خود را، براي خلق را،براي خدا را، حتي شهادت را!!!
نوشته شده توسط دكتر علي شريعتي در كتاب از خاك به خاك.
سلاخی میگریست، به قناری کوچکی دل باخته بود.