غمگین نامه!
انگار بزرگ شدم!
انگار بزرگ شدم!
تقدیم به دوست عزیزم" الف.ش" که پرسید چرا این روز ها کمتر می نویسی و تشویق به نوشتنم کرد:
یک روز خنک پاییزی بود. نسیم خنک و ملایمی می آمد که کم کم در تنش نفوذ کرده بود و باعث شده بود دستانش سرد شود. اما فکرش از همیشه گرم تر بود. در پارک منتظر بود تا کلاس دوستش تمام شود و با هم به خانه برگردند. این روز ها کارش شده بود تمرین صبر برای آینده و یکی از تمرین هایش همین بود که هفته ای یکی دو بار برای دیدن دوستش صبر کند.
سه بعد از ظهر بود. همانطور که مشغول تماشای بازی بچه ها بود بدون اینکه متوجه باشد غرق در افکار خود شده بود:
بار دوم که دیدش، برای اولین بار دلش رفت. چشم ها و خنده های با حجب و حیایش بود که دلش را ربوده بود. همان بار دوم بود که دوستش به مناسبت عید نوروز یک مجسمه ی کوچک حاجی فیروز به او هدیه داد. او نگران بود تا به خانه برسد بشکند. برای همین دوستش جامدادی اش را باز کرد و همه محتویاتش را توی کیف زنانه اش ریخت و حاجی فیروز کوچک را در جامدادی گذاشت و به او داد و گفت: "اینجوری دیگه نمیشکنه!" و پس دادن همین جامدادی بود، که بهانه ی دیدار سوم شد و حالا بیشتر از شش ماه از آن روز می گذرد.
روزی که بله را از دوستش گرفت دم دمای غروب، توی دریاچه قایق سواری می کردند.
پس ار آن شش ماه پرفراز نشیب با اتفاق های مختلف را گذراندند و می دانست راه پر فراز و نشیب تری در انتظارشان است. این که نمی دانست در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد باعث می شد اضطرابی دلچسب داشته باشد که سبب می شد با انگیزه ی بیشتری تلاش کند. سختی راه را خوب می شناخت و خود را خوشبخت می دانست که همراهی مناسب دارد و با این که عشق حلال مشکلات نیست این همراه سختی راه را کمی آسان میکند.
صدای بلند خنده ی پسر بچه ای از فکر بیرون آوردش. پدرش روی تاب هولش می داد و پسرک از ته دل می خندید. ساعتش را نگاه کرد. نزدیک پنج بود. دلش می خواست دوستش همیشه شاد باشد.
به گل فروشی نزدیک پارک رفت و سه گل سرخ خرید. اراده کرد محکم تر از همیشه باشد. تمام ترس هایش را از خود دور کرد و تصمیم گرفت بدون فکر به آینده تا می تواند برای دوستش بهترین باشد و خودشان را به خدا سپرد.
ساعت پنج عصر بود. دوستش را دید که با متانت همیشگی اش به آرامی به سمت او می آید. به هم که رسیدند لبخند زدند. گلها را به دوستش داد و گفت: "سلام."
نوشته شده توسط مهیار ریاحی نیا.
سرباز نیروی انتظامی بود. یک ماه از مدت آموزشش می گذشت. ساعت
نزدیک 12 شب بود که از اولین ماموریتش به خانه بر می گشت. قطار نسبتا خلوت بود.
سرش را به شیشه تکیه داده بود و فکر می کرد. غرق در رویاهای خودش بود که چشمش به
پسر بچه ی کوچکی افتاد که از شکاف صندلی دزدکی نگاهش می کرد. سرباز به پسرک چشمک
زد و پسرک سرش را پشت صندلی مخفی کرد. سرباز خندید و منتظر عکس العمل بعدی پسرک
شد. مدتی طول نکشید که پسرک سرش را بالا
آورد. این بار سرباز کلاهش را روی صورتش گذاشت و خودش را از نگاه پسرک مخفی کرد.
اینبار پسرک خندید. این بازی 5دقیقه ای ادامه پیدا کرد تا اینکه نه سر باز نه پسرک
خودشان را مخفی نکردند. سرباز لبخند زد. پسرک بی دغدغه خندید.
پسرک آمد و روی صندلی روبروی سرباز نشست و یواش خندید. دستش
یک فرفره بود. سرباز گفت: "چه فرفره ی قشنگی" و به فرفره فوت کرد. فرفره
که چرخید پسرک ذوق کرد.
سرباز پرسید: "چند سالته آقا کوچولو؟"
یکی یکی انگشتانش را باز کرد تا سه انگشتش باز شد و گفت:
"این سالمه!" و مشغول تماشای سرباز شد. پس از یک برسی مفصل پرسید:
"پس تفنگت کو؟"
- من که تفنگ ندارم!
- باتومت چی؟
سرباز با تعجب از شنیدن کلمه ی باتوم از یک پسر سه ساله
ناخوداگاه پرسید: "باتوم؟"
- آره از همون چوبا که باهش آدما رو می زنند.
- خب از اونا هم ندارم.
- پس تو چه جور پلیسی هستی؟
سرباز خندید و گفت: "خب من که پلیس نیستم."
- پس چی هستی؟
- سربازم.
- سرباز چیه؟
- یک چیزیه مثل همون پلیس.
- فرقشون چیه؟
صدای خانمی از صندلی جلو آمد که: "سامان آقا رو اذیت
نکن. بیا اینجا"
پسرک یواشکی گفت: "مامانمه. برمی گردم." 5 دقیقه
نگذشته بود که پسرک برگشت و نشست رو بروی سرباز. اما ساکت بود و حرفی نمی زد. این
بار سرباز شروع کرد: "فرفرت ر و میدی ببینم؟" پسرک با صدای یواش که مادرش
نشنود گفت: "شام رفته بودیم بیرون. پیتزا خوردیم. اونجا بهم دادند."
سرباز گفت: "پس هم شام خوردی هم فرفره گرفتی!" پسرک شانه اش را بالا
انداخت. دوباره یکم سرباز را نگاه کرد و گفت:
- قدم اندازه تو که شد می خوام پلیس شم!
- چرا؟
- می خوام ماشین پلیس سوار شم.
- چرا؟
- که دزد بگیرم.
- چطوری؟
- با باتوم و تفنگ. تازه الان هم اسباب بازیش رو دارم.
- پس الانش هم یک پا پلیسی!
ذوق کرد. گفت: "کلات رو میدی سرم کنم؟"
کلاه رو رو سر پسرک گذاشت. این قدر براش بزرگ بود که جلو
چشمش رو گرفت. رفت پیش مادرش و برگشت. گفت: "قول میدی فرفرم رو دور
نندازی؟"
- آره. ولی چرا؟
- می خوام بدمش به تو.
- راستکی؟
- آره. مامانم هم اجازه داد. میشه کلات مال من باشه؟
- نه. آخه اگه کلاه نداشته باشم دعوام می کنند.
- اگه دعوات می کنند نمی خوام.
کلاه رو پس داد. سرباز گفت: "هنوز فرفرت ماله منه یا
منم پس بدم؟" پسرک گفت: "نه مال خودت.من مامانم دعوام نمی کنه"
خواهر تقریبا ده ساله اش آمد و دستش رو گرفت گفت: "بیا بریم. این ایستگاه
باید پیاده شیم. از آقا خدافظی کن." باهم خیلی مردونه دست دادند و پسرک رفت.
خانم مسنی که تازه سوار قطار شده بود جای پسرک نشت. سرباز سرش را به شیشه تکیه
داده بود و دوباره غرق در افکار خودش بود. برای زندگیش برنامه ریزی می کرد. صدای
خانم مسن به خودش آوردش. شیشه آبی در دستش بود. به سرباز تعارف کرد و گفت:
"خیلی خسته و تشنه ای پسرم آب بخور." سرباز لبخند زد و تشکر کرد و گفت:
"ممنون. تشنه نیسم." خانم مسن گفت: "بخور پسرم. آب نطلبیده مراده.
دهن نخورده!" سرباز تشکر کرد و از آب خنک نوشید. خنک و گوارا بود. دلش تازه
شد. خانم مسن گفت: "الهی به مراد دلت برسی پسرم!" سرباز گفت: "دعام
کنید مادر." خانم مسن لبخند گرمی زد و گفت: "جوون های دل پاک به دعای
کسی نیاز ندارند خدا همیشه باهاشونه پسرم!" سرباز گفت: "از کجا معلوم که
دلم سیاه نباشه؟" خانم مسن لبخدی زد و گفت: "به سن من که برسی از چشم ها
می فهمی دل پاکه یا سیاه!"
شب که به خانه رسید همه خواب بودند. فرفره را فوت کرد و روی
میزش گذاشت. حرف های خانم مسن دلش را آرام کرده بود. خدا رو شکر کرد. کار های قبل
خوابش رو کرد. توی تختش خوابید. دوباره غرق در رویاهایش شد و در لبخند به خواب
رفت!
نوشته شده توسط مهیار ریاحی نیا.
تقدیم به تمام مهربانانی که عزیزی را از دست داده اند؛
بخش اول: (امیر علی)
چند دقیقه ای بود که تمرین تمام شده بود. کنار آب نشسته بودیم و صدای باران که
از پنجره ی استخر شنیده می شد را گوش می کردیم. گرم صحبت بودیم که چهره ی پیشرو
درهم کشیده شد و دستش را روی سینه اش گذاشت.
پرسیدم: "خوبی؟"
گفت: "آره! یک لحظه سینه ام تیر کشید!"
حوله اش را دورش پیچید و گفت: "پاشو بریم لباس بپوشیم!"
همانطور که به سمت رختکن می رفتیم روی زمین نشست و گفت: "سینه ام!"
و هیچ چیز دیگری نگفت!
تنش شروع به لریزدن کرد. ترسیدم! سراسیمه ناجی استخر را صدا کردم تا برای کمک
بیاید. نه نبض داشت نه تنفس! یکی از شناگران به اورژانس زنگ زد که فایده ای هم
نداشت. وقتی اورژانس آمد خیلی دیر شده بود. کمی خودم را جمع کردم و تنفس مصنوعی را
شروع کردم. ناجی هم ماساژ قلب را شروع کرد. ناجی پنج ماساژ قلب می داد و من دو
تنفس مصنوعی. بارها و بارها این سیکل را تکرار کردیم ولی انگار پیشرو خیال بازگشت
نداشت. همانطور که تنفس مصنوعی می دادم پیشرو مقداری سورفاکتانت و ترشحات مخاطی
بالا آورد که وارد دهن من شد. عُق زدم. کارم را از سر گرفتم اما دوباره عُق زدم.
گریه ام گرفت. کنترل خودم را از دست داده بودم و دیگر قادر به ادامه ی احیا نبودم.
ناجی ده دقیقه ی دیگر بدون کمک من به کارش ادامه داد تا اینکه سرانجام اورژانس
رسید و ترتیب انتقال پیشرو به بیمارستان را دادند.
پنج دقیقه ای طول کشید تا فهمیدم چه اتفاقی افتاده. کمی خودم را جمع کردم.
دهنم طعم سورفاکتانت می داد. دهنم را شستم اما این طعم لعنتی انگار بخشی از دهنم
شده بود. به بیمارستان که رسیدم پرستار نسبتم را با پبشرو پرسید و شماره ی تماس
خانواده اش را خواست. دکتر که آمد خودم را معرفی کردم.
دکتر گفت: "تسلیت میگم. متاسفانه کاری از دستمون بر نیومد. وقتی دوستتون
رو به بیمارستان رسوندند بیست دقیقه ای از فوتشون گذشته بود!"
باورم نمی شد. پرسیدم: "چرا دکتر؟"
توضیح داد که آریتمی شدید قلب و دستی به شانه ام زد و دوباره تسلیت گفت و رفت.
از محوطه اورژانس بیرون دویدم. چند بار پشت هم عُق زدم. باران دیگر بند آمده بود.
کمی آنطرف تر خانواده ای با گل و شیرینی منتظر بودند. مادری با بچه ی تازه به
دنیا آمده اش از بیمارستان بیرون آمدند و با دست و سوت اقوامش مورد استقبال قرار
گرفت. همه شاد و خندان بودند. فقط کودک گریه میکرد. کم کم ابرها کنار رفتند و
رنگین کمانی در آسمان پیدا شد. صدای گریه ی بچه دائم توی گوشم بود ولی یک لحظه
گریه ی کودک قطع شد و بی دلیل به خنده تبدیل شد.
انگار خیالاتی شده بودم. صدای پیشرو را می شنیدم که در گوشم می گفت: "به
آن کودک نگاه کن دوست من! زندگی همواره در آغاز است!"
کمی آب به صورتم زدم و به داخل اورژانس برگشتم. رنگین کمان ناپدید شده بود و
آسمان آبی بود.
بخش دوم: (پیشرو)
یک ساعتی بود که شنا می کردیم. بیش از حد همیشه تپش قلب داشتم. از امیر علی
خواستم که تمرین را قطع کنیم. کنار آب نشستیم. صدای باران را می شد از پنجره ی
استخر شنید. یک لحظه سینه ام تیر شدیدی کشید.
امیر علی پرسید: "خوبی؟"
جواب دادم: "آره! یک لحظه سینه ام تیر کشید."
حوله ام را دورم پیچیدم و گفتم: "پاشو بریم لباس بپوشیم."
داشتیم به سمت رختکن می رفتیم که سینه ام درد شدیدتری گرفت و گفتم: "سینه
ام!" و همه چیز سیاه شد. صدای فریاد نامفهومی می شنیدم. انگار کسی داشت داد
می زد: "کمک!" کم کم سیاهی رو به روشنی رفت. احساس سبکی داشتم. امیر علی
را دیدم که در حال احیای تنفسی شخصی بود. یک نفر هم ماساژ قلب می داد.
پرسیدم :"کمکی از من بر میاد؟" اما کسی به حرفم توجهی نکرد. یک نفر
دیگر آمد و گفت: "به اورژانس زنگ زدم." امیر علی سرش را بالا آورد و عُق
زد. چهره ی مردی که بیهوش بود را دیدم. من بودم! ترسیدم. پیرمرد سفید پوش مهربانی
شانه ام را گرفت. لبخند زد و گفت: "در امانی پسرم! نگران نباش! فقط وقت سفرت
شده!" لبخندش آرامم کرد. امیر علی دوباره عُق زد. گریه اش گرفته بود. رفت
کنار دیوار نشست. پیرمرد گفت: "دوستت کمی ترسیده و هم خیلی ناراحت شده! اگر
می دانست جایی که می روی چقدر خوب است خوشحال می شد." هنوز گیج بودم. اورژانس
بالاخره رسید. جسمم را در برانکارد گذاشتند و به آمبولانس انتقال دادند. داشتم
امیر علی را نگاه می کردم. پیرمرد گفت: "بیا بریم. دوستت را در بیمارستان می
بینی!" نتوانستم در برابر نفوذ کلامش اطاعت نکنم. سوار آمبولانس شدیم. شوک
قلبی دادند.
پیرمرد گفت: "وقت سفر است!"
شحصی که شوک می داد می گفت: " فایده ای ندارد!" و باز شوک می داد!
به بیمارستان که رسیدیم،
دکتر جسم را معاینه کرد و گفت: "تمام!" و پرستاری که آنجا بود روی
جسمم ملحفه کشید!
حضور پیرمرد هر ترسی را از من دور کرده بود. احساس آرامشی می کردم که تا آن
لحظه به قبل هیچ وقت حس نکرده بودم.
امیر علی را دیدم که وارد اورژانس شد. اول با پرستاری که آنجا بود و سپس با
همان پزشکی که جسمم را معاینه کرده بود حرف زد. بهت زده بود! پزشک دستی به شانه اش
زد و رفت. امیر علی هم به بیرون از اورژانس دوید. به دنبالش بیرون رفتم. دوباره
داشت عُق می زد. باران هم دیگر بند آمده بود. داشتم امیر علی را نگاه می کردم که
صدای دست و سوت عده ای، نگاهم را به سمت صدا برگرداند. مادری با بچه ی تازه به
دنیا آمده اش بیرون آمده بود. همه می خندیدند اما کودک گریه می کرد. به سمت کودک
رفتم. صورتش را نوازش کردم. انگار مرا دید.
بهش لبخند زدم و گفتم: "ترسیدی کوچولو؟! نترس مرد کوچک! این دنیا پره از
چیزای قشنگ و خوب، که ازشون لذت ببری! فقط باید یاد بگیری چطوری ازشون استفاده
کنی! وقتی که بزرگ شدی به همه محبت هدیه بده تا زندگیت شادتر باشه آقا کوچولو!
آره! نترس دوست کوچیک من!"
کودک دستش را به سمت صورتم آورد. انگشتش را بوسیدم. شروع کرد به خندیدن. من هم
خندیدم.
پیرمرد دوباره به شانه ام زد و گفت: "وقتشه. دیگه باید بری!"
رنگین کمان زیبایی در آسمان بود. پیرمرد به رنگین کمان اشاره کرد و گفت:
"این رنگین کمان جاده ی تو به خانه ی جدیدت است. آنقدر برو تا به خانه برسی!
وقتی برسی خودت متوجه خواهی شد! من دیگه باید برم."
به سمت امیر علی رفتم. در گوشش گفتم: " به آن کودک نگاه کن دوست من!
زندگی همواره در آغاز است!"
به سمت رنگین کمان رفتم. پایم تا مچ فرو رفت. مثل مخمل نرم بود! راه افتادم. جلوتر
از از من یک مرغ جولا پرواز میکرد و آواز می خواند! آنقدر رفتم تا به باغی از گل
سرخ رسیدم. دری در میان گل ها بود که برایم باز شد. زیبایی را که میدیم باور نمی
کردم. نظیرش را حتی به خواب هم نمی دیم! عده ای برای استقبالم آمده بودند. همه شاد
و زیبا بودند. به هر کدام که می رسیدم تولدم را تبریک می گفتند! از شادی آنها من هم شاد شده بودم! خوشحال شده
بودم که آنجا خانه ی ابدی من است!
نوشته شده توسط مهیار ریاحی نیا.
دستش را به شمشاد ها می کشید و درخت ها را می شمرد. 501، 502، 503، 504،...
تا مرکز شبانه روزی، 612 درخت وجود داشت که پنج شنبه صبح ها وقتی برای آموزش بچه های کار و خیابان، بد سرپرست و بی سرپرست به آنجا می رفت آنها رو می شمرد. نوازش شمشاد ها و شمارش درختان برایش سرگرمی ای بود که زمان پیاده روی را متوجه نشود. پارک زیبایی بود در یکی از جنوبی ترین نقطه های شهر که مرکز بهزیستی در انتهای آن قرار داشت.
به مرکز که رسید با اینکه او را می شناختند مثل همیشه خودش را معرفی کرد تا نگهبان اسمش را چک کند. در را که برایش بازکردند به سمت خوابگاه بچه ها رفت. کمی هم آنجا انتظار کشید تا نگهبان دیگری کلید های درب خوابگاه را آورد. یک بار دیگر هم خودش را برای نگهبان دوم معرفی کرد تا سرانجام اجازه ورود گرفت.
وارد خوابگاه که شد بچه ها مشغول تماشای تلویزیون بودند و متوجه حضور او نشدند. به آرامی روی مبلی که پشت بچه ها بود نشست و مشغول تماشای بچه ها شد. طولی نکشید که یکی از بچه ها متوجه حضورش شد و با سر و صدایی که راه انداخت بقیه هم او را دیدند و مثل همیشه از سر و کله اش آویزان شدند. همین محبت ناب و بی ریای بچه ها بود که هر هفته او را این همه راه تا آنجا می کشاند.
محمد حسین پرسید: "آقا دفتر نقاشی هایی که قول دادین رو اوردین؟"
جواب داد: :وای! ببخشید بچه ها! یادم رفت!"
محمد حسین لبش را آویزان کرد و رفت یک گوشه نشست. قهر کرد. معلوم بود که تو ذوق همه بچه ها خورده. حتی لب سبحان هم آویزان شده بود اما گفت:
"عیب نداره آقا. هفته بعد بیارین برامون."
"اینبار دیگه قول میدم یادم نره." بعد دستش را در کیفش برد و گفت:
"هی بچه ها اما انگار تو کیفم یک چیزایی دارم ها!"
علیرضا جلو آمد و پرسید: "چی آقا؟"
محمد حسین که هنوز همانجا نشسته بود زیر چشمی با اخم کیف را نگاه می کرد. انگار که منتظر معجزه باشد، دید که از کیفش چند دفتر نقاشی و مداد رنگی در آورد.
اولین دفتر را علی رضا گرفت. دومی را محمد حسین با شیرجه و بوسیدن او ازش گرفت. بقیه بچه ها هم با هیجان یکی یکی دفتر ها و مداد رنگیهایشان را گرفتند. سبحان که بزرگترین و آرام ترین پسر آن مرکز بود آخرین دفتر را هم گرفت و گفت: "می دونستم قولتون یادتون نمیره آقا!"
همه مشغول کشیدن نقاشی بودند که گفت: "پسرا الان مگه کلاس نداریم؟" همین سوال کافی بود که همه دفتر هاشون رو کنار بگذارند و در صف کلاس بایستند.
کلاس که تموم شد مثل همیشه دور هم نشستند و شروع به حرف زدن کردند. حرف ها به شغلی که دوست داشتند رسید.
هر کدامشان یک شغل دوست داشت. میلاد دوست داشت معلم بشود. علی اصغر پلیس، محمد حسین دکتر، علیرضا راننده کامیون. احمد می گفت می خواهم قاچاقچی بشوم و علی اصغر هم میگفت آنوقت من دستگیرت می کنم.
سبحان گفت: "آقا ما می خوایم خلبان جنگی شیم."
پرسید: "چرا خلبان جنگی؟ من که میگم خلبان هواپیماهای مسافر بری شو."
سبحان گفت: "نه آقا! آخه هواپیماهای جنگی خیلی سریعتر پرواز می کنند." و شروع کرد به دادن ججم زیادی از اطلاعات در مورد هواپیماهای جنگی.
گفت: "خب آره راست میگی. سریع ترند. اما خلبان های جنگی گاهی مجبور میشن آدم های زیادی رو با هواپیماشون بکشند."
سبحان سکوت کرد.
علی اصغر با ذوق کادویی که مادرش به او داده بود را نشان داد. گفت: "قراره چند وقت دیگه مادرم بیاد و من رو ببره.
احمد با کمی بدجنسی کودکانه گفت: "اون وقت دوباره ناهار نداری بخوری."
علی اصغر با عصبانیت و بغض گفت: "نخیرم. اصلا خودت قبل اینکه بیای اینجا چی می خوردی ناهارات رو؟ شام هم نداشتین تازه."
او که کمی اوضاع را ناجور می دید با صدای ملایم و با گله گفت: "بچه ها!!!"
علی اصغر که خشم همه صدایش را گرفته بود گفت: "تازشم مامانم دیگه کار پیدا کرده. از این به بعد کلی چیز خوشمزه می تونم بخورم. بیشتر از اینجایی که تو می تونی!"
احمد بدجنسی رو به نهایتش رسوند و گفت: "تو که اصلا نمی دونی بابات کجاست!"
اوضاع دیگه داشت خیلی ناجور میشد. قبل از اینکه علی اصغر بتواند جوابی بدهد، چند تا دست محکم زد و گفت: "خب بچه ها فکر می کنید دیگه چی تو کیفم میشه پیدا کرد؟"
یک کارتون خریده بود. می خواست هفته ی دیگه به بچه ها بدهد. اما برای اینکه سر و صدا را بخواباند و از دعوای احتمالی پیشگیری کند مجبور شد همین هفته کارتون را نشانشان دهد.
میلاد کارتون رو به سرعت گرفت و در دستگاه گذاشت. همه توجه ها به کارتون جلب شد. احمد و علی اصغر هم فارغ از حرف هایی که به هم زده بودند مشغول تماشا شدند.
اوضاع که آرام شد متوجه شد سبحان میان بچه ها نیست. بدون اینکه از کسی چیزی بپرسد به دنبال سبحان گشت و بالاخره وقتی در کمد رخت خواب ها را باز کرد در حال گریه پیدایش کرد.
گفت: "سبحان؟! تو کمد چیکار می کنی؟! گریه می کنی؟!"
- آره آقا گریه می کنیم.
- خب چرا تو کمد گریه می کنی؟
- آخه آقا جای دیگه نداریم که گریه کنیم!
- خب می خوای بیای بغل من گریه کنی؟
- یعنی میشه آقا؟!
- معلومه که میشه! چرا نشه؟ بدو بیا!
دستش رو باز کرد و سبحان خودش را محکم به بغل او انداخت و شروع به گریه کرد.
- مرد! خلبان جنگی که گریه نمی کنه!
همینجور که گریه می کرد گفت: "نه آقا. می خوایم خلبان هواپیمای مسافر بری باشیم."
- جدی؟ چرا؟ هواپیماهای جنگی که سریع ترند.
- بله آقا. اما ما نمی خوایم مامان بابای کسی رو بکشیم.
همانطور که سبحان را بغل کرده بود خودش هم بغضش گرفت. و صبحان را محکم تر بقل کرد.
- حالا چرا گریه می کنی؟
- آخه آقا شنبه می خوان ما رو بفرستند یک جای دیگه.
- خب اینکه گریه نداره پسر.
- داره آقا. ما اینجا رو دوست داریم. اینجا شما میاین. آقا داوود میاد. خاله الناز میاد. خانم بیگی میاد.
- خب آره. اما اونجا هم که بری دوستای جدید پیدا می کنی. تازه یک عالمه آدم دیگه مثل من و بقیه که گفتی میان پیشت.
- راست می گید آقا؟
- سبحان؟ من تا حالا بهت دروغ گفتم؟ حالا بسته دیگه گریه نکن.
آب بینیش را حسابی بالا کشید و گفت چشم. هنوز تو بغل هم بودند که گفت: "سبحان؟ تو اومدی بغل من گریه کردی حالا من کجا برم گریه کنم؟"
صبحان از بغلش بیرون آمد و روبرویش نشست و مثل خودش که دستش را باز کرده بود، دستش را برایش باز کرد و گفت: "آقا شما هم بیاین تو بغل ما گریه کنید."
صبحان رو محکم بغل کرد و گفت: "به جای گریه بیا بریم کارتون ببینیم."
کارتون که تمام شد با تک تک بچه ها خداحافظی کرد. سبحان محکم تر از همیشه بغلش کرد و گفت: "آقا ما دیگه نمی بینمتون؟"
گفت: "نمی دونم شاید. شاید هم دوباره هم رو ببینیم. آدم که کف دستش رو بو نکرده!"
سبحان کف دستش را نگاه کرد و با تعجب پرسید: " آدم کف دستش رو بو نکرده؟"
لبخند زد. گفت: "هیچی. ولش کن پسر." مکثی کرد و دوباره شروع کرد: "آره. ولی حتما هم رو یک روزی می بینیم. نمی دونم کی؟ چه جوری؟ ولی بالاخره هم رو می بینیم."
سبحان خندید.
از خوابگاه که بیرون آمد دلش گرفته بود.
نه شمشاد ها را نوازش می کرد نه درختان را میشمرد. داشت فکر می کرد که ای کاش کمد اتاقش آنقدر بزرگ بود که گاهی که دلش مثل دل سبحان می گرفت، روزهایی مثل امروز می توانست برود توی کمدش قایم شود و گریه کند. بدون اینکه صورتش را به بالشش فشار دهد، گریه کند و آرام شود. بی ترس از اینکه کسی ببیندش.
پنج شنبه بعد که به مرکز رفت، دید سبحان نیست. علی اصغر هم نبود. با خودش گفت: حتما الان پیش مادرش خوش حال است. سبحان چی؟ خدا کند که او هم خوشحال باشد و از ته دل آرزو کرد که ای کاش روزی با هواپیمایی که سبحان خلبانش باشد به مسافرت برود.
نوشته شده توسط مهیار ریاحی نیا.
همه ی آدمها می تونند به یك صورتی سعی كنند كه عاشق باشند!
چون فقط عشقه كه جلوی جنگ و نفرت و گرفتاری و بدبختی رو میگیره!
درسته كه این حرف تعقل به نظر نمیاد! اما آدم می تونه مقدماتش رو فراهم كنه!
یعنی روحش رو تلطیف كنه!
روح رو تلطیف كردن یعنی اینكه اول از همه نفرت رو بریزه بیرون. از كسی بدش نیاد و اگر كسی باهاش دشمنه برای دشمنش دلسوزی كنه. نه نفرت. نه اینكه دلش بخواد اون رو از زمین خدا بر داره! دلش بخواد واقعا خدا اونو هدایت كنه.
بیاین با استفاده از همین جمله های ساده، خانه تكانی هایمان كه تمام شد دل تكانی كنیم.
یك دل تكانی درست و حسابی!
***سال نو بهانه ی خوبیه***
سال نو به همه ی مهربانان دنیا مبارك!
اسفند ماه بود! نزديك غروب، خيابان جمهوري!
پياده رو پر بود از آدمهاي جور واجور كه براي خريد سال نو آمده بودند و هر كدام همراه چند كيسه در دست، از اين مغازه به مغازه ي ديگر مي رفتند.
من رفته بودم اما كافه نادري را ببينم.

دست فروش ها بساط كرده بودند.
يكي فيلم هاي برنده شده در مراسم اسكار امسال را مي فروخت. يكي ديگر آجيل سال نو. ديگري خيار و هويج پوست مي كند و تبليغ پوست كني كه مي فروخت را مي كرد.
آنطرف پسري نشسته بود. شايد 12 ساله!
اگر كسي مي خواست مي توانست با ترازويش وزنش كند و به اين ترتيب پولي بگيرد ولي هيچ كس اين را نمي خواست. همه به فكر خريد سال نويشان بودند. پسرك هم آرام نشسته بود و مشق مي نوشت.
هنوز كافه نادري را پيدا نكرده بودم.
از پل حافظ گذشتم. ماشين ها پشت چراغ قرمز ايستاده بودند و بوق مي زدند.
پدرم پيش ترها از كافه نادري برايم گفته بود كه با مادرم آنجا را پاتوق كرده بودند. مادرم هم هميشه از بوي قهوه اي كه آنجا مي پيچيد تعريف كرده بود و پيراشكي خسروي كه مي خريدند و با خود مي بردند.
شايد اين شنيده ها باعث شده بود كه آن روز بروم بين آن همه شلوغي. يا شايد هم پيشنهاد دوستم و يا هر دو دست به دست هم داده بودند كه بر آن شوم كه كافه نادري را براي يك بار هم كه شده ببينم.
داشتم از جلوي يك نمايندگي محصولات سوني رد مي شدم كه متوجه شدم يك بخش از كارتوني كه خيلي دوست دارم، در يك تلويزيون خيلي بزرگ يا به قول خودشان السيدي يا پلاسماي 52 اينچ يا چه مي دانم يك سينماي خانگي، در حال پخش است.
من اين كارتون را در تلويزيون 29 اينچ خانمان ديده بودم. شايد هم يك بچه، در يك تلويزيون 21 اينچ و يا شايد يك تلويزيون 14 اينچ سياه و سفيد ديده باشد. حتي شايد بچه اي اصلا در خانشان تلويزيون نداشته باشد كه بتواند اين كارتون را ببيند و بعضي هاي ديگر هم كه اصلا خانه اي ندارند!
كمي كه بيشتر رفتم بوي قهوه به مشامم خورد. يعني اين همان بوييست كه مادرم با آنهمه لذت تعريف مي كرد؟!
هر چه جلو تر ميرفتم بو غليظ تر ميشد و سرانجام ديدم بله. اين همان بوست كه مادرم دوستش مي داشت. يك در چوبي كه سردرش خيلي ساده و درشت نوشته بود؛ رستوران و كافه نادري.
در را كه باز كردم، تلفني قديمي بوي قهوه را از يادم برد. تلفن عمومي سكه اي!
از همان ها كه يك سكه 5 توماني مي انداختيم تويش و هر چه مي خواستيم حرف ميزديم و آخر سر هم اگر كمتر از 5 تومان حرف زده بوديم بقيه پولمان را برايمان پايين مي انداخت و از جاي مخصوص اين كار برش مي داشتيم.
تلفن عمومي هايي با اين سبك را به كل از ياد برده بودم. جالب اينكه اين تلفن قديمي سالم بود و كار مي كرد. حيف كه سكه 2 توماني يا 5 توماني نداشتم. حتي 10 توماني! اگر نه حتما به جايي زنگ مي زدم. احتمالا 119!
وقتي وارد كافه شدم يك لحظه فكر كردم وارد ايوان خانه ي پدربزرگم شدم.
صندلي هاي قهوه اي و چوبي!

همان هايي كه در بچگي براي كمك به پدربزرگم با شلنگ رويشان آب مي پاشيدم تا تميزشان كنم و پدر بزرگ مي گفت: "نبايد به اين ها آب بزني پسر جان! باد مي كنند." و خودش با دستمال نم داري صندلي ها را تميز ميكرد.
كادري كه آنجا را اداره مي كردند، از مديريت گرفته تا پيشخدمت ها همه مو سفيد بودند.
گمانم همان هايي بودند كه ساليان پيش براي پدر و مادرم قهوه مي آوردند و امروز هنوز آنجا كار مي كنند.
كنار پنجره ي چوبي كه پرده اي قرمز آن را مي پوشاند نشستم. پرده جمع شده بود و مي توانستم يك حياط پر از درخت را ببينم.
واقعا زيبا بود. بهارش فكر مي كنم زيبا تر باشد.
ايوانش اما خالي بود. مادرم گفته بود: ايوانش پر از شمعداني بوده! شايد چون زمستان بود ايوانش خالي بود و بهار كه ميشد، دوباره شمعداني ها را مي چيدند در ايوان. كاش در اين باره از آن پيشخدمت مو سفيد مهربان و كمي هم شايد بداخلاق مي پرسيدم.
بد اخلاق كه نه!
اول فكر كردم به خاطر سنش بي حوصله است. پيش داوري كرده بودم. شوخي مي كرد.
پشت يك ميز شش نفري نشسته بودم. دعوايم كرد كه: "برو پشت يك ميز كوچك تر بشين." جا خورده بودم. حرفش را گوش كردم ميزم را عوض كردم. اما باز هم ميزي كنار پنجره را انتخاب كردم. اينبار گفت: "حالا شدي پسر خوب!"
خنده ام گرفت. او هم خنديد.
كاش مي دانستم پدر و مادرم معمولا پشت كدام يك از اين ميز ها مي نشسته اند. حتما يكي از همين ميزهاي كنار پنجره مي نشستند و مادرم ايوان پر از شمعداني را نگاه مي كرده، پدرم را هم! اما پدر فقظ مادرم را نگاه مي كرده. هيچوقت در اين باره حرف نزدند ولي يقين دارم!
باز بوي قهوه آمد.
خانم و آقاي پا به سن گذاشته ي ميز كناري، قهوه سفارش داده بودند و داشتند با يك تكه كيك اسفنجي مي نوشيدند و مي خوردند و به هم نگاه مي كردن و كيف هم را مي كردند.
اين را از لبخند و نوع نگاهشان فهميدم.
انگار همين امروز بوده كه با هم آشنا شده بودند. شايد هم آمده بودند خاطره ي روزي كه اول بار آمده بودند آنجا را زنده كنند. روزي كه شايد مربوط به چهل سال پيش بوده!
هر چه كه بود باعث شد مطمئن شوم كه اگر عشق عشق باشد هيچوقت تبديل به عادت نمي شود و هميشه تازه مي ماند. حتي بعد از تقريبا 40 سال!
بين قهوه، چاي با ليمو و بستني؛ چاي با ليمو را دوست تر داشتم. چاي با ليمو خواستم با يك كيك اسفنجي. تا چاي را بياورند مشغول به تماشاي اطراف شدم.
چه قدر ساده بود و همين سادگي چه قدر زيبا!
برخي داشتند بستني مي خوردند. بستني در ليوان هاي ساده! همان ليوان هاي شيشه اي كه پايينشان 6 مربع كوچك با يك ضلع خميده در بالا داشت. آن روزها در همه ي خانه ها از همين ليوان ها بود!
يادتان هست؟
چاي را در يك قوري استيل آوردند برايم.

يادم هست كه هر وقت سرما مي خوردم و به سرفه مي افتادم، مادربزرگ در قوري شبيه به همين قوري كه در جلويم بود – چرا شبيه؟! – درست در همين قوري برايم گل گاو زبان دم ميكرد و مجبورم مي كرد بنوشم و من هم اطفار مي آمدم كه نمي خورم. هميشه هم آخر به زور قند و آب نبات مي خوردم. انصافا بدمزه هم نبود. نمي دانم چرا ادا در مي آوردم كه دوست ندارم. شايد براي همان قند و آب نبات بود.
چاي را مي نوشيدم و نگاه مي كردم.
انگار نه انگار كه اينجا تهران است، سال 1387 و در بيرون از اينجا چه هم همه اي! فقط آرامش بود و مو سفيداني كه به مشتريان سرويس مي دادند. حتي با بارخي از مشتريان كه جوان هم بودند و آنجا را پاتوق داشتند مي نشستند سر ميز؛ مي گفتند و مي خنديدند.
راستش به آنها حسوديم شد. دلم مي خواست آن پيشخدمت مو سفيد به ظاهر بد اخلاق هم، مي آمد كنار من مي نشست و از روزهايي كه كافه نادري يكي از بهترين هاي شهر بود – هر چند هنوز هم فكر مي كنم باشد - تعريف مي كرد.
شايد اگر مي خواستم قبول ميكرد. من رويش را نداشتم كه بخواهم.
چاي و كيكم رو خوردم و از كافه بيرون آمدم. خيلي طول نكشيد كه خودم را در خيلي از جمعيت كه نمي دانم در دل هر كدام چيست يافتم و باز هم تنه هايي كه گاه به من مي خورد و در اثر ضربه چشم در چشم مي شديم و هيچ به هم نميگفتيم و به مسيرمان ادامه مي داديم.
اگر امروز چهل سال پيش بود چگونه بود؟
اگر چهل سال پيش شانه ام با شانه ي كسي برخورد مي كرد باز هم فقط چشم در چشم هم نگاه مي كرديم و از هم عبور مي كرديم يا به هم سلام مي كرديم و كمي با هم حرف مي زديم. شايد هم اصلا شانه اي به شانه اي نمي خورد. مگر آن روز ها چه قدر جمعيت داشت تهران؟!
تا اون روز فكر نكرده بودم تهران چهل سال پيش چه گونه بوده؟
همه جايش مثل كافه نادري دلنشين بود؟
كافه نادري هماني بود كه چهل سال پيش، فقط شمعداني هايش نبود كه شايد بهار كه بيايد آنها هم باشند! اگر تهران هم مثل چهل سال پيش بدون تغيير مانده بود، امروز همين قدر دوست داشتني بود؟ اين شهر شلوغ و پر سر و صداي امروز كه اين همه دوستش دارند!
كاش چهل سال پيش تهران را ديده بودم.
كاش چهل سال بعد تهران براي بچه هايمان هنوز قابل زندگي باشد.
من امروز رفتم كافه اي كه پدرم ميرفته را ديدم. پسرم كجا مي رود؟
شايد كافه هنر! هه!
نوشته شده توسط مهيار رياحي نيا.
بالاخره صبح شد. شب خيلي خيلي طولاني بود.
پسر مجبور بود براي انجام كاري از خانه بيرون برود. مادر برايش صبحانه آماده كرده بود ولي پسر ميلي نداشت و چيزي نخورد. بدون خوردن صبحانه مادرش را بوسيد و پريشان خاطر و غمزده، غمش را پنهان كرد و از خانه بيرون زد.
فكر هاي مختلف مغز پسر را آزار مي داد. خسته و پريشان بود به ناچار در قطار، كتابي را كه دوست داشت و هميشه با اشتياق مي خواند از كيفش در آورد تا به كمك آن فكر ها را از سرش برهاند.
اما كتاب هم كمك نكرد!
لحظه اي بعد پسر به خودش آمد و ديد كه با تلفن همراهش با دختر حرف مي زند و از دختر مي خواهد امروز با هم ديداري داشته باشند.
و دختر قبول كرد.
پسر سرش را به شيشه درب قطار چسبانده بود و با چشمان بسته فكر مي كرد كه چه كار بايد بكند؟ چه بگويد؟
اما هر چه فكر مي كرد بيشتر متوجه مي شد كه واقعا نمي داند چه كار بايد بكند!
پسر غرق در فكر بود كه با صداي پيرمردي كه مي گفت: "خدا محتاجتان نكند، خدا مريضتان نكند، خدا غمگينتان نكند." از فكر بيرون آمد.
دستش را در جيبش كرد و به صورت تصادفي پول را از جيبش بيرون كشيد. يك اسكناس 500 توماني بود، په پير مرد داد و با صداي گرفته گفت: "دعايمان كن پدر جان!"
پسر از قطار پياده شد و بي توجه به محيط اطرافش به راه افتاد، هر چند وقت يكبار شانه اش به شانه كسي برخورد مي كرد و لحظه اي از فكر بيرون مي آمد.
يك بار در دل به خود گفت: "هر كدام از اين افراد هم، حتما در دل دنياي از اسرار و غم ها و شادي ها دارند كه فقط خودشان مي دانند و خدايشان! و بقيه همه بي خبرند"
پسر بعد از ساعتي دختر را ديد و به هم لبخند زدند. ساعاتي را با هم بودند.
حرف زدند، فكر كردند، گريه كردند، خنديدند، به شوخي بر سر و كله هم كوبيدند، بغض كردند و باز لبخند زدند و باز بغض كردند و سر انجام لحظه خداحافظي رسيد. هر دو غمزده بودند، شايد هرگز اينقدر غم زده نبودند. پسر مي گفت: "هميشه از خداحفظي متنفر بودم چه برسد به همچين خداحافظي اي!" و دختر سكوت كرده بود.
و سرانجام خداحافظ!
همه چيز تمام!
پسر دوباره تنها و اينبار غمزده تر در كوچه ها پياده به راه افتاد و با خود به دفتري فكر مي كرد كه هيچگاه كامل نشد.
فرداي آن روز، پسر دوباره تمام راهي را كه ديروز با دختر پيموده بود اينبار تنها و دلتنگ و با چشمي مرطوب، قدم زد و فكر مي كرد كه:
اكنون دختر در چه حالي است؟!
نكند كه لبخند زيبايش محو شده باشد؟
نكند چشمان شادابش غم زده باشد؟
و شعري را كه دختر دوست داشت براي خود مي خواند:
عشق عشق مي آفريند
عشق زندگي مي بخشد
زندگي رنج به همراه دارد
رنج دلشوره مي آفريند
دلشوره جرات مي بخشد
جرات اعتماد به همراه دارد
اعتماد اميد مي آفريند
اميد زندگي مي بخشد
زندگي عشق مي آفريند
عشق عشق مي آفريند.
و باز به خود مي گفت: "هميشه از خداحافظي متنفر بودم! از خداحافظي متنفر بودم! از خداحافظي متنفر بودم!"
نوشته شده توسط مهيار رياحي نيا.
رويا! آرزو! خيال!
اينها شايد در نگاه اول تنها يك كلمه به نظر برسند اما واقعا مي توان از اين كلمات به راحتي عبور كرد؟!
نمي دانم!
شايد به نظر بعضي افراد رويا داشتن فقط و تنها يك كار احمقانه باشد! و شايد اين جمله هم براي شما آشنا باشد:
"كه چي؟! ساعت ها نشستن و فكر كردن در مورد چيزي كه وجود خارجي ندارد!"
شايد هم حق با آنها باشد. ولي من هرگز اينگونه فكر نمي كنم.
باور دارم كه اگر در دل، واقعا رويايي وجود داشته باشد و به آن رويا اعتقاد داشته باشيم بي شك سرانجام روزي به آن رويا دست خواهيم يافت.
شما چه فكر مي كنيد؟
حقيقت گرا نيز گاه به رويا گرفتار مي آيد
روياي حياتي ديگر
حياتي صلح آميز تر
حياتي كه سر آغاز شدن دارد
حياتي دگرگون شده
و رويايي به مثابه حقيقت
و قطراتي كه سنگ را تواند سفت.
حقيقت گرا دگر باره
به واقعيت باز مي آيد به هشياري
تا رويايش را بشناسد
تا بتواند همچنان
مسافر نيكبخت رويا ها باشد.
نوشته شده توسط مهيار رياحي نيا، شعر از مارگوت بيگل در كتاب چيدن سپيده دم.
حتما تا به حال بار ها شنيده ايد كه؛
آقا يك فال بخر! آقا اين شاخه گل رو براي خانم بخريد! خانم تروخدا اين آدامس رو بخريد! آقا اجازه بديد كفشتون رو واكس بزنم و خيلي التماس هاي بچگانه ي ديگر...
حتما فهميديد كه مي خواهم برايتان از چه بنويسم. اما صد افسوس كه بزرگتر ها هرگز نمي فهمند كه اين چه قدر مهمه! حتي اگر برايشان تا خود صبح هم توضيح بدهم باز هم نمي فهمند و حرف خودشان را خواهند زد.
خيلي غم انگيزه اما كار زيادي از دستمان بر نمي آيد جز اينكه يكي از كالاهاي يكي از اين هزار ها بچه را بخريم.
خيلي وقت ها شده كه از من پرسيده اند كه چرا هميشه از اين بچه ها خريد مي كني؟
چرا جورابي را مي خري كه تنها در كمتر از يك بار پوشيدن سوراخ مي شود؟
چرا آدامس يا بيسكويتي را كه نمي شود از ماندگي زياد جويد را مي خري؟
چرا بالاي يك تكه كاغذ بي ارزش پول مي دهي؟
و ...
جوابش خيلي خيلي ساده است. اما محال است كه آدم بزرگها بتوانند بفهمند چرا؟
دليل از اين ساده تر كه وقتي همسن اين بچه ها بوده ايم در خانه پيش پدر مادرمان در جايي گرم به بازي و لذت بردن مشغول بوده ايم؟
مگر اين بچه ها دوست نداشتند كه به مانند قديم ما، در پيش خانواده هايشان بچگي خود را بگذرانند؟
حد اقل با خريد سه جفت جوراب پرپرك مي تونيم كمك كنيم اين بچه ها زود تر اجناسشان رو بفروشند و بيشتر در اين كوچه هاي نا امن باقي نمانند هرچند واقعا معلوم نيست كه جايي كه مي روند امن تر باشد يا نه؟!
بار ها چه ظلم هايي را به اين بچه هاي معصوم نديده ام كه شايد شنيدن فحش و كتك خوردن كمترينشان باشد.
معصوم؟
گاها شنيده ام كه مي گوييند: "اين بچه ها معصومند؟ اين ها اين قدر مار خورده اند كه افعي شده اند. مارمولك تر و پدر سوخته تر زا اينان فقط خودشانند."
اما واقعا اين طفلي ها مگر چه قدر سن دارند؟ كدام بچه را مي شناسيد كه در اين سن دوست داشته باشد در هواي سرد در خيابان ها پرسه بزند و التماس اين و آن كند و فحش بشنود و كتك بخورد و گاهي حتي...
واي خداي من!!!
ديگر نمي دانم چه بنويسم و چه كار كنم؟!
فقط مي خواستم در آخر خواهشي كنم. اگر اين بار يكي از اين بچه ها دنبالتان راه افتاد و خواهش كرد چيزي ازش بخريد، فقط يك بار به چشمانش نگاه كنيد و خودتون خواهيد ديد كه او فقط يك بچه است كه توي دلش هيچ چيز بدي نيست و فقط به هر دليل نامعلومي كه واقعا ما ازش بي خبريم مجبور به انجام اين كار شده است.
پس دستتان را در جيبتان بكنيد و با احترام به اين بچه ها (آخر اينان كه گدا نيستند!) تا جايي كه در توانتان هست از او خريد كنيد.
اين فقط يك خواهش بود.
و اگر در انجام كارتان ريا نباشد و فقط به خاطر نفس خوب عمل باشد مطمئن باشيد روزي در يك جايي، پاداش اين كارتان را خواهيد گرفت.
نوشته شده توسط مهيار رياحي نيا.
بچه ها به شوخي، قورباغه ها رو با سنگ مي زدند. اما قورباغه ها جدي، مي مردند.
بچه ها خواهش مي كنم هيچوقت قورباغه ها رو با سنگ نزنيد. خواهش مي كنم. اين خيلي مهمه! خودتون كه سرتون به حسابه؟!
نوشته شده توسط مهيار رياحي نيا.
بي شك صمد بهرنگي يكي از بچه ترين نويسنده هاي ايران و حتي جهان بوده كه متاسفانه شايد اين روز ها، كمتر كسي آثار گرانبهاي اين نويسنده شيرين قلم را خوانده باشد.
الدوز و كلاغ ها، الدوز و عروسك سخنگو، پسرك لبو فروش، كچل كفتر باز، سرگذشت دانه ي برف، دو گربه روي ديوار و نوشتار هاي با ارزش ديگر كه هركدام جاودانه هستند و حاوي ارزش هاي فراوان كه مطالب بسيار مهمي را براي بچه ها بازگو مي كنند.
مي خواستم از بچه هايي كه رد پاي بچگي را مي خوانند خواهش كنم كه اگر تا به امروز داستان هاي اين نويسنده توانا را نخوانده اند در اولين فرصت كتاب «قصه هاي بهرنگ» را تهيه كرده و بخوانند. در ضمن اين را بگويم كه آدم بزرگها و همين طور بچه هايي كه از نظر سني هنوز بچه هستند ولي بزرگ شده اند اجازه ندارند تا اين داستان ها را بخوانند مگر خود را اصلاح كنند.
نوشته اي از دلم براي آقاي صمد بهرنگي:
آقاي بهرنگي عزيز به خودم مي بالم كه داستان هاي شما را خوانده ام گيرم اين به خود باليدن هم از سر بزرگ شدن باشد ولي قول مي دهم كه تمام سعيم را بكنم تا دوباره بچه شوم.
راستي دلم براي الدوز و ياشار خيلي تنگ شده و خيلي نگرانشانم هرچند كه حتما كلاغ ها و عروسك ها حواسشان به آنها هست و حسابي خوش و خرم هستند.
راستش دلم براي ننه ي ياشار هم خيلي مي سوزد آخه خيلي ننه دوست داشتني اي بود حقش نيست تنها بماند حتما ياشار خيلي زود به نزدش بر مي گردد.
آقاي بهرنگي عزيز چه قدر حيف كه اينقدر زود از پيش ما رفتيد. خيلي دلم مي خواست كتاب «كلاغ ها، عروسك ها و آدم ها» را هم مي نوشتيد اما خب گاهي از حكمت كارهاي خدا نمي شود سر درآورد.
خدايا از تو سپاسگذارم. همين طور از تو آقاي صمد بهرنگي عزيز.
احمد شاملو در باره مرگ صمد بهرنگي چنین مي گويد:
آنچه مرگ صمد را تلخ تر مي كند از دست رفتن موجدي يكانه است. مرگي كه به راستي ايجاد خلا مي كند.
شهري است كه ويران مي شود، نه فرو نشستن بامي، باغي است كه تاراج مي شود. نه پرپر شدن گلي. چلچراغي است كه در هم مي شكند، نه فرو مردن شمعي و سنگري است كه تسليم مي شود، نه از پا افتادن مبارزي!
صمد چهره حيرت انگيز تعهد بود. تعهدي كه حق مي يابد با مصاف غول و هيولا توصيف شود.
داستاني از صمد بهرنگي:
خيلي دلم مي خواست يك از داستان هاي آقاي بهرنگي رو در ردپاي بچگي بنويسم. كوتاه ترين داستاني كه از ايشان خوانده ام و مي شود در اينجا نوشت «سرگذشت يك دانه ي برف» بود كه البته داستان هاي بسيار زيباتري هم نسبت به اين داستان بود ولي به همان دليلي كه گفتم اين داستان رو انتخاب كردم.
گيرم اين داستان يكي از ساده ترين داستان هاي ايشان است.
مي دونم كه لذت مي بريد.
سرگذشت يك دانه برف
يك روز برفي پشت پنجره ايستاده بودم و بيرون را تماشا مي كردم. دانه هاي برف رقص كنان مي آمدند و روي همه چيز مي نشستند. دانه ي بزرگي سمت پنجره مي آمد. دستم را از پنجره بيرون بردم و زير دانه ي برف گرفتم. دانه آرام كف دستم نشست. چقدر سفيد و تميز بود! چه شكل و بريدگي هاي منظمي داشت! زير لب به خودم گفتم: "كاش اين دانه ي برف زبان داشت و سرگذشتش را برايم مي گفت!"
در اين وقت دانه ي برف صدا داد و گفت: اگر دوست داري بداني سرگذشت من چيست، گوش كن تا برايت تعريف كنم:
من چند ماه پيش قطره ي آب بودم. توي درياي خزر بودم. همراه ميليارد ها ميليارد قطره ديگر اين ور و آنور مي رفتم و روز مي گذراندم. يك روز تابستان روي دريا مي گشتم. آفتاب گرمي مي تابيد. من گرم شدم و بخار شدم. هزاران هزار قطره ي ديگر هم با من بخار شدند. ما از سبكي پر در آورده بوديم و خود به خود بالا مي رفتيم. باد دنبالمان افتاده بود و ما را به هر طرف مي كشاند. آنقدر بالا رفتيم كه ديگر آدمها را نديديم. از هر سو توده هاي بخار مي آمد و به ما مي چسبيد. گاهي هم ما مي رفتيم و به توده هاي بزرگتر مي چسبيديم و در هم مي رفتيم و فشرده مي شديم و باز هم كيپ هم راه مي رفتيم و بالا مي رفتيم و دورتر مي رفتيم و زياد تر مي شديم و فشرده تر مي شديم. گاهي جلو آفتاب را مي گرفتيم و گاهي جلو ماه و ستارگان را و آنوقت شب را تاريك تر مي كرديم.
آنطور كه بعضي از ذره هاي بخار مي گفتند ما ابر شده بوديم، باد توي ما مي وزيد و ما را به شكل هاي عجيب و غريبي در مي آورد. خودم كه توي دريا بودم،گاهي ابر ها را به شكل شتر و آدم و خر و غيره مي ديدم.
نمي دانم چند ماه در آسمان سرگردان بوديم. ما خيلي بالا رفته بوديم. هوا سرد شده بود. آنقدر توي هم رفته بوديم كه نمي توانستيم دست و پاي خود را دراز كنيم. دست جمعي حركت مي كرديم. خيلي وسعت داشتيم. چندصد كيلومتر درازا و پهنا داشتيم. مي خواستيم باران شويم و برگرديم زمين.
من از شوق زمين دل تو دلم نبود. مدتي گذشت. ما همه نيمي آب بوديم و نيمي بخار.داشتيم باران مي شديم. ناگهان هوا چنان سرد شد كه من لرزيدم و همه لرزيدند. به دور و برم نگاه كردم. به يكي گفتم: "چه شده؟" جواب داد: "حالا در زمين آنجا كه ما هستيم زمستان است.البته درجاهاي ديگر ممكن است هوا گرم باشد. اين سرماي ناگهاني ديگر نمي گذارد ما باران شويم.نگاه كن! من دارم برف مي شوم. تو خودت هم ..."
رفيقم نتوانست حرفش را ادامه بدهد. برف شد و راه افتاد طرف زمين. دنبال او، من و هزاران هزار ذره ي ديگر هم يكي پس از ديگري برف شديم و بر زمين باريديم.
وقتي توي دريا بودم، سنگين بودم. اما حالا سبك شده بودم. مثل پر كاه پروار مي كرديم. سرما را هم نمي فهميديم. سرما جزو بدن ما شده بود. رقص مي كرديم و پايين مي آمديم.
وقتي به زمين نزديك شدم، ديدم دارم به شهر تبريز مي افتم. از درياي خزر چه قدر دور شده بودم!
از آن بالا مي ديدم كه بچه اي دارد با دگنگ سگي را مي زند و سگ زوزه مي كشد.ديدم اگر همينجور بروم يكراست خواهم افتاد روي سر چنين بچه اي. از باد خواهش كردم كه مرا نجات بدهد و جاي ديگري ببرد. باد خواهشم را قبول كرد. مرا برداشت و آورد اينجا. وقتي ديدم تو دستت را زير من گرفتي ازت خوشم آمد و ...
******
در همينجا صداي دانه ي برف بريد. نگاه كردم ديدم آب شده است!

آقاي بهرنگي عزيز روحت شاد و گرامي باد.
ميلاد يكي كودك
شكفتن گلي را ماند
چيزي نادر به زندگي آغاز مي كند
با شادي و اندكي درد.
زندگي! چه داستان عجيبي!
اگر بخواهم زندگي را تعريف كنم واقعا نمي دانم چگونه اين كار را انجام دهم، شايد اصلا زندگي تعريف كردني نباشد.
زيستن سخت ساده است
و پيچيده نيز هم.
حقيقت غير از اين نيست!
گاه زندگي چنان ساده است كه فراموش مي كنيم شايد در كنارمان هستند كساني كه به ياري ما نياز دارند و گاه سخت پيچيده و آنوقت به گله مي نشينيم كه چرا كسي دست مرا نمي گيرد؟!
به زندگي فكر كردم و چه بازي عجيبي است اين زندگي!
شايد لحظه ها هستند كه زندگي را مي سازند.
لحظه هاي خوب! لحظه هاي بد! اشكها و لبخند ها! قهقه ها و هق هق ها! چه قدر تضاد در زندگي وجود دارد! تنها تضادي كه در زندگي نمي توان يافت عشق و نفرت است!
دوستي؟!
تعريف دوستي حتي از تعريف زندگي هم سخت تر است. زندگي بي دوست غير ممكن است.
گاه دوستي خيلي ساده آغاز مي شود و كم كم با محكم تر شدن پيوند دوستي، پيچيدگي خاصي جاي آن سادگي ابتدايي را مي گيرد و لحظه ها آفريده مي شود. لحظه هايي پر از همان تضاد ها!
زندگي!
زندگي چه بازي ها كه در نمي آورد؟!
اما نه! شايد ما زندگي را مجبور به در آوردن اين بازي ها مي كنيم!
گاه دوستي ها پايان مي پذيرد! خواسته يا ناخواسته دوستي ها پايان مي پذيرد.
نه!
نوشته خودم را اصلاح مي كنم؛
دوستي هاي واقعي پايان نمي پذيرد فقط شكل خود را تغيير مي دهند.
از آن دوستي، خاطره ي لحظه ها باقي مي ماند.
لحظه هاي تلخ! لحظه هاي شيرين! باز هم همان تضاد ها مي آيند!
اين لحظه ها ماندگار خواهد شد و فردا به شما، گاه لبخند و گاه اشك را هديه مي دهد و تصويري شايد محو و يا شايد هم واضح از آن دوستي برايتان تداعي مي كند.
اشك!
تعريف اشك واقعا غير ممكن است. چيزيست از زندگي و دوستي پيچيده تر. دنياي اسرار آميزيست دنياي گريه و اشك! بدا به حال كساني كه از گريه كردن خجالت مي كشند و شرم دارند كه اشك بريزند!
زندگي؟!
براي تعريف زندگي كمي اعتماد به نفس پيدا كرده ام.
آري!
زندگي تعريف كردني است.
زندگي را ما مي آفرينيم!
زندگي خوب! زندگي بد!
تقدير و سرنوشت همه بهانه است. بهانه براي ما كه ندانم كاري هايمان را به گردن سرنوشت بي اندازيم.
آري! زندگي را ما مي آفرينيم. پس بايد براي خلق كردن زندگيمان بيشتر دقت كنيم.
روزي زندگي هم پايان مي پذيرد. پس تلاش كنيم؛
آن روز مردم با كمي اشك با خاطراتي شيرين و خوش از زندگي ما سخن بگويند. جوري زندگي كنيم كه اطرافيانمان بعد ها دلشان برايمان تنگ شود. نبودمان برايشان مهم باشد.
اين تنها براي مرگ صدق نمي كند.
تغيير شكل دوستي!
گاه از دوستي ها خاطره ي لحظه ها باقي مي ماند. در هنگام با هم بودن دو دوست كاري كنيم كه بيشتر لحظه هاي شيرين به جا بماند. نمي توان تلخي ها را پوشاند ولي مي شود تلاش كرد تلخي ها را كم كرد. مي توان آن تضاد ها را به حداقل رساند.
نوشته شده توسط مهيار رياحي نيا. اشعار از مجموعه شعر چيدن سپيده دم، سروده ي مارگوت بيكل، برگردان احمد شاملو.
دلم می خواست توان این را داشتم که این نوشتار را هر چه بیشتر به شکل حماسی بنویسم، اما صد افسوس که توان این کار را ندارم.
برای بچه ها که با چشم دل می بینند، فرقی بین حماسی و غیر حماسی نیست و نوشته و منظور من را با تمام وجود حس می کنند و می فهمند. برای آدم بزرگا هم فرقی نمی کند، به هر حال اونا حرف خودشون را خواهند زد. برای همین تصمیم گرفتم عامیانه تر از همیشه این نوشتار را بنویسم تا شاید بتوانم حرف دلم را بهتر برسونم.
راستش تو مهمونی هایی که پر از آدم بزرگ هست، اغلب به خاطر دانایشان! آمار های عجیب و غریبی ازشون می شنویم. آمار هایی که آدم رو به سرگیجه می ندازه.
مثلا می گند: "ایرانی ها اینقدر دلار تو دبی سرمایه گزاری کردند."
یا می گند: "دبی جای خیلی مناسبی برای زندگیه، کارشناس های اقتصاد حساب کردند و دیدند اینقدر سال از ما جلو افتاده و درفلان سال آینده این عدد به اینقدر میرسه."
(جای فلان و اینقدر هر عدد و رقمی که دوست دارید بزارید.)
یکی دیگه هم می گه: "من دارم خونه و زندگیم رو میفروشم تا برم اونجا زندگی کنم."
یک نفر از اون طرف سالن می گه: "من دارم میرم استرالیا، وقتی رفتم اونجا دیگه هیچ وقت به ایران برنمی گردم و به کسی هم نمی گم ایرانی هستم."
و شخص دیگری هم می گه: " آخ! اگه پام به کانادا یا آمریکا برسه!!! اونوقت می تونم از زندگیم لذت ببرم"
و هزار ها هزار جور حرف مختلف دیگه!
همشون هم برای خودشون یک دلیل مشترک و مهم! دارند. اونم اینه که من تو ایران جای پیشرفت ندارم، مگه ایران برای من تا به حال چیکار کرده که من بمونم برای ایران؟! خب راستم میگند!
واقعا ایران تا به حال برای اونا چیکار کرده؟! ولی چیزی که هست اینه که اونا تا حالا از خودشون پرسیدن که اونا برای ایران چیکار کردند؟!
فکر نمی کنید این سوال، سوال خیلی مهمی باشه؟!
بگذریم؛
وقتی آدم تو یک جمع نشسته و این حرف ها رو می شنوه بار غم بزرگی به دلش میشینه و گاهی این سنگینی باعث میشه که اشک آدم سرازیر بشه و شروع به شنیدن حرفای عجیب تری بکنه:
مثلا می شنوی که میگند: "ایران وطن من نیست. وطن من جاییه که من توش راحت باشم. جاییه که اطرافیانم دوستم داشته باشند. و اگر از همون شخص بپرسی که تو به اطرافیانت عشق می ورزی که اونا دوستت داشته باشند؟ باز خودخواهانه میگه: مگر اونا برای من چیکار کردند که من دوستشان داشته باشم؟! و اصلا از خودش نمی پرسه که تا به حال من برای اونا چیکار کردم؟! و باز ادامه می ده من باید جایی زندگی کنم که مردم آنجا منو دوست داشته باشند.
و کسی نیست که بهش بگه هر جا که بری آسمانش همین رنگ است. خودت بخواه که آسمان اونجا رو آبی ببینی، نه سیاه و تاریک. چون اطرافیانش هم مثل خودش هستند.
ما باید خودمون رو درست کنیم به جای اینکه از دیگران توقع داشته باشم و همه ایراد ها رو بندازیم گردن ایران و دیگری.
مادر من، ایران من، تو را عاشقانه می پرستمت و هرچه قدر هم پیر، خسته و زشت شده باشی، اگر به نظر خیلی از اطرافیانم، غیر قابل تحمل شده باشی، ترکت نمی کنم. رهایت نمی کنم. بر بالینت می مانم و تا جان دارم ازت پرستاری میکنم.
چون نسبت به تو مسئولم. چون نسبت به اونایی که امروز من را ساختند مسئولم. چون نسبت به کسانی که آینده تو را خواهند ساخت، مسئولم. چون نسبت به کسانی که برای تو خون داده اند، مسئولم.
چون من یک ایرانی هستم.
مثل یک عاشق، می پرستمت. می بویمت. خاکت را می بوسم. و هر اتفاقی بیافتد پیشت خواهم ماند.
سه آرزوی بزرگ دارم، اگر شما هم مثل من، این بار غم بر دلتان سنگینی می کند، شما هم با من آرزو کنید که:
کاش من ها از بین برود و بار دیگر ما به وجود بیاید. کاش یاد بگیریم بدون توقع همدیگر رو دوست داشته باشیم و ای کاش ایرانی باشیم.
نوشته شده توسط مهیار ریاحی نیا.
"او يك عقب مانده ذهني است!"
من اين جمله را بارها از آدم بزرگايي شنيده ام كه با انگشت به حميد كه يكي از شاگردان دوست داشتني شناي من است اشاره مي كنند و مي گوبند: "طفلك پدر مادرش. آخه اون يك عقب مانده ذهني هست!"
آنها اين جمله را مي گويند چون فقط با چشم سر مي بينند و براي متوجه شدن هر چيزي بايد برايشان بارها توضيح داد. براي همين من اينجا كمي درباره حميد براي آنها و براي شما توضيح مي دهم هر چند كه شما عزيزان احتياجي به توضيح نداريد و همه چي رو چون با چشم دل مي بينيد خيلي سريع متوجه مي شيد.
حميد شاگرد نه ساله ي من بود كه داراي قد كوتاه، چشمان مغولي، كمي هم كند و لجباز است. در كل به قول آدم بزرگا او يك عقب مانده ذهني است. او هميشه در حال خنديدن با صداي بلند بود چه در آب و چه بيرون آب. او دوست داشت دست بچه هاي ديگر را هنگام بالا آمدن از آب بگيرد و به آنها كمك كند. بچه ها هم حميد رو خيلي دوست داشتند و به هر كدومشون مي گفتي دوست تو كيه؟ حميد رو نشون مي داد. حميد آدم ها رو به خاطر پول و لباسشون دوست نداشت بلكه آدمها رو به خاطر نوع برخوردشون دوست داشت.
تابستان همينطور در حال سپري شدن بود تا اينكه يك روز بچه ها رو به موزه حيات وحش برديم. حميد كنجكاوتر از بقيه بچه ها به حيوانات نگاه مي كرد و هنگامي كه با يك تابلو پر از پروانه هاي رنگارنگ روبرو شد با لحن خاص خودش به من گفت:
چ..چ..چرا ب...با...با اي..اي...اين ها اي...اينجو...جوري كردن؟
پ...پ...پروانه ها گ...گ...گناه د..دا...دارن! او...اونا جا...جاشون رو گله نه اي...اين...كه با...با سو...سوزن به دي...ديوار ب...بچسبو...بونند!!!
تا اين لحظه چشمانش رو از پروانه هاي رنگارنگ بر نداشته بود. رويش را به سمت من برگردوند و با چشماني كه از اشك خيس شده بود از من پرسيد:
چ..چ..چرا ب...با...با اي..اي...اين پ...پر وانه ها اي...اينجو...جوري كردن؟
من چه جوابي داشتم كه به حميد بدهم؟ من هميشه از ديدن اين پروانه هاي خشك شده لذت مي بردم و مي گفتم: "واي، چه قشنگ!!!" هيچ وقت به اين موضوع مهم فكر نكرده بودم كه در حقيقت، پروانه روي گل زيباست نه روي تابلو، گيرم كه روي تابلو خيلي هم غم انگيز است.
اگر از حميد بپرسيد دو ضرب در دو چند مي شود، شايد نداند.
اگر از او بپرسيد پايتخت ايران كجاست، شايد نداند.
و خيلي اگر هاي ديگر.
آدم بزرگا حميد را به علت اينكه جواب اين سوالها را نمي داند، به خاطر نوع خاص صورت و بدن و حرف زدنش، عقب مانده ذهني مي دانند.
آنها كسي را عقب مانده ذهني مي دانند كه هميشه دوست دارد به اطرافيانش كمك كند و هميشه با صداي بلند مي خندد ولي اگر شما سوال حميد رو در مورد پروانه ها ازشون بپرسيد چون جوابي ندارند يا خودشون رو به يك كار ديگه سرگرم مي كنند كه مثلا بگند ما متوجه سوال شما نشديم يا اينكه ميگند: چه سوال مسخره و احمقانه اي!!!
حالا شما چه فكر مي كنيد؟
حميد يك عقب مانده ذهني است؟!
راستي واقعا چرا به پروانه ها چنين ظلم بزرگي مي كنند؟! جاي آنها روي تابلوهاي ديوار موزه هاست؟!
اين سوال سوال مهمي نيست؟!
من جواب اين سوال ها را نميدانم چون من يك آدم بزرگم كه فقط دوست داره بچه باشه و ديگه بچه نيست و كلي بزرگ شده.
گاهي واقعا به حميد حسوديم ميشه!
نوشته شده توسط مهيار رياحي نيا.
قلمم رو گرفتم دستم و كاغذ چرك نويسي جلويم قرار دادم تا براي رد پاي بچگي و خواننده هاي عزيزش و براي سال نو چند خطي ينويسم.
خواستم بنويسم اگه بچه بودم.... اگه تو بزرگي غرق نشده بودم ... اگه گرفتار اين همه كار مهم نبودم...
ولي ديگه اينقدر بزرگ شده ام كه نوشتن در مورد مسائلي به اين مهمي برايم خيلي سخت شده. هر چه قدر فكر كردم چيزي جز كلمه هايي مانند بوي عيدي بوي توپ بوي كاغذ رنگي به ذهنم نرسيد اينم كه مي دونيد از كجا به ذهنم رسيد؟ درسته همان ترانه قديمي كودكانه فرهاد كه هميشه گوش مي دادم. روحش شاد.
براي همين مي خوام با اجازتون همين شعر رو به شما عزيزان تقديم كنم هر چند كه مي دونم همه شنيدينش و احتياجي نبود كه اينجا دوباره بنويسمش. ولي خب اينجوري خودم بيشتر خوشحال مي شدم. اينجوري ياد روزهايي مي افتام كه هنوز آدم بزرگ نشده بودم. گيرم كه خيلي هم دور نيست اون روزها ولي چه فاصله زيادي گرفتم از اون روزها و در آخر هم مي خوام مثل پدر بزرگ ها نصيحتي بكنمتون و اون اين كه:
بچه ها شما را به خدا مواظب باشيد كه هيچ وقت آدم بزرگ نشيد.
هر روزتان نوروز نوروزتان پيروز
ترانه كودكانه
بوي عيدي
بوي توپ
بوي كاغذ رنگي
بوي تند ماهي دودي وسط سفره ي نو
بوي ياس جانماز ترمه ي مادر بزرگ
با اينا زمستون و سر مي كنم
با ايناخستگي مو در مي كنم
شادي شكستن قلك پول
وحشت كم شدن سكه ي عيدي از شمردن زياد
بوي اسكناس تا نخورده لاي كتاب
با اينا زمستون و سر مي كنم
با ايناخستگي مو در مي كنم
فكر قاشق زدن يك دختر چادر سياه
شوق يك خيز بلند
از روي بته هاي نور
برق كفش جفت شده تو گنجه ها
با اينا زمستون و سر مي كنم
با ايناخستگي مو در مي كنم
عشق يك ستاره ساختن با دولك
ترس نا تموم گذاشتن جريمه هاي عيد مدرسه
بوي گل محمدي
كه خشك شده لاي كتاب
با اينا زمستون و سر مي كنم
با ايناخستگي مو در مي كنم
بوي باغچه
بوي حوض
عطر خوب نذري
شب جمعه پي فانوس
توي كوچه گم شدن
توي جوي لاجوردي هوس يه آبتني
با اينا زمستون و سر مي كنم
با ايناخستگي مو در مي كنم
من هم با شنيدن اين ترانه زيبا و خواندن اين نوشته ها زنيگيم رو سر مي كنم و ياد بچگي هايم مي افتم و اجازه نمي دم به خودم كه اون روزها رو فراموش كنم.
سال خوبي رو برايتان آرزو ميكنم پر از شادي و خنده!!!
نوشته شده توسط مهيار رياحي نيا، شعر از شهيار قنبري
در طول یک روز کارهای بسیاری برای انجام دادن داریم گیرم که مشکلاتی که در یک روز داریم هم بسیار زیاد است و ما را در هزار مسئله مهم و مهمتر غرق می کند. چه بسا این کار های بسیار مهم ارزش غرق شدن نداشته باشند و چه بسیارند کارهای مهمی که باید در آن غرق شویم و ما به کلی آنها را فراموش کرده ایم. در حقیقت تمام درستی ها را فراموش کرده ایم.
من نمی دانم کدام کارها در حقیقت مهم هستند؟ من انسان نادانی هستم قدیم ها اینگونه نبودم ولی انگاری از روزی که تبدیل به یک آدم بزرگ شدم هر روز بر نادانی خود افزوده ام. خب شما که هنوز بزرگ نشده اید، بگویید کدام دسته با اهمیت تر است؟!
بالا رافتن از کوه در حدود ساعت پنج عصر و گوش دادن به ترانه ی کودکانه فرهاد و رسیدن به بالای کوه و تماشای غروب آفتاب در ارتفاع کوه و پایین آمدن از کوه در زیر ستاره هایی که آسمان بالای سرمان را زینت بخشیده اند و سکوتی که در سکوتش خدا با ما صحبت می کند. نشستن در پشت پنجره و تماشای برف و در آخر قدم زدن بر روی برفی که بر زمین نشسته و شنیدن صدای پایمان بر روی برف. آب دادن به تک گلدان گل شمعدنای، در پشت پنجره که خود را با گل سرخی زیبا آراسته است و پاک کردن برگ های خاک گرفته دیفن باخیا و یا تمیز کردن قفس مرغ عشق ها یا تماشای آکواریوم ماهی های رنگارنگ و لذت تماشای آن. خریدن جورابی که می دانیم پس از تنها یک بار پوشیدن و شاید حتی کمتر از یک بار پاره می شود از یک پسربچه در سر چهار راه و خرید فال حافظ از دوست همان پسر بچه بعد از تنها چند ثانیه گذشتن از خرید جوراب! یا خرید آدامسی که به خاطر ماندگی نمی شود جوید و پرداختن پول برای کثیف تر شدن شیشه ی خودرویتان توسط پسر بچه ای دیگر با لباس کثیف و سیاه در پشت چراغ قرمزهای چهار راه های این شهر شلوغ! و در آخر خرید یک حانه بسیار کوچک با سقف شیروانی و آجر قرمز و حیاطی با یک حوض پر از ماهی قرمز و گلها ی سرخ در حیاط بسیار کوچکش!
یا
از صبح تا شب کار کردن و کار کردن و کار کردن برای اینکه بتوانیم در حدود ساعت پنج عصر کت و شلوار شیکی بپوشیم و خود را آراسته کنیم و در هنگامی که ستاره ها می خواهند در سکوت با ما سخن بگویند در رستوران های آنچنانی که قیمت منوی آنها سر به آسمان می کشد با زنان و مردانی از جنس خودمان در مورد سیاست و اقتصاد و جنگ سخن بگوییم! کار کنیم تا بتوانیم خودروی گران قیمتی بخریم و دائم نگران باشیم که نکند اکنون که خودرویم در خیابان پارک است بر روی آن خطی بیافتد و در آخر از ترس این حادثه خودروی خود را از پارکینگ خانه بیرون نیاوریم یا اینکه بسیار کار می کنیم و بر دارایی خود می افزاییم و اصلا به چشمان خیس پسر بچه ای که در کنار خیابان می خواهد کفش بسیار شیک ما را واکس بزند نگاه نمی کنیم یا اگر هم نگاه کنیم خود را به آن، چنان پرشوکت نشان می دهیم و به او امر میکنیم که ای پسر، کفش من را برق ببینداز و در آخر هم پول بسیار ناچیزی با فخرفروشی بسیار به او می دهیم تا همه بفهمند که به این کودک کمک کرده ایم و از این حرکت به خود می بالیم و خیلی کار های مهم دیگه مانند اینها! و در آخر خرید یک واحد مجلل در یک برج بلند که در تجمل غرق شده است!
یک دسته از ما، کارهای گروه اول را انجام می دهیم و دسته ای دیگر از ما، کار های دسته دوم را!
حالا به نظر شما کدام یک از این گروه کارها، در حقیقت مهمتر هستند؟!
ترجیح می دهید در آن خانه کوچک با آجر قرمز و سقف شیروانی زندگی کنید یا در آن واحد مجلل در آن برج بلند که در تجمل غرق شده است؟!
کاش بگویید: آقا ما بگیم؟! به نظر ما...
نوشته شده توسط مهیار ریاحی نیا.
فکر میکنم اکثرمان بتوانیم این جمله ها را به خاطر بیاوریم:
"آقا ما بگیم؟"
"ما به حیاط مدرسه رفتیم و با دوستانمان فوتبال بازی کردیم!"
"میشه آن ماشین کنترلی را داشته باشیم؟"
اما این روزها فقط این جمله ها بر زبانمان جاری می شود:
" من میگویم..."
"من رفتم!"
"من باید این و آنرا تصاحب کنم!"
"من می خواهم این کار را بکنم و می کنم!"
تمام حرفمان این یک کلمه است. من، من و من. آیا چیزی با ارزش تر از «من» برایمان وجود دارد؟ آن «ما» که در بچگی به جای «من» به کار می بردیم، چه شد؟ چرا حالا که بزرگ شده ایم فقط به «من» فکر می کنیم؟ مگر این «من» کیست؟
این «من» در بچگی مان هم بود، اگر بود پس چرا می گفتیم «ما»؟! چرا نمی گفتیم «من»؟! شاید به خاطر این باشد، که در بچگی مان به چیزی به غیر از خودمان مشغول بودیم. اگر اسباب بازی کوچکی داشتیم، دوست داشتیم با آن به همراه دوستانمان بازی کنیم یا اگر چیزی برای خوردن، داشتیم می خواستیم آنرا با کسی شریک شویم و بخوریم اما حالا پول را فقط برای خودمان می خواهیم تا به کمک آن خود را به دیگران برتر نشان دهیم و هزارها هزار، چیز می خواهیم و هرچه می بینیم به فکر تصاحب آن هستیم تا این «من» را بزرگتر و قوی تر نشان دهیم.
این است فرق «من» و «ما».
ای کاش می شد بار دیگر بگویم "آقا ما بگیم؟"، ولی هرچه سعی می کنم، دیگر این جمله بر زبانم، نمی چرخد ولی هنوز توان نوشتن این جمله گرانبها را دارم.
هر چه باشد من هم روزی بچه بودم و کمی از آن روزها را به خاطر دارم، پس درشت تر و بزرگتر می نویسم:
آقا ما بگیم؟
ما این مردمان که در کنارمان زندگی می کنند را دوست داریم و حاضریم هر آنچه داریم با آنان شریک شویم.
نوشته شده توسط مهیار ریاحی نیا.
برای دیدن مادر بزرگم به محله ی بچگی هایم برگشته بودم. زنگ خانه قدیمی مادربزرگم که هنوز دیوارهایش بوی بچگی ام را می داد، زده بودم و منتظر باز شدن در بودم که از ساختمان پشت سرم صدای مردی را شنیدم که طنین آشنایی برایم داشت. وقتی برگشتم که صاحب صدا را ببینم، بچه ای را دیدم که دیگر تبدیل به مرد بزرگی شده بود و در یک لحظه بچگی خود را به صورت نواری غلطان که از جلوی چشمم می گذشت دیدم.
حامد! هانیه! حسن! لیدا! میلاد! رزا! و امیر حسین!
چه دوستان پاکی! شاید بهترین دوستانی که تا به حال داشتم اینان بودند. ولی دیگر از هیچکدامشان خبری ندارم. بچگی مان را در کوچه های باریک قدیمی با هم گذراندیم ولی کوچه ها هم تعغییر کرده بودند، فقط گاهی خاطرات بچگی ام آنها را برایم زیبا جلوه می داد.
حالا از پشت پنجره ساختمان روبرویم مردی را دیدم که با تلفن همراه خود صحبت میکرد. دستم را بلند کردم و برایش تکان دادم. کمی طول کشید تا من را ببیند. وقتی من را دید به مدت چند ثانیه ساکت شد و نگاهم کرد. بدون خداحافظی از مخاطبش در آن سوی خط، تلفن همراهش را خاموش کرد و از پشت پنجره محو شد. می دانستم چه می خواهد بکند! قدیم ها هم، وقتی بچه بودیم همین کار را می کرد.تنها به مدت چند پلک زدن در ساختمان باز شد و مردی روبرویم ایستاد.
پرسیدم: "پسر تو اینجا چه می کنی؟" او هم آمده بود مادر بزرگش را ببیند.
حس می کردم دوازده ساله شده ام. دیگر او را به صورت یک مرد نمیدیدم، او را در قالب بچه ای دوازده ساله می دیدم. ولی به نظرم او مرا اینگونه که من می دیدمش نمیدید چون با صدایش که می گفت: "برای خودت مردی شدی" از رویاهایم بیرون آمدم.
آه!!! انگار در بزرگی غرق شده ام!
با کمی دلخوری گفتم: "آره. تو هم همینطور." و ای کاش که بزرگ نشده بودیم.
خوشا به دوران بچگی! خوشا به حال بچه ها!
ای کاش هنوز دوازده ساله بودم و با حامد، حسن، حمید و میلاد در کوچه پس کوچه های این شهر که پر از آدم های بزرگ است با یک توپ پلاستیکی پاره پاره فوتبال بازی می کردیم.
از حامد پرسیدم: " یه توپ پلاستیکی پاره پاره چه قدر برات ارزش به هم میرسونه؟" و او گفت: " هیچ" و به راستی که برای من هم هیچ ارزشی به هم نمی رساند.
ولی آن موقع یک توپ پلاستیکی پاره پاره برای مان، با ارزش ترین چیز بود و هنوز یاد دارم که پس از اینکه پول تو جیبی های مان را جمع کردیم و با آن ها یک توپ چهل تیکه خریدیم، خود را دولتمند ترین آدمهای روی زمین می دانستیم.
اما حالا از داشتن تلفن همراه، ماشین و هزار ها چیز، از این جور آشغال ها که بالای هرکدامشان کلی پول پرداخته ایم ارضا نمی شویم و هر آنچه را که تصاحب میکنیم از فردایش، چشممان به دنبال چیزی بهتر و گرانتر از آن است.
ای کاش هنوز کودکی دوازده ساله بودم ولی حالا من هم به افزوده شدن تعداد آدم بزرگهای این شهر، کمک می کنم.
من هم، آدم بزرگ شده ام. گیرم که خیلی بزرگ! خیلی! خیلی!
خوشا به حال آن وقتها.
نوشته شده توسط مهیار ریاحی نیا.
این وبلاگ رو به همه بچه های نازنین و آدم بزرگ هایی که هنوز بچگی شان را به خاطر دارند، تقدیم میکنم.
احتیاج نیست برای بچه ها دلیل آورد که چرا و چگونه؟
بچه ها خودشون تو یک نگاه همه چی رو می فهمند ولی خب، راستشو بخواین تعداد بچه ها خیلی کمتر از آدم بزرگاست. یکی از این آدم بزرگا هم خود من هستم.
آدم بزرگا احتیاج دارند هر چیزی رو دو یا سه بار براشون توضیح بدهند، چون که گرفتار هزار مسئله مهمتر هستند و وقت ندارند گوش بدهند، باید این قدر براشون توضیح بدید تا بالاخره متوجه شوند.
از آنجا که من خودم یک آدم بزرگم، فهمیدم که باید برای آدم بزرگایی که دارند این وبلاگ رو می خوانند توضیح بدم که چرا این وبلاگ رو راه انداختم وگرنه بچه ها که خودشون همون اول که اسم وبلاگ رو می بینند، متوجه می شوند.
امیدوارم شما که الان دارید می خونید بچه باشید تا یک آدم بزرگ چرا که همیشه بخت یار بچه هاست.
قضیه از این قراره که:
خیلی خسته بودم.
خسته بودم چون خودم رو گرفتار هزار مسئله ی خیلی مهم میدیدم و داشتم تو حساب و کتاب و عدد و رقم دست و پا میزدم.
داشتم برای nامین بار شازده کوچولو رو با صداهای قشنگی چون احمد شاملو و نوشابه امیری گوش می دادم که این فکر ترسناک زد به سرم:
"نکنه یک روز بچگیم رو هم به یاد نیارم!!!
ای داد بیداد، ای داد بیداد، فکر کنم دیگه دارم پیر میشم."
برا همین تصمیم گرفتم این وبلاگ رو راه بندازم تا هر وقت میام توش به یاد بیارم که منم روزی بچه بودم.
خیلی وقته که با شازده کوچولو آشنا شدم تا الان خیلی چیزا به من یاد داده. منم یک روز بچه بودم ولی خب خیلی وقته که متاسفانه دیگه بزرگ شدم، این رو از شازده کوچولو فهمیدم.
بگذریم؛
تا حالا شازده کوچولو رو خوندید؟ اگه نخوندید از شما عاجزانه خواهش می کنم که کتاب یا نوار داستان شازده کوچولو رو تهیه کنید و بخوانید یا گوش دهید. ( اگه کتابش رو گرفتید، ترجیحا ترجمه احمد شاملو رو بگیرید )
گیرم نوارش جذاب تره.
بچه ها دوست داشتنی ترینند چون؛
فقط بچه ها هستند که: وقتی با قطار مسافرت می کنند دماغ شان را به شیشه ها فشار می دهند!!!
فقط بچه ها هستند که: کلی وقت صرف یک عروسک پارچه ای می کنند و عروسک برای شان آن قدر اهمیت به هم میرسونه که اگر یکی آن را کش برود می زنند زیر گریه!!!
فقط بچه ها هستند که: نقاشی یک مار بوای بسته رو در یک نگاه می فهمند یا اینکه می توانند تو یک نقاشی، یک بره فشنگ رو تو جعبه سر بسته ببینند!!!
فقط بچه ها هستند که: می دانند پی چه می گردند!!!
حالا چند لحظه فکر کنید و ببینید شما تو کدوم دسته هستید؟
آدم بزرگا؟
یا
بچه ها؟
نوشته شوده توسط مهیار ریاحی نیا.