انگشتان لاغر فقر!
متني كه در زير برايتان نوشتم بخشي از كتاب درخت زيباي من هست كه خيلي من رو به فكر و اندوه فرو برد. اطراف ما پسر بچه هاي چهار ساله، مثل زه زه خيلي زيادند!
بيايد بيشتر از قبل حواسمون بهشون باشه!
داستان از اين قراره كه:
زه زه كه براي نوئل هديه اي نگرفته بود كفش هاي تنيسش رو بيرون از در گذاشت تا شايد صبح، مسيح كوچك هديه اي در كفشش قرار بده.
بقيش رو خودتون بخونيد تا ببينيد چه اتفاقي ميفته؟! (ببخشيد كه اين پست كمي طولاني شد! ولي به خوندنش مي ارزه!)

تازه بيدار شده بودم كه توتوكا را صدا زدم.
- نمي آيي ببيني؟ من كه مي گويم چيزي دارم.
- من نمي آيم.
- اما من مي روم.
در اتاق را باز كردم. با سرخوردگي فراوان ديدم كه كفش هاي تنيس خالي است. توتوكا كه چشم هايش را مي ماليد جلو آمد و گفت:
- نگفته بودم؟
آميخته اي از كين و طغيان و اندوه در روحم سر كشيد. بي آنكه بتوانم جلوي خودم را بگيرم فرياد زدم:
- چه مصيبتي است كه آدم پدر فقيري داشته باشد...
از كفش هاي تنيس چشم برداشتم و گالش هايي كه در برابرم توقف كرده بود ديدم. پدرم ايستاده بود و ما را نگاه مي كرد. چشم هايش از فرط اندوه كاملا باز شده بودند. مثل اينكه كاملا بزرگ شده بودند، به قدري بزرگ كه مي توانستند پرده سينما بانگو را بپوشانند. چنان اندوهي در چشمانش بود كه اگر مي خواست گريه كند نمي توانست. لحظه اي كه پاياني نداشت ايستاد و نگاهمان كرد، بعد بي آنكه چيزي بگويد از مقابلمان گذشت. ما از پا در آمده بوديم، نمي توانستيم چيزي بگوييم. پدر كلاهش را از روي كمد برداشت و باز به خيابان رفت. آن وقت بود كه توتوكا دست روي بازويم گذاشت.
- زه زه تو بدجنسي. بدجنس مثل مار. براي همين است كه...
چنان به هيجان آمده بود كه نتوانست ادامه دهد.
- نديده بودم كه اينجا است.
- بچه ي بد. سنگدل. خودت كه مي داني پدر از مدت ها پيش بي
كار است. تو هم روزي پدر ميشوي و درك مي كني در چنين لحظه هايي آدم چه احساسي
دارد.
با شدت بيشتر گريه كردم.
- اما نديده بودم. توتوكا نديده بوديم...
دلم مي خواست دوان دوان به خيابان بروم و گريه كنان به پاهاي پدر بياويزم. به او بگويم خيلي بدجنس بوده ام، خيلي شرور بوده ام. اما بي حركت بودم و نمي دانستم چه كنم. ناچار روي تختم نشستم و از آنجا كفش هاي تنيسم را نگاه مي كردم كه سر جاي خود بودند و كاملا خالي. خالي مثل قلب من كه بي اختيار در تب و تاب بود.

- خدايا چرا اينكار را كردم؟ بخصوص امروز؟ وقتي كه وضع اينهمه غم انگيز بود! سر ناهار چطور مي توانم به صورتش نگاه كنم؟ حتي سالاد ميوه هم از گلويم پايين نخواهد رفت.
وچشم هاي درشتش، بزرگ مثل پرده ي سينما بانگو، به دنبالم بود.
چشم مي بستم و باز آنها را بزرگ مي ديدم. خيلي بزرگ، مي ديدم...
پاشنه ي پايم به جعبه واكس زني ام افتاد و فكري به خاطرم رسيد. به اين ترتيب شايد پدرم تمام شرارتم را مي بخشيد.
با اندوه در خيابان راه افتادم. اصلا سنگيني جعبه را حس نمي كردم. به نظرم مي رسيد كه در زير نگاه هاي پدرم راه مي روم، در چشم هاي او رنج مي برم.
خيلي زود بود. ظاهرا همه به علت مراسم مذهبي و شام نيمه شب هنوز خواب بودند. فقط بچه هايي كه اسباب بازي هايشان را به هم نشان مي دادند و آنها را با هم مقايسه مي كردند، در خيابان ديده مي شدند و همين بيشتر از پا درم مي آورد. همه شان بچه هاي خوبي بودند. هيچ كدام قادر به انجام كاري كه من كرده بودم نبودند. در نزديكي «فقر و قحطي» ايستادم و اميدوار بودم مشتري پيدا كنم.
چيزي نخورده بودم اما ابدا احساس گرسنگي نمي كردم. اندوهم از هر گونه گرسنگي شديد تر بود. تا خيابان «پروگره» رفتم. در نزديكي بازار پرسه زدم. در پياده رو، جلوي نانوايي نشستم؛ اما هيچ.
ساعت ها از پي هم مي گذشتند ولي من موفق به انجام كاري نمي شدم. اما لازم بود موفق شم. بايد موفق مي شدم.
گرما شدت پيدا كرده بود و بند جعبه هم شانه ام را درد مي آورد.
روي پله مدرسه دولتي كه قرار بود در آينده نزديك به آن بروم نشستم. جعبه ام را روي زمين گذاشتم. نا اميد شده بودم. مثل آدمكي سرم را روي زانويم گذاشتم و به همان وضع باقي ماندم. نيروي انجام هيچ كاري را نداشتم. آن وقت سرم را در ميان زانو هايم پنهان كردم . آن را با دست پوشاندم. ترجيه مي دادم بميرم و بدون آن چه مي خواستم به خانه بر نگردم.
پايي به جعبه ام خورد و صدايي آشنا و دوست داشتني خطاب به من بلند شد:
- هي واكسي، آدم اگر بخوابد پولي گير نمي آورد.
ناباورانه سرم را بلند كردم. آقاي كوكينهو دربان كازينو بود. يك پايش را جلو آورد. ابتدا پارچه كشيدم. بعد كفش را تر كردم و آن را شستم. بالاخره با دقت شروع به واكس ماليدن كردم.
- آقا ممكن است لطف كنيد و شلوارتان را كمي بالا بزنيد؟
كاري را كه مي خواستم كرد.
- زه زه چي شده كه امروز واكس ميزني؟
- هيچ وقت به اندازه امروز احتياج نداشتم.
- اين نوئل خوش گذشت؟
- معمولي.
با برس ضربه اي به جعبه زدم و او پاي ديگرش را جلو آورد. همان كار ها را كردم و بعد شروع به برق انداختن كردم. وقتي تمام شد با برس ضربه ديگري به جعبه زدم و او پايش را عقب كشيد.
- چه قدر زه زه؟
- دويست رآل.
- چرا فقط دويست تا؟ آن هاي ديگر همه شان چهارصد رآل مي گيرند.
- وقتي واكسي خوبي شدم مي توانم همان قدر بگيرم. حالا نه.
پانصد رآل بيرون آورد و به من داد.
- ميل داريد بعدا حساب كنيد تا به حال كار نكرده ام و نمي توانم بقيه اش را بدهم.
- بقيه اش را بابت عيد نوئل نگه دار. خداحافظ.
- عيدتان مبارك آقاي كوكينهو.

پول توي جيبم، مقداري جرات به من داد، اما اين جرات مدت درازي دوام نياورد؛ ساعت از دوي بعد از ظهر گذشته بود و مردم در خيابان راه مي رفتند، اما هيچ خبري نبود. هيچ كس! حتي براي اينكه خاك كفشش را بگيرم و يك پول سياه بدهد.
با صداي نازكم فرياد مي زدم:
- آقايان، خانم ها،واكسي!
- واكسي، آقاي عزيز واكسي. براي كمك به نوئل فقرا!
اتوموبيل يكي از آدم هاي پولدار، كاملا در نزديكي ام ايستاد.
از اين امر استفاده كردم و بدون كمترين اميدي فرياد زدم:
- دكتر، يك كار خير كوچك. براي كمك به نوئل فقرا!
يك زن خوش پوش و چند بچه كه روي صندلي عقب ماشين نشسته بودند نگاهم مي كردند. دل زن به رحم آمد:
- بچه ي بيچاره، اين قدر كوچك و بيچاره! آرتور، چيزي به او بده.
اما مرد با بدگماني براندازم كرد.
- بچه ي ولگرد حقه بازي است. از قد و قامتش و از عيد نوئل استفاده مي كند.
- با وجود اين مي خواهم چيزي به او بدهم. بچه بيا جلو.
در كيفش را باز كرد و دستش را از پنجره ماشين بيرون آورد.
- نه متشكرم خانم. دروغ نمي گويم. آدم بايد واقعا احتياج داشته باشد كه روز نوئل كار كند.
جعبه ام را برداشتم و به شانه آويختم و با قدم هاي آهسته راه افتادم. آن روز حتي قدرت عصباني شدن هم نداشتم.
اما در ماشين باز شد و بچه اي پشت سرم شروع به دويدن كرد.
- بگير بچه. مامان مي گويد كه باور مي كند تو دروغ نمي گويي. پانصد رآل در جيبم گذاشت و منتظر نماند كه تشكر كنم... صداي موتور ماشين را كه دور مي شد شنيدم.
ساعت از چهار گذشته بود و چشم هاي پدرم همانطور آزارم مي داد.
راه باز گشت را در پيش گرفتم. هزار رآل كافي نبود. اما شايد در «فقر و قحطي» به من كمي تخفيف مي دادند يا موافقت مي كردند كه بقيه اش را روز ديگر بدهم.
به نزديكي خانه «ويلاس – بواس» رسيدم. در اطراف خانه،باغ بزرگي بود. سرژينهو سوار يك دوچرخه زيبا باغچه را دور مي زد. صورتم را به نرده چسباندم تا او را نگاه كنم. جلوي من شروع به نمايش دادن كرد. تند مي راند، ويراژ مي داد،به شدت ترمز مي كرد و مي ايستاد. بعد به من نزديك شد.
- خوشت مي آيد؟
- قشنگ ترين دو چرخه ي دنياست.
- بيا دم در بهتر مي بيني.
سرژينهو هم سن و سال توتوكا بود و در كلاس او.
بابت پا هاي برهنه ام خجالت كشيدم چون او كفش هاي براقي با جوراب هاي سفيد و كفش هاي سرخ داشت. كفش هايش چنان برق ميزد كه عكس همه چيز توي آن مي افتاد. حتي چشم هاي پدرم را كه به من دوخته شده بود مي ديدم. آه كشيدم.
- چي شده زه زه؟ حالت عجيبي داري.
- چيزي نيست. دو چرخه ات از نزديك قشنگ تر است. عيدي گرفته اي؟
- بله.
از دو چرخه پايين آمد تا راحت تر حرف بزند و در را هم باز كرد.
- يك عالمه چيز گرفتم. يك ضبط صوت، سه دست لباس، اين قدر كتاب داستان، يك جعبه مداد رنگي بزرگ؛ يك جعبه با انواع اسباب بازي ها، يك هواپيما كه پروانه اش مي چرخد؛ دو قايق بادبان سفيد...
سر به زير انداختم و به مسيح كوچك فكر كردم كه همانطور كه توتوكا گفته بود، فقط آدم هاي پولدار را دوست داشت.
- چي شده زه زه؟
- هيچ.
- تو چه طور؟...خيلي چيز گرفتي؟
سرم را تكان دادم كه نه،و نتوانستم جواب بدهم.
- هيچ؟ هيچ هيچ؟
- امسال در خانه ما عيد نيست. پدر بي كار است.
- ممكن نيست. شما حتي بلوط، فندوق و شراب هم نداشتيد؟...
- فقط شيرمال كه ديندينها درست كرد و قهوه.
سرژينهو به فكر فرو رفت.
- زه زه، اگر دعوتت كنم قبول مي كني؟
كم كم حدس مي زدم كه اوضاع از چه قرار است. اما با اين كه چيزي نخورده بودم نمي خواستم قبول كنم.
- بريم تو. مامان برايت غذايي فراهم مي كند. يك عالم چيز هست. يك عالم شيريني هست...
- نه، خيلي متشكرم.
- خوب اگر از مامان خواهش كنم با بلوط و چيز هاي ديگر براي برادر كوچكت بسته اي جور كند با خودت مي بري؟
- اين را هم نمي توانم. بايد كارم را تمام كنم.
آن وقت بود كه سرژينهو جعبه ي واكس زني ام را كه روي شانه ام بود كشف كرد.
- اما روز عيد كسي واكس نمي زند...
- تمام روز راه رفته ام و فقط هزار رآل گير آورده ام،تازه پانصد تايش را هم از سر احسان داده اند. بايد دويست رآل ديگر گير بياورم.
- چرا زه زه؟
- نمي توانم بگويم. اما حتما لازم دارم.
لبخندي زد،فكر سخاوت مندانه اي به سرش رسيده بود.
- مي خواهي كفش هاي من را واكس بزني؟ هزار رآل به تو مي دهم.
- اين را نمي توانم قبول كنم. از دوستان پول نمي گريم.
- اگر دويست رآل را بدهم،يعني قرض بدهم؟
- مي توانم بعد ها پس بدهم؟
- هر طور كه دلت بخواهد. حتي مي تواني به جايش تيله بدهي.
- اين طور باشد موافقم.
دست به جيبش برد و سكه اي به من داد.
به دو چرخه اش دست كشيدم.
- واقعا قشنگ است.
- وقتي بزرگ تر شدي و توانستي از آن استفاده كني مي گذارم با آن دوري بزني، باشد؟
- باشد.
دوان دوان به سوي «فقر و قحطي» راه افتادم و در اين حال جعبه ام به اين طرف و آن طرف ميرفت.
از ترس اين كه بسته باشد مثل تند بادي وارد شدم.
- هنوز هم از آن سيگار هاي گران قيمت داريد؟
وقتي پول را كف دستم ديد دو بسته برداشت.
- زه زه براي خودت كه نيست؟
- براي پدرم است.
وقتي بسته ها را در دست مي چرخاندم خوشبختي شديدي احساس مي كردم.
- اين يكي يا ديگري؟
- خودت مي داني.
- تمام روز را كار كرده ام تا اين هديه نوئل را براي پدرم بخرم.
- واقعا زه زه؟ اما او به تو چي داده؟
- بيچاره، هيچ. مي دانيد كه همانطور بي كار است.
ظاهرش نشان مي داد كه متاثر شده و تمام كساني كه در بار بودند سكوت كردند.
- اگر براي خودتان بود كدام يك را انتخاب مي كرديد؟
- هر دوشان خوبند و هر پدري از اين كه چنين هديه اي دريافت كند راضي مي شود.
- لطفا اين يكي را برايم بپيچيد.
سيگار را بسته بندي كرد،اما موقعي كه بسته را به من داد حالت غريبي داشت. به نظر ميرسيد كه مي خواهد چيزي بگويد ولي موفق نمي شود.
وقتي پول را به او دادم لبخند زد:
- متشكر زه زه.
- عيدتان مبارك آقا.
باز تا خانه دويدم.
شب شده بود. فقط يك چراغ، آن هم در آشپز خانه روشن بود. همه بيرون رفته بودند اما پدر پشت ميز نشسته بود و به ديوار خيره شده بود.
- پدر.
- بله پسرم؟
كمترين اثري از كينه در صدايش نبود:
- تمام روز كجا بودي؟
جعبه واكس زني ام را نشانش دادم.
- نگاه كنيد پدر. برايتان چيز قشنگي خريده ام.
متوجه شد به چه قيمتي برايم تمام شده است و لبخند زد.
- خوشتان مي آيد؟ بهترينشان بود.
بسته را باز كرد و لبخند زنان توتونش را بو كرد،اما موفق نشد كلمه اي به زبان بياورد.
- پدر يكي از آن ها را بكشيد.
به طرف اجاق رفتم و كبريت برداشتم. كبريت كشيدم و به سيگاري كه پدرم به دهان گذاشته بود نزديك كردم.
دور شدم تا نخستين پكي كه به سيگار مي زند نظاره كنم. آن وقت در من اتفاق افتاد. كبريت را به زمين انداختم. احساس كردم كه خفه مي شوم. از درون منفجر مي شدم. درد بسيار شديدي كه تمام روز نشخوار كرده بودم مرا مي تركاند.
به پدرم،به صورتش كه ريشي چند روزه داشت، به چشم هايش نگاه كردم.
فقط توانستم بگويم:
- پدر... پدر...
و هق هق گريه، صدايم را پوشاند.
بازوانش را گشود و با محبت مرا به سينه فشرد.
- گريه نكن پسرم. اگر اين قدر به هيجان بيايي آن وقت مواقع زيادي در زندگي هست كه بايد گريه كني.
- نمي خواستم پدر... اين را نم يخواستم بگويم... اين را...
- مي دانم. مي دانم. عصباني نشدم،براي اين كه كاملا حق با تو بود.
كمي مرا در آغوشش تكان داد.
بعد صورتم را بالا آورد و با پارچه اي كه آنجا افتاده بود صورتم را پاك كرد.
- خب حالا بهتر شد.
دست هايم را بالا بردم و صورتش را نوازش كردم. آهسته انگشت هايم را روي چشم هايش كشيدم كه آن را به جاي خودشان برگردانم تا ديگر اين قدر بزرگ نباشند. مي ترسيدم اگر اين كار را نكنم اين چشم ها در تمام عمرم دنبالم بيايند.
- حالا سيگارم را تمام مي كنم.
با صدايي كه پر از هيجان بود بريده بريده گفتم:
- مي دانيد پدر،وقتي بخواهيد مرا بزنيد ديگر ابدا اعتراض نمي كنم... هر قدر دلتان بخواهد مي توانيد كتكم بزنيد.
- خيلي خوب زه زه،خيلي خوب.
مر ابا آخرين حق حق هايم زمين گذاشت و از قفسه بشقابي برداشت.
- گلوريا كمي سالاد ميوه برايت نگه داشته است.
موفق نمي شدم چيزي فرو بدهم. پدرم نشست و سالاد را كم كم با قاشق به دهانم مي گذاشت.
- پسرم حالا ديگر همه چيز تمام شد، تمام شد؟
با سر اشاره كردم كه بله، اما اولين قاشق ها طعمي شور داشتند.
آخرين قطره هاي اشكم بند نمي آمد.

نوشته شده توسط ژوزه مائورو ده واسكونسلوس در كتاب درخت زيباي من.
سلاخی میگریست، به قناری کوچکی دل باخته بود.