پاهاي كثيف

 

آه، پاهاي كثيفي دارم

نمي توانم تميزشان كنم.

پاهاي كثيفي دارم

براي اينكه

مدت زيادي

در خيابان هاي كثيف ( با اين و آن ) دست به يقه مي شدم

من با پاهاي كثيف از آنجا مي آيم.

پاهاي كثيفي دارم

كه به آنها افتخار نمي كنم.

پاهايم كثيف اند

ولي نمي توانم از آنها جدا شوم.

شايد كثيف كنم

ملافه هاي تميز و قشنگت را، عزيزكم

با پاهاي كثيفم.

در زندگيم در اين دنيا

تنها پاهاي كثيفي دارم.

از ميان تمام آنچه مي توانستم به دست آورم

تنها پاهاي كثيفي دارم.

شما افكار لطيف و مطبوع داريد

اما من غريبه اي هستم با پاهاي كثيف.

پاهاي كثيفي دارم،

كه ديگر خيلي دير شده است تا آنها را تميز كنم.

پاهاي كثيف

كثيف، به نحوي كه نمي توان آنها را سوهان كرد.

اما عزيزم، ميداني چيزي كم خواهي داشت

بدون پاهاي كثيف من.

پاهاي كثيفي دارم

ديگر نمي توان آنها را به شكل اول در آورد.

پاهاي كثيفي دارم

كه از خود رد كثيفي به جا مي گذارند،

به همين دليل، در پي جايي هستم

كه كتك نخورم

به خاطر پاهاي كثيفم.

پاهاي بزرگ كثيفي دارم

كه همچنان بزرگ مي شوند

پاهاي كثيفي دارم

آنها هستند كه مرا راه مي برند

اگر زمين قلبي داشت، مي توانستم احساس كنم

ضربانش را با كف پاهاي كثيفم.

نوشته شده توسط شل سيلور استاين، در كتاب پاهاي كثيف.

داستان دهم: اينان هم نياز دارند بدوند و شادي كنند!

 

حتما تا به حال بار ها شنيده ايد كه؛

آقا يك فال بخر! آقا اين شاخه گل رو براي خانم بخريد! خانم تروخدا اين آدامس رو بخريد! آقا اجازه بديد كفشتون رو واكس بزنم و خيلي التماس هاي بچگانه ي ديگر...

حتما فهميديد كه مي خواهم برايتان از چه بنويسم. اما صد افسوس كه بزرگتر ها هرگز نمي فهمند كه اين چه قدر مهمه! حتي اگر برايشان تا خود صبح هم توضيح بدهم باز هم نمي فهمند و حرف خودشان را خواهند زد.

خيلي غم انگيزه اما كار زيادي از دستمان بر نمي آيد جز اينكه يكي از كالاهاي يكي از اين هزار ها بچه را بخريم.

خيلي وقت ها شده كه از من پرسيده اند كه چرا هميشه از اين بچه ها خريد مي كني؟

چرا جورابي را مي خري كه تنها در كمتر از يك بار پوشيدن سوراخ مي شود؟

چرا آدامس يا بيسكويتي را كه نمي شود از ماندگي زياد جويد را مي خري؟

چرا بالاي يك تكه كاغذ بي ارزش پول مي دهي؟

و ...

جوابش خيلي خيلي ساده است. اما محال است كه آدم بزرگها بتوانند بفهمند چرا؟

 دليل از اين ساده تر كه وقتي همسن اين بچه ها بوده ايم در خانه پيش پدر مادرمان در جايي گرم به بازي و لذت بردن مشغول بوده ايم؟

مگر اين بچه ها دوست نداشتند كه به مانند قديم ما، در پيش خانواده هايشان بچگي خود را بگذرانند؟

حد اقل با خريد سه جفت جوراب پرپرك مي تونيم كمك كنيم اين بچه ها زود تر اجناسشان رو بفروشند و بيشتر در اين كوچه هاي نا امن باقي نمانند هرچند واقعا معلوم نيست كه جايي كه مي روند امن تر باشد يا نه؟!

بار ها چه ظلم هايي را به اين بچه هاي معصوم نديده ام كه شايد شنيدن فحش و كتك خوردن كمترينشان باشد.

معصوم؟

گاها شنيده ام كه مي گوييند: "اين بچه ها معصومند؟ اين ها اين قدر مار خورده اند كه افعي شده اند. مارمولك تر و پدر سوخته تر زا اينان فقط خودشانند."

اما واقعا اين طفلي ها مگر چه قدر سن دارند؟ كدام بچه را مي شناسيد كه در اين سن دوست داشته باشد در هواي سرد در خيابان ها پرسه بزند و التماس اين و آن كند و فحش بشنود و كتك بخورد و گاهي حتي...

واي خداي من!!!

ديگر نمي دانم چه بنويسم و چه كار كنم؟!

 فقط مي خواستم در آخر خواهشي كنم. اگر اين بار يكي از اين بچه ها دنبالتان راه افتاد و خواهش كرد چيزي ازش بخريد، فقط يك بار به چشمانش نگاه كنيد و خودتون خواهيد ديد كه او فقط يك بچه است كه توي دلش هيچ چيز بدي نيست و فقط به هر دليل نامعلومي كه واقعا ما ازش بي خبريم مجبور به انجام اين كار شده است.

پس دستتان را در جيبتان بكنيد و با احترام به اين بچه ها (آخر اينان كه گدا نيستند!) تا جايي كه در توانتان هست از او خريد كنيد.

اين فقط يك خواهش بود.

و اگر در انجام كارتان ريا نباشد و فقط به خاطر نفس خوب عمل باشد مطمئن باشيد روزي در يك جايي، پاداش اين كارتان را خواهيد گرفت.

نوشته شده توسط مهيار رياحي نيا.