پاهاي كثيف
آه، پاهاي كثيفي دارم
نمي توانم تميزشان كنم.
پاهاي كثيفي دارم
براي اينكه
مدت زيادي
در خيابان هاي كثيف ( با اين و آن ) دست به يقه مي شدم
من با پاهاي كثيف از آنجا مي آيم.
پاهاي كثيفي دارم
كه به آنها افتخار نمي كنم.
پاهايم كثيف اند
ولي نمي توانم از آنها جدا شوم.
شايد كثيف كنم
ملافه هاي تميز و قشنگت را، عزيزكم
با پاهاي كثيفم.
در زندگيم در اين دنيا
تنها پاهاي كثيفي دارم.
از ميان تمام آنچه مي توانستم به دست آورم
تنها پاهاي كثيفي دارم.
شما افكار لطيف و مطبوع داريد
اما من غريبه اي هستم با پاهاي كثيف.
پاهاي كثيفي دارم،
كه ديگر خيلي دير شده است تا آنها را تميز كنم.
پاهاي كثيف
كثيف، به نحوي كه نمي توان آنها را سوهان كرد.
اما عزيزم، ميداني چيزي كم خواهي داشت
بدون پاهاي كثيف من.
پاهاي كثيفي دارم
ديگر نمي توان آنها را به شكل اول در آورد.
پاهاي كثيفي دارم
كه از خود رد كثيفي به جا مي گذارند،
به همين دليل، در پي جايي هستم
كه كتك نخورم
به خاطر پاهاي كثيفم.
پاهاي بزرگ كثيفي دارم
كه همچنان بزرگ مي شوند
پاهاي كثيفي دارم
آنها هستند كه مرا راه مي برند
اگر زمين قلبي داشت، مي توانستم احساس كنم
ضربانش را با كف پاهاي كثيفم.
نوشته شده توسط شل سيلور استاين، در كتاب پاهاي كثيف.
سلاخی میگریست، به قناری کوچکی دل باخته بود.