داستان پانزدهم: سبحان!
دستش را به شمشاد ها می کشید و درخت ها را می شمرد. 501، 502، 503، 504،...
تا مرکز شبانه روزی، 612 درخت وجود داشت که پنج شنبه صبح ها وقتی برای آموزش بچه های کار و خیابان، بد سرپرست و بی سرپرست به آنجا می رفت آنها رو می شمرد. نوازش شمشاد ها و شمارش درختان برایش سرگرمی ای بود که زمان پیاده روی را متوجه نشود. پارک زیبایی بود در یکی از جنوبی ترین نقطه های شهر که مرکز بهزیستی در انتهای آن قرار داشت.
به مرکز که رسید با اینکه او را می شناختند مثل همیشه خودش را معرفی کرد تا نگهبان اسمش را چک کند. در را که برایش بازکردند به سمت خوابگاه بچه ها رفت. کمی هم آنجا انتظار کشید تا نگهبان دیگری کلید های درب خوابگاه را آورد. یک بار دیگر هم خودش را برای نگهبان دوم معرفی کرد تا سرانجام اجازه ورود گرفت.
وارد خوابگاه که شد بچه ها مشغول تماشای تلویزیون بودند و متوجه حضور او نشدند. به آرامی روی مبلی که پشت بچه ها بود نشست و مشغول تماشای بچه ها شد. طولی نکشید که یکی از بچه ها متوجه حضورش شد و با سر و صدایی که راه انداخت بقیه هم او را دیدند و مثل همیشه از سر و کله اش آویزان شدند. همین محبت ناب و بی ریای بچه ها بود که هر هفته او را این همه راه تا آنجا می کشاند.
محمد حسین پرسید: "آقا دفتر نقاشی هایی که قول دادین رو اوردین؟"
جواب داد: :وای! ببخشید بچه ها! یادم رفت!"
محمد حسین لبش را آویزان کرد و رفت یک گوشه نشست. قهر کرد. معلوم بود که تو ذوق همه بچه ها خورده. حتی لب سبحان هم آویزان شده بود اما گفت:
"عیب نداره آقا. هفته بعد بیارین برامون."
"اینبار دیگه قول میدم یادم نره." بعد دستش را در کیفش برد و گفت:
"هی بچه ها اما انگار تو کیفم یک چیزایی دارم ها!"
علیرضا جلو آمد و پرسید: "چی آقا؟"
محمد حسین که هنوز همانجا نشسته بود زیر چشمی با اخم کیف را نگاه می کرد. انگار که منتظر معجزه باشد، دید که از کیفش چند دفتر نقاشی و مداد رنگی در آورد.
اولین دفتر را علی رضا گرفت. دومی را محمد حسین با شیرجه و بوسیدن او ازش گرفت. بقیه بچه ها هم با هیجان یکی یکی دفتر ها و مداد رنگیهایشان را گرفتند. سبحان که بزرگترین و آرام ترین پسر آن مرکز بود آخرین دفتر را هم گرفت و گفت: "می دونستم قولتون یادتون نمیره آقا!"
همه مشغول کشیدن نقاشی بودند که گفت: "پسرا الان مگه کلاس نداریم؟" همین سوال کافی بود که همه دفتر هاشون رو کنار بگذارند و در صف کلاس بایستند.
کلاس که تموم شد مثل همیشه دور هم نشستند و شروع به حرف زدن کردند. حرف ها به شغلی که دوست داشتند رسید.
هر کدامشان یک شغل دوست داشت. میلاد دوست داشت معلم بشود. علی اصغر پلیس، محمد حسین دکتر، علیرضا راننده کامیون. احمد می گفت می خواهم قاچاقچی بشوم و علی اصغر هم میگفت آنوقت من دستگیرت می کنم.
سبحان گفت: "آقا ما می خوایم خلبان جنگی شیم."
پرسید: "چرا خلبان جنگی؟ من که میگم خلبان هواپیماهای مسافر بری شو."
سبحان گفت: "نه آقا! آخه هواپیماهای جنگی خیلی سریعتر پرواز می کنند." و شروع کرد به دادن ججم زیادی از اطلاعات در مورد هواپیماهای جنگی.
گفت: "خب آره راست میگی. سریع ترند. اما خلبان های جنگی گاهی مجبور میشن آدم های زیادی رو با هواپیماشون بکشند."
سبحان سکوت کرد.
علی اصغر با ذوق کادویی که مادرش به او داده بود را نشان داد. گفت: "قراره چند وقت دیگه مادرم بیاد و من رو ببره.
احمد با کمی بدجنسی کودکانه گفت: "اون وقت دوباره ناهار نداری بخوری."
علی اصغر با عصبانیت و بغض گفت: "نخیرم. اصلا خودت قبل اینکه بیای اینجا چی می خوردی ناهارات رو؟ شام هم نداشتین تازه."
او که کمی اوضاع را ناجور می دید با صدای ملایم و با گله گفت: "بچه ها!!!"
علی اصغر که خشم همه صدایش را گرفته بود گفت: "تازشم مامانم دیگه کار پیدا کرده. از این به بعد کلی چیز خوشمزه می تونم بخورم. بیشتر از اینجایی که تو می تونی!"
احمد بدجنسی رو به نهایتش رسوند و گفت: "تو که اصلا نمی دونی بابات کجاست!"
اوضاع دیگه داشت خیلی ناجور میشد. قبل از اینکه علی اصغر بتواند جوابی بدهد، چند تا دست محکم زد و گفت: "خب بچه ها فکر می کنید دیگه چی تو کیفم میشه پیدا کرد؟"
یک کارتون خریده بود. می خواست هفته ی دیگه به بچه ها بدهد. اما برای اینکه سر و صدا را بخواباند و از دعوای احتمالی پیشگیری کند مجبور شد همین هفته کارتون را نشانشان دهد.
میلاد کارتون رو به سرعت گرفت و در دستگاه گذاشت. همه توجه ها به کارتون جلب شد. احمد و علی اصغر هم فارغ از حرف هایی که به هم زده بودند مشغول تماشا شدند.
اوضاع که آرام شد متوجه شد سبحان میان بچه ها نیست. بدون اینکه از کسی چیزی بپرسد به دنبال سبحان گشت و بالاخره وقتی در کمد رخت خواب ها را باز کرد در حال گریه پیدایش کرد.
گفت: "سبحان؟! تو کمد چیکار می کنی؟! گریه می کنی؟!"
- آره آقا گریه می کنیم.
- خب چرا تو کمد گریه می کنی؟
- آخه آقا جای دیگه نداریم که گریه کنیم!
- خب می خوای بیای بغل من گریه کنی؟
- یعنی میشه آقا؟!
- معلومه که میشه! چرا نشه؟ بدو بیا!
دستش رو باز کرد و سبحان خودش را محکم به بغل او انداخت و شروع به گریه کرد.
- مرد! خلبان جنگی که گریه نمی کنه!
همینجور که گریه می کرد گفت: "نه آقا. می خوایم خلبان هواپیمای مسافر بری باشیم."
- جدی؟ چرا؟ هواپیماهای جنگی که سریع ترند.
- بله آقا. اما ما نمی خوایم مامان بابای کسی رو بکشیم.
همانطور که سبحان را بغل کرده بود خودش هم بغضش گرفت. و صبحان را محکم تر بقل کرد.
- حالا چرا گریه می کنی؟
- آخه آقا شنبه می خوان ما رو بفرستند یک جای دیگه.
- خب اینکه گریه نداره پسر.
- داره آقا. ما اینجا رو دوست داریم. اینجا شما میاین. آقا داوود میاد. خاله الناز میاد. خانم بیگی میاد.
- خب آره. اما اونجا هم که بری دوستای جدید پیدا می کنی. تازه یک عالمه آدم دیگه مثل من و بقیه که گفتی میان پیشت.
- راست می گید آقا؟
- سبحان؟ من تا حالا بهت دروغ گفتم؟ حالا بسته دیگه گریه نکن.
آب بینیش را حسابی بالا کشید و گفت چشم. هنوز تو بغل هم بودند که گفت: "سبحان؟ تو اومدی بغل من گریه کردی حالا من کجا برم گریه کنم؟"
صبحان از بغلش بیرون آمد و روبرویش نشست و مثل خودش که دستش را باز کرده بود، دستش را برایش باز کرد و گفت: "آقا شما هم بیاین تو بغل ما گریه کنید."
صبحان رو محکم بغل کرد و گفت: "به جای گریه بیا بریم کارتون ببینیم."
کارتون که تمام شد با تک تک بچه ها خداحافظی کرد. سبحان محکم تر از همیشه بغلش کرد و گفت: "آقا ما دیگه نمی بینمتون؟"
گفت: "نمی دونم شاید. شاید هم دوباره هم رو ببینیم. آدم که کف دستش رو بو نکرده!"
سبحان کف دستش را نگاه کرد و با تعجب پرسید: " آدم کف دستش رو بو نکرده؟"
لبخند زد. گفت: "هیچی. ولش کن پسر." مکثی کرد و دوباره شروع کرد: "آره. ولی حتما هم رو یک روزی می بینیم. نمی دونم کی؟ چه جوری؟ ولی بالاخره هم رو می بینیم."
سبحان خندید.
از خوابگاه که بیرون آمد دلش گرفته بود.
نه شمشاد ها را نوازش می کرد نه درختان را میشمرد. داشت فکر می کرد که ای کاش کمد اتاقش آنقدر بزرگ بود که گاهی که دلش مثل دل سبحان می گرفت، روزهایی مثل امروز می توانست برود توی کمدش قایم شود و گریه کند. بدون اینکه صورتش را به بالشش فشار دهد، گریه کند و آرام شود. بی ترس از اینکه کسی ببیندش.
پنج شنبه بعد که به مرکز رفت، دید سبحان نیست. علی اصغر هم نبود. با خودش گفت: حتما الان پیش مادرش خوش حال است. سبحان چی؟ خدا کند که او هم خوشحال باشد و از ته دل آرزو کرد که ای کاش روزی با هواپیمایی که سبحان خلبانش باشد به مسافرت برود.
نوشته شده توسط مهیار ریاحی نیا.
سلاخی میگریست، به قناری کوچکی دل باخته بود.