خوشبخت ترین زوج دنیا درست در همان زمان و همان نقطه
دو سال پیش با هم ازدواج کردیم. توی دانشگده با هم آشنا شدیم. یعنی توی کتاب خانه ی دانشگاه. افسانه عکاسی می خواند. خیلی زود عاشق هم شدیم. مثل بیشتر عشق ها، تقریبا بی دلیل. یعنی حتی اگر دلیلی داشته باشد من دلیلش را خاطر نمی آورم. تنها دلیلی که به خاطرم می رسد انگشتان افسانه است. من به طرز احمقانه ای ناگهان عاشق دست ها و انگشت های او شدم. در واقع اول انگشت هایش را دیدم و بعد صورتش را. دست راستش را گذاشته بود روی پیشخان کتاب خانه و داشت با دست چپ چند تار مو را که روی گونه ی راستش افتاده بود زیر روسری اش می گذاشت. همه ی این چیز ها چند ثانیه بیشتر طول نکشید. حتی وقتی روسری اش را صاف کرد و دست چپش را پایین آورد و من دست کم می توانستم نیم رخش را ببینم، هنوز محو دست ها بودم. داشتم فکر می کردم – یعنی حس می کردم – که این انگشت ها به خاطر ظرافت و زیبایی و انحنای نرم ومعصومیتِ تا مرز تقدس شان شایسته ی دوست داشتن اند. همان لحظه بود که عاشقش شدم. قسم می خورم. با این همه خوب می دانم اگر در دانشگده ی دیگری درس می خواندم، عاشق کس دیگری می شدم. یا اگر در شهر دیگری می بودم. یا کشوری دیگر. اگر صد سال قبل زندگی می کردم لابد عاشق خاتونی می شدم از قاجاریان. و اگر دویست سال قبل به دنیا آمده بودم با همین توان و غرابت، عاشقی زنی دیگر با اسم دیگر. مه لقا مثلا. خودم را این طور قانع کرده ام که افسانه تنها یکی از هزاران معشوقه های بالقوه ای بود که می توانستم به آنها عشق بورزم. دلیلی روشنی ندارم اما فکر می کنم بین این افسانه ها باید چیز های مشترکی باشد. دقیقا نمی دانم چه چیز هایی. شاید شباهت انگشتان شان. افسانه هم همینطور. او هم از میان هزاران امکان، از میان هزاران ابراهیم، من را انتخاب کرد. این یکی از آن هزاران چیزهای عوضی این دنیا است که من هرگز نخواهم فهمید. هرگز. بنابراین ما – من و افسانه – باید خیلی خوش شانس باشیم که از میان این همه سال، این همه شهر، این همه دانشگاه، این همه کتاب خانه، این همه افسانه، این همه ابراهیم، درست در بعد از ظهر پاییزی یکی از چهار شنبه های هزار و سیصد و هفتاد خورشیدی در کتاب خانه ای از دانشگده ای از شهری در شرق این کره خاکی با هم مواجه شویم و بعد عاشق هم شویم تا فکر کنیم ما خوشبخت ترین زوج دنیا هستیم و برای هم ساخته شده ایم و نیمه ی گمشده ی هم هستیم و بعد ازدواج کنیم.
نوشته شده توسط مصطفی مستور، در کتاب من گنجشک نیستم.
سلاخی میگریست، به قناری کوچکی دل باخته بود.