هيچ كس سوال اصلي را از او نپرسيد!
آدم هميشه خودش است. ما خودمان هستيم. من در خودم با هيچكس جز خودم روبرو نشده ام. هنگامي كه مي ميريم همان آدمي هستيم كه بوديم. با مرگ يك معدنچي معمولي، يك معدن چي معمولي مي ميرد. آن جنون كجاست كه نويسنده ها براي مبهوت كردن ابداع مي كنند؟
يكبار در اسپانيا مردي را ديدم كه پس از چند روز كندن زمين او را از زير خانه اي بمباران شده بيرون آوردند. جمعيت دور او ساكت بود، ناگهان از ترس اين مرد كه از زير تقريبا از ماوراء بيرون آمده بود، همچنان با خاك و خل پوشيده بود، نيمه بيهوش از نبود غذا و هوا، همانند غولي منقرض شده جلوه مي كرد. وقتي مردم جرات پيدا كردند كه از او چيز هايي بپرسند، چنان با بي حسي و حالي رنگ پريده و بي رمق گوش مي داد كه كم روئي را به ناراحتي مبدل مي كرد.
هيچكس نتوانست سوال درست را پيدا كند و بپرسد، كليدي كه رازش را بگشايد.
آنها گفتند: "چه حس مي كردي؟" "چه فكر هايي داشتي؟...چه كار كردي؟"
بدون هدف پل هايي بر روي دره اي مي انداختند، انگار در سدد دسترسي به اولين مانع فهميده اند كه ممكن است به آدم هاي كر، كور و يا لال كمك كند.
سرانجام وقتي توانست جواب بدهد، گفت:
"بله صداي شكافتن بود، همينطور ادامه داشت..."
يا جواب داد:
"خيلي نگران بودم. خيلي طول كشيد... چقدر طولاني بود..."
يا شايد:
"پشتم آسيب ديده است، خيلي آسيب ديده است."
آدم صادق تنها درباره ي صادق بودن سخن مي گويد. بيشتر درباره ي ساعتش صحبت مي كند كه گم شد.
"دنبالش گشتم... برايم بسيار ارزش داشت... اما در تاريكي..."
البته زندگي به او حس گذشت زمان، و عشق به اشيائي كه گم شده را آموخت و آدمي استفاده كرد كه بنا بود به دنياي او معنا بدهد، حتي دنيايي با سنگ هاي فرو ريخته در تاريكي، هيچ كس سوال اصلي را از او نپرسيد، كه در پشت تمام ديگر كوشش هاي ناشيانه آراميده است: "كي بودي؟ چه كسي در درون آشكار شد؟" او تنها مي توانست تكرار كند: "خودم..."
هيچ شرايطي نمي تواند غريبه اي را كه درون ما است، در زير برگ هايي كه در حضورشان نابينا بوديم، پيدا كند. زندگي به آرامي متولد شدن است. چقدر انسان بود اگر مي توانستيم روح هاي حاضر آماده را وام بگيريم.
نوشته شده توسط آنتوان دوسنت اگزوپري در كتاب خلبان جنگي.
سلاخی میگریست، به قناری کوچکی دل باخته بود.