سرباز نیروی انتظامی بود. یک ماه از مدت آموزشش می گذشت. ساعت نزدیک 12 شب بود که از اولین ماموریتش به خانه بر می گشت. قطار نسبتا خلوت بود. سرش را به شیشه تکیه داده بود و فکر می کرد. غرق در رویاهای خودش بود که چشمش به پسر بچه ی کوچکی افتاد که از شکاف صندلی دزدکی نگاهش می کرد. سرباز به پسرک چشمک زد و پسرک سرش را پشت صندلی مخفی کرد. سرباز خندید و منتظر عکس العمل بعدی پسرک شد. مدتی طول نکشید که  پسرک سرش را بالا آورد. این بار سرباز کلاهش را روی صورتش گذاشت و خودش را از نگاه پسرک مخفی کرد. اینبار پسرک خندید. این بازی 5دقیقه ای ادامه پیدا کرد تا اینکه نه سر باز نه پسرک خودشان را مخفی نکردند. سرباز لبخند زد. پسرک بی دغدغه خندید.
پسرک آمد و روی صندلی روبروی سرباز نشست و یواش خندید. دستش یک فرفره بود. سرباز گفت: "چه فرفره ی قشنگی" و به فرفره فوت کرد. فرفره که چرخید پسرک ذوق کرد.
سرباز پرسید: "چند سالته آقا کوچولو؟"
یکی یکی انگشتانش را باز کرد تا سه انگشتش باز شد و گفت: "این سالمه!" و مشغول تماشای سرباز شد. پس از یک برسی مفصل پرسید: "پس تفنگت کو؟"
- من که تفنگ ندارم!
- باتومت چی؟
سرباز با تعجب از شنیدن کلمه ی باتوم از یک پسر سه ساله ناخوداگاه پرسید: "باتوم؟"
- آره از همون چوبا که باهش آدما رو می زنند.
- خب از اونا هم ندارم.
- پس تو چه جور پلیسی هستی؟
سرباز خندید و گفت: "خب من که پلیس نیستم."
- پس چی هستی؟
- سربازم.
- سرباز چیه؟
- یک چیزیه مثل همون پلیس.
- فرقشون چیه؟
صدای خانمی از صندلی جلو آمد که: "سامان آقا رو اذیت نکن. بیا اینجا"
پسرک یواشکی گفت: "مامانمه. برمی گردم." 5 دقیقه نگذشته بود که پسرک برگشت و نشست رو بروی سرباز. اما ساکت بود و حرفی نمی زد. این بار سرباز شروع کرد: "فرفرت ر و میدی ببینم؟" پسرک با صدای یواش که مادرش نشنود گفت: "شام رفته بودیم بیرون. پیتزا خوردیم. اونجا بهم دادند." سرباز گفت: "پس هم شام خوردی هم فرفره گرفتی!" پسرک شانه اش را بالا انداخت. دوباره یکم سرباز را نگاه کرد و گفت:
- قدم اندازه تو که شد می خوام پلیس شم!
- چرا؟
- می خوام ماشین پلیس سوار شم.
- چرا؟
- که دزد بگیرم.
- چطوری؟
- با باتوم و تفنگ. تازه الان هم اسباب بازیش رو دارم.
- پس الانش هم یک پا پلیسی!
ذوق کرد. گفت: "کلات رو میدی سرم کنم؟"
کلاه رو رو سر پسرک گذاشت. این قدر براش بزرگ بود که جلو چشمش رو گرفت. رفت پیش مادرش و برگشت. گفت: "قول میدی فرفرم رو دور نندازی؟"
- آره. ولی چرا؟
- می خوام بدمش به تو.
-  راستکی؟
- آره. مامانم هم اجازه داد. میشه کلات مال من باشه؟
- نه. آخه اگه کلاه نداشته باشم دعوام می کنند.
- اگه دعوات می کنند نمی خوام.
کلاه رو پس داد. سرباز گفت: "هنوز فرفرت ماله منه یا منم پس بدم؟" پسرک گفت: "نه مال خودت.من مامانم دعوام نمی کنه" خواهر تقریبا ده ساله اش آمد و دستش رو گرفت گفت: "بیا بریم. این ایستگاه باید پیاده شیم. از آقا خدافظی کن." باهم خیلی مردونه دست دادند و پسرک رفت. خانم مسنی که تازه سوار قطار شده بود جای پسرک نشت. سرباز سرش را به شیشه تکیه داده بود و دوباره غرق در افکار خودش بود. برای زندگیش برنامه ریزی می کرد. صدای خانم مسن به خودش آوردش. شیشه آبی در دستش بود. به سرباز تعارف کرد و گفت: "خیلی خسته و تشنه ای پسرم آب بخور." سرباز لبخند زد و تشکر کرد و گفت: "ممنون. تشنه نیسم." خانم مسن گفت: "بخور پسرم. آب نطلبیده مراده. دهن نخورده!" سرباز تشکر کرد و از آب خنک نوشید. خنک و گوارا بود. دلش تازه شد. خانم مسن گفت: "الهی به مراد دلت برسی پسرم!" سرباز گفت: "دعام کنید مادر." خانم مسن لبخند گرمی زد و گفت: "جوون های دل پاک به دعای کسی نیاز ندارند خدا همیشه باهاشونه پسرم!" سرباز گفت: "از کجا معلوم که دلم سیاه نباشه؟" خانم مسن لبخدی زد و گفت: "به سن من که برسی از چشم ها می فهمی دل پاکه یا سیاه!"
شب که به خانه رسید همه خواب بودند. فرفره را فوت کرد و روی میزش گذاشت. حرف های خانم مسن دلش را آرام کرده بود. خدا رو شکر کرد. کار های قبل خوابش رو کرد. توی تختش خوابید. دوباره غرق در رویاهایش شد و در لبخند به خواب رفت!

نوشته شده توسط مهیار ریاحی نیا.