عسل های دروغین!
از كودكي عسل را بسيار دوست داشتم. اين شايد، يك قطعه خيال خالص چسبنده ي شيرين طلايي رنگ بود. كودكان كم سال، قدرت انتخاب ندارند. كودك عاشق مادر نيست، محتاج مادر است. عشق احساسي و كلامي كودكانه نيست. يك قطعه خيال خالص طلايي به نام عسل را دوست داشتم و بعد ها اين دوست داشتن خيالي گرفتارم كرد.
زماني عسلي خريدم كه عسل نبود. دلم شكست. برانگيخته شدم. در به در دنبال عسل اصل گشتم، نيافتم. عسل فروشان پيوسته فريبم مي دادند. عسل فروشان چيزي را مي فروختند كه مثل عسل بود. دلم بيشتر شكست. دلم براي كودكي هايم سوخت. دلم براي خلوصم سوخت. نمي خواستم از كودكي تا نوجواني، تا جواني تمام، چيزي را با لذت، يك لقمه هر صبح، در دهان نهاده باشم كه دروغ بوده باشد. هر جا كه رفتم، حتي كنار بسياري از كندوها، عسل راست نيافتم و زنبوران بيشماري را افسرده و متاسف يافتم و گريستم.
نوشته شده توسط نادر ابراهيمي، در كتاب يك عاشقانه آرام.
سلاخی میگریست، به قناری کوچکی دل باخته بود.