داستان چهارم: مهم و مهمتر
در طول یک روز کارهای بسیاری برای انجام دادن داریم گیرم که مشکلاتی که در یک روز داریم هم بسیار زیاد است و ما را در هزار مسئله مهم و مهمتر غرق می کند. چه بسا این کار های بسیار مهم ارزش غرق شدن نداشته باشند و چه بسیارند کارهای مهمی که باید در آن غرق شویم و ما به کلی آنها را فراموش کرده ایم. در حقیقت تمام درستی ها را فراموش کرده ایم.
من نمی دانم کدام کارها در حقیقت مهم هستند؟ من انسان نادانی هستم قدیم ها اینگونه نبودم ولی انگاری از روزی که تبدیل به یک آدم بزرگ شدم هر روز بر نادانی خود افزوده ام. خب شما که هنوز بزرگ نشده اید، بگویید کدام دسته با اهمیت تر است؟!
بالا رافتن از کوه در حدود ساعت پنج عصر و گوش دادن به ترانه ی کودکانه فرهاد و رسیدن به بالای کوه و تماشای غروب آفتاب در ارتفاع کوه و پایین آمدن از کوه در زیر ستاره هایی که آسمان بالای سرمان را زینت بخشیده اند و سکوتی که در سکوتش خدا با ما صحبت می کند. نشستن در پشت پنجره و تماشای برف و در آخر قدم زدن بر روی برفی که بر زمین نشسته و شنیدن صدای پایمان بر روی برف. آب دادن به تک گلدان گل شمعدنای، در پشت پنجره که خود را با گل سرخی زیبا آراسته است و پاک کردن برگ های خاک گرفته دیفن باخیا و یا تمیز کردن قفس مرغ عشق ها یا تماشای آکواریوم ماهی های رنگارنگ و لذت تماشای آن. خریدن جورابی که می دانیم پس از تنها یک بار پوشیدن و شاید حتی کمتر از یک بار پاره می شود از یک پسربچه در سر چهار راه و خرید فال حافظ از دوست همان پسر بچه بعد از تنها چند ثانیه گذشتن از خرید جوراب! یا خرید آدامسی که به خاطر ماندگی نمی شود جوید و پرداختن پول برای کثیف تر شدن شیشه ی خودرویتان توسط پسر بچه ای دیگر با لباس کثیف و سیاه در پشت چراغ قرمزهای چهار راه های این شهر شلوغ! و در آخر خرید یک حانه بسیار کوچک با سقف شیروانی و آجر قرمز و حیاطی با یک حوض پر از ماهی قرمز و گلها ی سرخ در حیاط بسیار کوچکش!
یا
از صبح تا شب کار کردن و کار کردن و کار کردن برای اینکه بتوانیم در حدود ساعت پنج عصر کت و شلوار شیکی بپوشیم و خود را آراسته کنیم و در هنگامی که ستاره ها می خواهند در سکوت با ما سخن بگویند در رستوران های آنچنانی که قیمت منوی آنها سر به آسمان می کشد با زنان و مردانی از جنس خودمان در مورد سیاست و اقتصاد و جنگ سخن بگوییم! کار کنیم تا بتوانیم خودروی گران قیمتی بخریم و دائم نگران باشیم که نکند اکنون که خودرویم در خیابان پارک است بر روی آن خطی بیافتد و در آخر از ترس این حادثه خودروی خود را از پارکینگ خانه بیرون نیاوریم یا اینکه بسیار کار می کنیم و بر دارایی خود می افزاییم و اصلا به چشمان خیس پسر بچه ای که در کنار خیابان می خواهد کفش بسیار شیک ما را واکس بزند نگاه نمی کنیم یا اگر هم نگاه کنیم خود را به آن، چنان پرشوکت نشان می دهیم و به او امر میکنیم که ای پسر، کفش من را برق ببینداز و در آخر هم پول بسیار ناچیزی با فخرفروشی بسیار به او می دهیم تا همه بفهمند که به این کودک کمک کرده ایم و از این حرکت به خود می بالیم و خیلی کار های مهم دیگه مانند اینها! و در آخر خرید یک واحد مجلل در یک برج بلند که در تجمل غرق شده است!
یک دسته از ما، کارهای گروه اول را انجام می دهیم و دسته ای دیگر از ما، کار های دسته دوم را!
حالا به نظر شما کدام یک از این گروه کارها، در حقیقت مهمتر هستند؟!
ترجیح می دهید در آن خانه کوچک با آجر قرمز و سقف شیروانی زندگی کنید یا در آن واحد مجلل در آن برج بلند که در تجمل غرق شده است؟!
کاش بگویید: آقا ما بگیم؟! به نظر ما...
نوشته شده توسط مهیار ریاحی نیا.
سلاخی میگریست، به قناری کوچکی دل باخته بود.