تقدیم به دوست عزیزم" الف.ش" که پرسید چرا این روز ها کمتر می نویسی و تشویق به نوشتنم کرد:

یک روز خنک پاییزی بود.  نسیم خنک و ملایمی می آمد که کم کم در تنش نفوذ کرده بود و باعث شده بود دستانش سرد شود. اما فکرش از همیشه گرم تر بود. در پارک منتظر بود تا کلاس دوستش تمام شود و با هم به خانه برگردند. این روز ها کارش شده بود تمرین صبر برای آینده و یکی از تمرین هایش همین بود که هفته ای یکی دو بار برای دیدن دوستش صبر کند.

سه بعد از ظهر بود. همانطور که مشغول تماشای بازی بچه ها بود بدون اینکه متوجه باشد غرق در افکار خود شده بود:

بار دوم که دیدش، برای اولین بار دلش رفت. چشم ها و خنده های با حجب و حیایش بود که دلش را ربوده بود. همان بار دوم بود که دوستش به مناسبت عید نوروز یک مجسمه ی کوچک حاجی فیروز به او هدیه داد. او نگران بود تا به خانه برسد بشکند. برای همین دوستش جامدادی اش را باز کرد و همه محتویاتش را توی کیف زنانه اش ریخت و حاجی فیروز کوچک را در جامدادی گذاشت و به او داد و گفت: "اینجوری دیگه نمیشکنه!" و پس دادن همین جامدادی بود، که بهانه ی دیدار سوم شد و حالا بیشتر از شش ماه از آن روز می گذرد.
روزی که بله را از دوستش گرفت دم دمای غروب، توی دریاچه قایق سواری می کردند.
پس ار آن شش ماه پرفراز نشیب با اتفاق های مختلف را گذراندند و می دانست راه پر فراز و نشیب تری در انتظارشان است. این که نمی دانست در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد باعث می شد اضطرابی دلچسب داشته باشد که سبب می شد با انگیزه ی بیشتری تلاش کند. سختی راه را خوب می شناخت و خود را خوشبخت می دانست که همراهی مناسب دارد و با این که عشق حلال مشکلات نیست این همراه سختی راه را کمی آسان میکند.

صدای بلند خنده ی پسر بچه ای از فکر بیرون آوردش. پدرش روی تاب هولش می داد و پسرک از ته دل می خندید. ساعتش را نگاه کرد. نزدیک پنج بود. دلش می خواست دوستش همیشه شاد باشد.
به گل فروشی نزدیک پارک رفت و سه گل سرخ خرید. اراده کرد محکم تر از همیشه باشد. تمام ترس هایش را از خود دور کرد و تصمیم گرفت بدون فکر به آینده تا می تواند برای دوستش بهترین باشد و خودشان را به خدا سپرد.

ساعت پنج عصر بود. دوستش را دید که با متانت همیشگی اش به آرامی به سمت او می آید. به هم که رسیدند لبخند زدند. گلها را به دوستش داد و گفت: "سلام."

نوشته شده توسط مهیار ریاحی نیا.