داستان سي و يكم: ...!!! (سال نو مبارک!)
مقدمه: امسال آغاز سال نو كمي عجيب بود. خيلي سعي كردم براي نوروز چيزي بنويسم. اما توانش را پيدا نكردم. سر انجام تصميم گرفتم بخشي از كتابي را بنويسم كه در طول اين چند روز بار ها خوانده ام. در نوشتار زير در هر خط، بچگي و خدا را حس كرده ام. براي همين دوست داشتم حالا كه براي سال نو چيزي ندارم حداقل اين متن زيبا را بنويسم.
سال نو را به همه ي شما خوانندگان عزيز شادباش مي گويم .
خداوند مهربان ترين است و هر پيشامدي كه پديد مي آورد حتما در صلاح بندگانش است.
مهيار رياحي نيا.
از عرض خيابان پارك كه مي گذرم چشم ام به پسر خردسالي مي افتد كه نخ بادبادكش پاره شده بود. هنوز دارد گريه مي كند. بي خودي به سمت او مي روم و به چشم هاي پر اشك اش كه از پشت عينك ته استكاني اش پيداست زل مي زنم. مپرسم:
"مي خواي نخ بادبادك ات رو گره بزنم؟"
نگاه ام مي كند اما چيزي نمي گويد.
"حتي اگر بخواهي مي توانم بادبادك ات را هوا كنم."
"تا كجا؟ تا كجا مي توني هواش كني؟ مي توني اون رو تا بالاي درخت هاي چنار هوا كني؟"
"شايد. شايد بتونم. راستش اندازه تو كه بودم مي تونستم."
پاكت كاغذ ها را پاي درختي روي زمين مي گذارم و بادبادك را از او مي گيرم تا نخ پاره اش را گره بزنم. گوش واره هاي بادبادك را كه از حلقه هاي آبي رنگ ساخته شده اند آويزان مي كنم و بعد گره هاي كاغذي دم بادبادك را از هم باز مي كنم. به شاخه هاي درختان نگاه مي كنم تا جهت وزش باد را پيدا كنم. پارك نسبتا خلوت است و به جز چند تا بچه، تك و توك پيرمرد ها و پيرزن هايي كه در جاي جاي پارك روي صندلي هاي سيماني نشسته اند و با هم حرف مي زنند. نخ اضافي را گرد تكه چوبي تاب مي دهم تا وقت دويدن پاره نشود. به پسرك كه محو كار من شده است نگاه مي كنم و هر دو لبخند مي زنيم. عينكش را با نخي دور گردن اش بسته تا روي زمين نيفتد. جيب شلوارش اندكي پاره است و يكي از دكمه هاي پيراهنش كنده شده.
نخ را يكي دو متر باز مي كنم و بعد بر خلاف جهت باد شروع مي كنم به دويدن. پسرك دنبال من مي دود. كمي كه مي دوم بادبادك از زمين كنده مي شود. كله لوزي شكل آن به موازات زمين قرار مي گيرد. در حال دويدن كمي از نخ را باز مي كنم و به سرعتم اضافه مي كنم. پسرك از من عقب مانده است. سايه بادبادك به روي زمين افتاده است و من به طرز احمقانه اي هوس مي كنم بادبادك را تا آنحا كه نخ دارم هوا كنم. بادبادك شروع مي كند به بالا رفتن. ته خيابان كه مي رسم چند متر ديگر از نخ را باز مي كنم. نخ جلوي دست ام را جلو و عقب مي آورم تا بادبادك اوج بگيرد. به نفس نفس افتاده ام. به اين فكر مي كنم كه چند وقت است ندويده ام؟ بقيه نخ را به تدريج باز مي كنم و اجازه مي دهم باد، بادبادك را با خودش به طرف شرق پارك ببرد. هر قدر كه نخ را باز مي كنم بادبادك در نظرم كوچك و كوچك تر مي شود. پسرك نفس زنان به كنارم مي رسد و از ته دل فرياد مي كشد: "هورا!هورا!" بدون اينكه چشم از بادبادك بردارم نخ را به دست اش مي دهم و به او مي گويم نبايد نخ را محكم بكشد و يا ناگهاني باز كند. براي او توضيح مي دهم نگه داشتن بادبادك در آن بالا از هوا كردن آن سخت تر است.
دست هاي كوچك اش را توي دست هام مي گيرم و به او مي گويم به آرامي كمي ديگر از نخ را باز كند تا در حالي كه نخ توي دست اوست با حركت دست هاي من بر كارش مسلط شود. پسرك موفق مي شود كمي ديگر بادبادك را بالا تر ببرد. بعد به آرامي دست هايم را از دور دست هايش باز مي كنم تا او به تنهايي هدايت بادبادك را به عهده بگيرد. دقيقه اي محو بادبادك توي آسمان مي شوم و به طرف پاكت نوشته هاي پارسا مي روم. چند قدم كه دور مي شوم صداي فرياد شادي پسرك توي پارك بلند مي شود. به پشت سرم نگاه نمي كنم اما وقتي پسرك جيغ كشيد: "هورا! هورا! بچه ها! بادبادك من رسيد به آسمون رسيد به خدا!" به آسمان نگاه مي كنم. به جايي كه بادبادك رسيده است به خداوند.
نوشته شده توسط مسطفي مستور در كتاب روي ماه خداوند را ببوس.
سلاخی میگریست، به قناری کوچکی دل باخته بود.