فرمادنده كلي به فرمانده گور گفت: "آيا بايد به اين جنگ احمقانه ادامه بدهيم؟ آخه، كشتن و مردن حال و روزي براي آدم باقي نمي ذاره."

فرمانده گور گفت: "حق با شماست."

فرمانده گور به فرمانده كلي گفت: "امروز مي توانيم به كنار دريا برويم و تو راه چند تا بستني بخوريم."

فرمانده كلي گفت: "فكر خوبيه."

فرمانده كلي به فرمانده گور گقت: "تو ساحل يك قلعه شني مي سازيم."

فرمانده گور گفت: "آب بازي هم مي كنيم."

فرمانده كلي گفت: "پس آماده شو برويم."

فرمانده گور به فرمانده كلي گفت: "اگر دريا طوفاني باشه چي؟ اگه باد شن ها رو به هر طرف ببره؟"

فرمانده كلي گفت: "چقدر وحشتناكه!"

فرمانده گور به فرمانده كلي گفت: "من هميشه از درياي طوفاني مي ترسيدم. ممكنه غرق بشويم."

فرمانده كلي گفت: "آره ممكنه غرق بشويم. حتي فكرش هم ناراحتم مي كنه."

فرمانده كلي به فرمانده گور گفت: "مايوي من پاره است. بهتره بريم سر جنگ و جدال خودمون."

فرمانده گور گفت: "موافقم."

بعد فرمانده كلي به فرمانده گور حمله كرد. گلوله ها به پرواز درآمدند، توپ ها به غرش.

و حالا متاسفانه،

نه اثري از فرمانده كلي باقي مانده و نه از فرمانده گور.

نوشته شده توسط شل سيلور استاين، در كتاب پاهاي كثيف.