خدای عزیز،

متشکرم که آمدی.

وقتی را که انتخاب کردی درست به موقع بود. چون حال خوبی نداشتم.

وقتی بیدار شدم در این فکر بودم که نود ساله شده ام و برای تماشای برف سرم را به سوی پنجره چرخاندم.

این جا بود که حدس زدم آمده ای. صبح بود. در سراسر زمین تنها بودم. آن قدر زود بود که پرنده ها هنوز خواب بودند. و تو سعی می کردی سپیده دم را بسازی. حتما سختت بود اما پافشاری می کردی. رنگ آسمان روشن و باز می شد. هوای سفید، خاکستری و آبی را باد می کردی. توقف نداشتی. آنجا بود که تفاوت بین تو و خودمان را فهمیدم: تو تنومندِ خستگی ناپذیر  هستی. کسی که از پا نمی افتد و همیشه در حال کار است. این از شب، این از روز، این بهار، این زمستان، این پگی بلو، این اسکار، این مامان صورتی و این هم سلامتی!!

فهمیدم که تو آنجا بودی و رازت را به من گفتی: نگاه کن، هر روز دنیا انگار برای اولین بار است.

باری نصیحت تو را پذیرفتم و به کار بردم. اولین بار. در رنگ ها، نور، درخت ها، پرندگان و جانداران تامل می کردم. احساس می کردم هوا درون ریه هایم می رورد و مرا به نفس کشیدن وا می دارد. خودم را زنده احساس می کردم و از شادمانی ناب می لرزیدم. خوش بختی وجود داشتن، حیرت زده بودم.

خدایا از این کاری که برایم کردی متشکرم. احساس می کردم که دست مرا گرفته بودی و به قلب راز ها می بردی، به تماشای راز ها.

زندگی هدیه یی عجیب است و با مزه است. اول کار به این هدیه ارزش زیادی می دهیم. فکر می کنیم که زندگی ابدی دریافت کرده ایم. بعد قدر آن را نمی دانیم. آن را فاسد و خیلی کوتاه می یابیم و تقریبا حاضر می شویم آن را دور بیاندازیم. بالاخره متوجه می شویم که نه یک هدیه بلکه یک امانت است. حال سعی می کنیم لایق و سزاوارش باشیم. باید باریک بین و هنر مند شد.

 تا فردا                 می بوسمت

 اسکار

نوشته شده توسط اریک امانوئل اشمیت در کتاب اسکار و خانم صورتی.