دیوانه بازی
سیرک دو روز است که به لیموژ آمده. نزدیک قفس شیر اکردوکر بازی می کنم. صدای آواز هایی نظرم را جلب می کند: بچه هایی هستند که دسته جمعی به تعطیلات آمده اند. سه آدم بزرگ جلو آن ها حرکت می کنند و پشت سرشان بچه هایی توی صف که خارج و بی نظم می خوانند. بعد می بینم رهگذر ها با احتیاط از آنها فاصله می گیرند، بهتر نگاهشان می کنم: همه دیوانه اند. دیوانه ها را به گردش آورده اند. می دانم که نباید به آنها گفت دیوانه،باید گفت عقب مانده ذهنی یا چیزی شبیه به این، ولی کلمه ی دیوانه را ترجیح می دهم.تلفظش سریع تر است و طنینش ملایم تر. از آن ها نمی ترسم. خوب می دانم از چی می ترسم. ترسم از این است که دیگر دوستم نداشته باشند _ نه از چیز دیگر، چرا شاید از عنکبوت ها. نسبت به ترس اولی خیالم آسوده می شود، نمی دانم چرا ولی خاطرم آسوده می شود، همانطور که خاطر مادرم آسوده است: بالاخره یک نفر پیدا خواهد شد که دوستم بدارد. اگر هم کسی نباشد، هوا هست، ماسه و آب و روشنایی هم هست. هرگز وانهاده نخواهم ماند. به گروه کوچک نزدیک می شوم. حالا می فهمم چرا آنها را بچه فرض کرده ام: چون سن مشخصی ندارند. بدن آدم های بالغ و سر بچه ها روی آن. این ترکیب چه بامزه است. انگار زمان که گوشت را به تحلیل می برد و نگاه را بی رمق می کند، آنها را فراموش کرده است.انگار زمان از روی شان گذشته، سپری شده و متوجه شان نشده. دست نفر آخر صف را می گیرم، او هم دستم را بی آنکه تعجب کند فشار می دهد، من هم همراه آن ها آواز می خوانم و از کاروان ها دور می شویم...
نوشته شده توسط کیریستین بوبن در کتاب دیوانه بازی.
سلاخی میگریست، به قناری کوچکی دل باخته بود.