دوترتر از کنارم می گذرد و او را صدا می کنم:

"بیا بنشین اینجا. تا یک حقه ورق بازی بهت یاد بدهم..."

و خیلی خوشحال می شوم از این که تک خال پیک او را پیدا می کنم.

دوترتر روبروی من نشسته. پاهایش مثل من از یک میز سیاه آویزان است. دوترتر می خندید، من متواضعانه لبخند می زنم. پنیکوت از میز بالا می آید و بازویش را روی شانه ام می گذارد:

"اوضاع از چه قراره دوستان قدیمی؟"

خدای من، چقدر معصومانه!

مبصر ( آیا او مبصر است...؟ ) در را باز می کند و از میان ما دونفر را صدا می کند. خط کش ها و پرگار هایشان را کنار می گذارند، از سر جایشان بلند می شوند و آنها را می بینم که می روند. مدرسه برای آنها تمام شده است. آنها به درون زندگی رها شده اند. دانش آنها به کار بسته خواهد شد. به عنوان یک مرد، باید فرمولی را که محاسبه کرده اند، باید به آراء حریفان خود سنجید. مدرسه غریبی است، که هر کدام از ما به ترتیب بیرون می رویم، بی آنکه خداحاقظی کنیم! آن دو رفیق هم مدرسه ای حتی به ما نگاه هم نکردند، تقدیر زندگی ممکن است آن دو را به جایی دور تر از چین برد. خیلی دورتر! وقتی زندگی، انسان ها را در پایان دوران مدرسه پراکنده می کند، آیا آنها می توانندسوگند بخورند که دوباره یکدیگر را خواهند دید؟

سرهایمان را پایین می اندازیم، آن کسانی از ما، که هنوز در گرمای آرامش بخش انکوباتور خود زندگی می کنند...

"گوش کن دوترتر، امشب....."

اما دوباره همان در باز شد و همانند اعلام یک حکم این کلمات را شنیدیم:

"خلبان دو سنت اگزوپری، ستوان دوترتر،خود را به سرگرد معرفی کنید."

روز های مدرسه تمام شد. زندگی.

"می دانستی که یک روز نوبت ما هم میرسد؟"

"پنیکوت امروز صبح پرواز کرد."

نوشته شده توسط آنتوان دوسنت اگزوپری در کتاب خلبان جنگی.