سالخورده های درونمان
در درون تو پسر جان
پيرمردي خفته است
که رويا ميبيند و انتظار ميکشد
در وجود تو دختر جان
زني سالخورده چرت ميزند،زني که ميخواهد
براي تو رقصي آرام را به نمايش بگذارد
پس بازي کنيد حالا
وتا مي توانيد جست و خيز کنيد
بازهم بالا و پايين بپريد
تاروزي که آن سالخورده ها
که در وجود شما خوابيده اند
بيدار شوند و بيرون بيايند براي بازي.
نوشته شده توسط سيلوراشتاين فرستاده شده توسط آقای حامد زمانپور.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۵ ساعت 1:36 توسط مهیار ریاحی نیا
|
سلاخی میگریست، به قناری کوچکی دل باخته بود.