سالخورده های درونمان

 

در درون تو پسر جان

پيرمردي خفته است

که رويا ميبيند و انتظار ميکشد

در وجود تو دختر جان

زني سالخورده چرت ميزند،زني که ميخواهد

براي تو رقصي آرام را به نمايش بگذارد

پس بازي کنيد حالا

وتا مي توانيد جست و خيز کنيد

بازهم بالا و پايين  بپريد

تاروزي که آن سالخورده ها

که در وجود شما خوابيده اند

بيدار شوند و بيرون بيايند براي بازي.

نوشته شده توسط سيلوراشتاين فرستاده شده توسط آقای حامد زمانپور.

اگر «من» نبود، زمین می درخشید.

 

درختان شکوفه می دادند و

پرندگان چهچه می زدند

و علف تر بود

و تمام زمین می درخشید

و من ناگهان درختان و گلها و علف

و پرندگان بودم

و «من» دیگر وجود نداشت.

نوشته شده توسط خلیل جبران در یادداشت های روزانه ماری هاسکل 23 می 1924

داستان سوم: آقا ما بگیم؟!

 

فکر میکنم اکثرمان بتوانیم این جمله ها را به خاطر بیاوریم:

"آقا ما بگیم؟"

"ما به حیاط مدرسه رفتیم و با دوستانمان فوتبال بازی کردیم!"

"میشه آن ماشین کنترلی را داشته باشیم؟"

اما این روزها فقط این جمله ها بر زبانمان جاری می شود:

" من میگویم..."

"من رفتم!"

"من باید این و آنرا تصاحب کنم!"

"من می خواهم این کار را بکنم و می کنم!"

تمام حرفمان این یک کلمه است. من، من و من. آیا چیزی با ارزش تر از «من» برایمان وجود دارد؟ آن «ما» که در بچگی به جای «من» به کار می بردیم، چه شد؟ چرا حالا که بزرگ شده ایم فقط به «من» فکر می کنیم؟ مگر این «من» کیست؟

 این «من» در بچگی مان هم بود، اگر بود پس چرا می گفتیم «ما»؟! چرا نمی گفتیم «من»؟!  شاید به خاطر این باشد، که در بچگی مان به چیزی به غیر از خودمان مشغول بودیم. اگر اسباب بازی کوچکی داشتیم، دوست داشتیم با آن به همراه دوستانمان بازی کنیم یا اگر چیزی برای خوردن، داشتیم می خواستیم آنرا با کسی شریک شویم و بخوریم اما حالا پول را فقط برای خودمان می خواهیم تا به کمک آن خود را به دیگران برتر نشان دهیم و هزارها هزار، چیز می خواهیم و هرچه می بینیم به فکر تصاحب آن هستیم تا این «من» را بزرگتر و قوی تر نشان دهیم.

این است فرق «من» و «ما».

ای کاش می شد بار دیگر بگویم "آقا ما بگیم؟"، ولی هرچه سعی می کنم، دیگر این جمله بر زبانم، نمی چرخد ولی هنوز توان نوشتن این جمله گرانبها را دارم.

هر چه باشد من هم روزی بچه بودم و کمی از آن روزها را به خاطر دارم، پس درشت تر و بزرگتر می نویسم:

آقا ما بگیم؟

ما این مردمان که در کنارمان زندگی می کنند را دوست داریم و حاضریم هر آنچه داریم با آنان شریک شویم.

نوشته شده توسط مهیار ریاحی نیا.

پنیکوت امروز صبح پرواز کرد!


دوترتر از کنارم می گذرد و او را صدا می کنم:

"بیا بنشین اینجا. تا یک حقه ورق بازی بهت یاد بدهم..."

و خیلی خوشحال می شوم از این که تک خال پیک او را پیدا می کنم.

دوترتر روبروی من نشسته. پاهایش مثل من از یک میز سیاه آویزان است. دوترتر می خندید، من متواضعانه لبخند می زنم. پنیکوت از میز بالا می آید و بازویش را روی شانه ام می گذارد:

"اوضاع از چه قراره دوستان قدیمی؟"

خدای من، چقدر معصومانه!

مبصر ( آیا او مبصر است...؟ ) در را باز می کند و از میان ما دونفر را صدا می کند. خط کش ها و پرگار هایشان را کنار می گذارند، از سر جایشان بلند می شوند و آنها را می بینم که می روند. مدرسه برای آنها تمام شده است. آنها به درون زندگی رها شده اند. دانش آنها به کار بسته خواهد شد. به عنوان یک مرد، باید فرمولی را که محاسبه کرده اند، باید به آراء حریفان خود سنجید. مدرسه غریبی است، که هر کدام از ما به ترتیب بیرون می رویم، بی آنکه خداحاقظی کنیم! آن دو رفیق هم مدرسه ای حتی به ما نگاه هم نکردند، تقدیر زندگی ممکن است آن دو را به جایی دور تر از چین برد. خیلی دورتر! وقتی زندگی، انسان ها را در پایان دوران مدرسه پراکنده می کند، آیا آنها می توانندسوگند بخورند که دوباره یکدیگر را خواهند دید؟

سرهایمان را پایین می اندازیم، آن کسانی از ما، که هنوز در گرمای آرامش بخش انکوباتور خود زندگی می کنند...

"گوش کن دوترتر، امشب....."

اما دوباره همان در باز شد و همانند اعلام یک حکم این کلمات را شنیدیم:

"خلبان دو سنت اگزوپری، ستوان دوترتر،خود را به سرگرد معرفی کنید."

روز های مدرسه تمام شد. زندگی.

"می دانستی که یک روز نوبت ما هم میرسد؟"

"پنیکوت امروز صبح پرواز کرد."

نوشته شده توسط آنتوان دوسنت اگزوپری در کتاب خلبان جنگی.

به هر آنچه هست عشق بورز!

 

اینکه

« عاشق چه باشیم »

اساسی ترین مسئله بشری است.

و اگر پاسخ این باشد:

« به هر آنچه هست عشق بورز »

در می یابیم که جهان پیرامون

به همین ترتیب عشق می ورزد

و هیچ عشق ورزیدن دیگری نیست

که جاودانه باشد

یا جهان پیرامون آن را بشناسد.

نوشته شده توسط ماری هاسکل در یادداشت های روزانه اش، 2 فوریه ی 1915

داستان دوم: پنجره ای که من را به بچگی ام برد!

 

برای دیدن مادر بزرگم به محله ی بچگی هایم برگشته بودم. زنگ خانه قدیمی مادربزرگم که هنوز دیوارهایش بوی بچگی ام را می داد، زده بودم و منتظر باز شدن در بودم که از ساختمان پشت سرم صدای مردی را شنیدم که طنین آشنایی برایم داشت. وقتی برگشتم که صاحب صدا را ببینم، بچه ای را دیدم که دیگر تبدیل به مرد بزرگی شده بود و در یک لحظه بچگی خود را به صورت نواری غلطان که از جلوی چشمم می گذشت دیدم.

حامد! هانیه! حسن! لیدا! میلاد! رزا! و امیر حسین!

چه دوستان پاکی! شاید بهترین دوستانی که تا به حال داشتم اینان بودند. ولی دیگر از هیچکدامشان خبری ندارم. بچگی مان را در کوچه های باریک قدیمی با هم گذراندیم ولی کوچه ها هم تعغییر کرده بودند، فقط گاهی خاطرات بچگی ام آنها را برایم زیبا جلوه می داد.

حالا از پشت پنجره ساختمان روبرویم مردی را دیدم که با تلفن همراه خود صحبت میکرد. دستم را بلند کردم و برایش تکان دادم. کمی طول کشید تا من را ببیند. وقتی من را دید به مدت چند ثانیه ساکت شد و نگاهم کرد. بدون خداحافظی از مخاطبش در آن سوی خط، تلفن همراهش را خاموش کرد و از پشت پنجره محو شد. می دانستم چه می خواهد بکند! قدیم ها هم، وقتی بچه بودیم همین کار را می کرد.تنها به مدت چند پلک زدن در ساختمان باز شد و مردی روبرویم ایستاد.

پرسیدم: "پسر تو اینجا چه می کنی؟" او هم آمده بود مادر بزرگش را ببیند.

حس می کردم دوازده ساله شده ام. دیگر او را به صورت یک مرد نمیدیدم، او را در قالب بچه ای دوازده ساله می دیدم. ولی به نظرم او مرا اینگونه که من می دیدمش نمیدید چون با صدایش که می گفت: "برای خودت مردی شدی" از رویاهایم بیرون آمدم.

آه!!! انگار در بزرگی غرق شده ام!

با کمی دلخوری گفتم: "آره. تو هم همینطور." و ای کاش که بزرگ نشده بودیم.

خوشا به دوران بچگی! خوشا به حال بچه ها!

ای کاش هنوز دوازده ساله بودم و با حامد، حسن، حمید و میلاد در کوچه پس کوچه های این شهر که پر از آدم های بزرگ است با یک توپ پلاستیکی پاره پاره فوتبال بازی می کردیم.

از حامد پرسیدم: " یه توپ پلاستیکی پاره پاره چه قدر برات ارزش به هم میرسونه؟" و او گفت: " هیچ" و به راستی که برای من هم هیچ ارزشی به هم نمی رساند.

ولی آن موقع یک توپ پلاستیکی پاره پاره برای مان، با ارزش ترین چیز بود و هنوز یاد دارم که پس از اینکه پول تو جیبی های مان را جمع کردیم و با آن ها یک توپ چهل تیکه خریدیم، خود را دولتمند ترین آدمهای روی زمین می دانستیم.

اما حالا از داشتن تلفن همراه، ماشین و هزار ها چیز، از این جور آشغال ها که بالای هرکدامشان کلی پول پرداخته ایم ارضا نمی شویم و هر آنچه را که تصاحب میکنیم از فردایش، چشممان به دنبال چیزی بهتر و گرانتر از آن است.

ای کاش هنوز کودکی دوازده ساله بودم ولی حالا من هم به افزوده شدن تعداد آدم بزرگهای این شهر، کمک می کنم.

من هم، آدم بزرگ شده ام. گیرم که خیلی بزرگ! خیلی! خیلی!

خوشا به حال آن وقتها.

نوشته شده توسط مهیار ریاحی نیا.

وقت بازی تمام است!!!


انگار خواب می بینم. پانزده ساله ام. در مدرسه به طور منظم روی مسایل جبرم کار میکنم. با تکیه دادن آرنج هایم روی میز سیاه رنگ، از نقاله و خط کش و پرگار درست استفاده می کنم. ساکت و سخت کوشم. دوستان نجواکنان در دور و برم به نجوا سخن می گویند. یکی از آنها یک ستون رقم را روی تخته سیاه می نویسد. دیگران که کمتر اهل مطالعه اند، بریج بازی می کنند. بعضی وقت ها عمیق تر در رویا فرو می روم. از پنجره به بیرون خیره می شوم. شاخه درخت آرام در آفتاب تکان می خورد. همچنان خیره می مانم و می مانم... حالا کودکی کاهل ام. در طعم این خورشید، در این بوی نیمکت های دوره ی کودکی، در گچ و تخته سیاه چه لذتی هست. چه شادی هایی در دیواره های محافظ و محصور این کودکی نهفته است! من به خوبی می دانم چه اتفاقی می اقتد: اول کودکی، مدرسه، دوستان هم مدرسه ای و سپس امتحاناتی که باید گذراند. یک جور دیپلم به ما داده می شود. فشردگی قلب، از ورودی ای می گذریم که قریب الوقوع مرد هستیم. ردپاهایمان وزن بیشتری را بر زمین تحمیل میکند. حتی حالا نیز راهمان را در زندگی می سازیم، اولین قدم از راهمان نهایت، باید صلاح هایمان را در مقابل رقیب حقیقی آزمایش کنیم. خط کش، مربع هایی می سازد و حال پرگار در ساخت دنیایمان و یا مقابله در برابر دشمنان بکار می رود.


وقت بازی تمام است!


البته به طور متعارف یک شاگرد مدرسه ای از رویارویی با زندگی نمی هراسد. اندکی بیقرار است. آزمایش ها، خطرها و آزردگی ها دوران نوجوانی، شاگرد مدرسه ای را مرعوب نمی کند. اما من شاگرد مدرسه ای غریبی هستم. شاگردی که می داند چه موقع شاد است و هیچ عجله ای برای رویارویی با زندگی ندارد...

نوشته شده توسط آنتوان دو سنت اگزوپری در کتاب خلبان جنگی .

داستان اول: دلیل می آورم برای آدم بزرگا!!!

 

این وبلاگ رو به همه بچه های نازنین و آدم بزرگ هایی که هنوز بچگی شان را به خاطر دارند، تقدیم میکنم.

احتیاج نیست برای بچه ها دلیل آورد که چرا و چگونه؟

بچه ها خودشون تو یک نگاه همه چی رو می فهمند ولی خب، راستشو بخواین تعداد بچه ها خیلی کمتر از آدم بزرگاست. یکی از این آدم بزرگا هم خود من هستم.

آدم بزرگا احتیاج دارند هر چیزی رو دو یا سه بار براشون توضیح بدهند، چون که گرفتار هزار مسئله مهمتر هستند و وقت ندارند گوش بدهند، باید این قدر براشون توضیح بدید تا بالاخره متوجه شوند.

از آنجا که من خودم یک آدم بزرگم، فهمیدم که باید برای آدم بزرگایی که دارند این وبلاگ رو می خوانند توضیح بدم که چرا این وبلاگ رو راه انداختم وگرنه بچه ها که خودشون همون اول که اسم وبلاگ رو می بینند، متوجه می شوند.

امیدوارم شما که الان دارید می خونید بچه باشید تا یک آدم بزرگ چرا که همیشه بخت یار بچه هاست.

قضیه از این قراره که:

خیلی خسته بودم.

خسته بودم چون خودم رو گرفتار هزار مسئله ی خیلی مهم میدیدم و داشتم تو حساب و کتاب و عدد و رقم دست و پا میزدم.

داشتم برای nامین بار شازده کوچولو رو با صداهای قشنگی چون احمد شاملو و نوشابه امیری گوش می دادم که این فکر ترسناک زد به سرم:

"نکنه یک روز  بچگیم رو هم به یاد نیارم!!!

ای داد بیداد، ای داد بیداد، فکر کنم دیگه دارم پیر میشم."

برا همین تصمیم گرفتم این وبلاگ رو راه بندازم تا هر وقت میام توش به یاد بیارم که منم روزی بچه بودم.

خیلی وقته که با شازده کوچولو آشنا شدم تا الان خیلی چیزا به من یاد داده. منم یک روز بچه بودم ولی خب خیلی وقته که متاسفانه دیگه بزرگ شدم، این رو از شازده کوچولو فهمیدم.

بگذریم؛

تا حالا شازده کوچولو رو خوندید؟ اگه نخوندید از شما عاجزانه خواهش می کنم که کتاب یا نوار داستان شازده کوچولو رو تهیه کنید و بخوانید یا گوش دهید. ( اگه کتابش رو گرفتید، ترجیحا ترجمه احمد شاملو رو بگیرید )

گیرم نوارش جذاب تره.

بچه ها دوست داشتنی ترینند چون؛

فقط بچه ها هستند که: وقتی با قطار مسافرت می کنند دماغ شان را به شیشه ها فشار می دهند!!!

فقط بچه ها هستند که: کلی وقت صرف یک عروسک پارچه ای می کنند و عروسک برای شان آن قدر        اهمیت به هم میرسونه که اگر یکی آن را کش برود می زنند زیر گریه!!!

فقط بچه ها هستند که: نقاشی یک مار بوای بسته رو در یک نگاه می فهمند یا اینکه می توانند تو یک نقاشی، یک بره فشنگ رو تو جعبه سر بسته ببینند!!!

فقط بچه ها هستند که: می دانند پی چه می گردند!!!


حالا چند لحظه فکر کنید و ببینید شما تو کدوم دسته هستید؟

آدم بزرگا؟

یا

بچه ها؟

نوشته شوده توسط مهیار ریاحی نیا.